در پاسخ به رنجی که می کشم

August 17, 2009

واقعیتِ تلخِ عذاب کشیدنِ برخی از هموطنانمان در روزهایی کهع گذشت، چیزیست که دائماً در ذهنِ من می چرخد و روحم را می آزارد. اینکه چگونه این هموطنان در دامِ جهالت و قدرتِ این جانیان گرفتار بودذند و چگونه ما تنها نگاه کردیم و کرده ایم تا انسانهایی فروافتاده در “آسیب‌پذیریِ مطلق” ، اسیرِ تلاطمِ وقایع و فجایع عذاب‌آور شوند و هر بی حرمتی که بتوانند در حقِ جان و شخصیتشان روا دارند. در این میان، ما تنها نگاه کردیم که “چه خواهد شد؟!”

    اما مگر جز خائنانند که دست روی دست گذاشته و از “فاصله‌ای امن” به وقایع می‌نگرند؟ شاید هر از چندگاهی غرولندکنان “ظلم” را هم “محکوم” کنند. خائنان آنانی هستند که باور دارند، همیشه کسی هست که به جایشان مبارزه کند، همیشه کسی هست که به جای آنها رنج بکشد.

راهِ آینده از گذشته می‌گذرد، گذشته‌ای که در آن، “عذابِ انسان‌ها” از “مرگشان سرریز می‌کند” و “سرگردان می‌ماند” تا حالِ ما را معذب کند. از این پس، چاره ای نخواهم داشت جز اینکه صریحاً به “جهالت” توهین کنم. البته شما نیز خواهید بخشید.

از این پس، من به جهالت توهین خواهم کرد. این واکنشی است ابتدایی، که من در برابرِ نگاه به رنج خواهم داشت. اصلاً این رنج چیست؟ چه کسی برای نخستین بار این معنا را اختراع کرد؟ و چه منظوری داشت؟ بهر روی؛ این رنج چیزیست که “حالم را خراب می کند” ، “روحم را می آزارد”. برادران و خواهرانِ عزیز! اجازه دارم کمی به این جهالتِ مجسم و ابتدایی، به این ظلمتِ فکری توهین کنم؟

گزينش

June 19, 2009

گزينش يا انتخاب يعني بيرون كشيدن و برگزيدنِ چيزي از ميانِ چيزهاي ديگر. اما آنچه كه گفتم تنها نتيجه ي پايانيِ مجموعه تكاپوهاي مغزيست كه نهايتاً به سرانجامي بنامِ “گزينش” مي انجامد. پس قاعدتاً نمي تواند بيانگر همه ي آن كشمكش هايي باشد كه در ذهنِ انتخابگر رخ داده است. انتخاب و “این یا آن” تنها يك محصول است.
كيفيتِ “بكر بودن” را نيز از ديدگاه من ميتوان به آن نسبت داد. درينجا بايد از “نياز به انتخاب” نيز نام برد و بخاطر داشت نياز به انتخاب بجهتِ “تغيير” در روالِ آن كارِ درحالِ انجام، و بسته به شرايطي ست كه انتخابگر در آن قرار دارد. “شرايطِ بيروني” پس از ورود به ذهن و كُدگزاري به “عواملي” بنام عوامل تاثيرگزارِ دروني تبديل ميشوند. از سوي ديگر و پس ازين مرحله همان عوامل بيروني، انتخابگر را در شرايطِ خاص خود قرار داده و “مجبور” به انتخابش مي كنند. بدیگرگفت؛ ازین پس دیگر گزینش اجتناب ناپذیر است.
بايد مسعله ي “زمان” را نيز مورد توجه قرار داد. انتخاب نيز چون هر چيز ديگري از انجا كه روي زمين “وجود” دارد بسيار تحت تاثير عاملِ زمان است. حال اگر فرايندِ برگزيدن كُند شود ممكنست “ارزش” يا “تاثير” خود را بر رويدادهاي “موازي” خود از دست بدهد ازينروست كه انتخاب در لحظه ميتواند ارزشمند باشد.
از یادداشت های پنج سال پیش در وبلاگِ قدیمم

در دفاع از اعتراض

August 13, 2008

کارِ مجله ای همچون اشپیگل، نقدِ تاریخ به آن معنای کلاسیکی که در دانشگاه یا دانشکده ی تاریخ است، نیست. از میانِ کسانی هم که مجلاتی ازین دست را می شناسند -تقریباً هیچکس- هم از آن و نویسندگانش به آن حد انتظار ندارد. نامِ “تحلیلی” یی هم که چنین مجلاتی با خود می کشند بیشتر جنبه عوام فریبانه دارد. کار ِ چنین مجلاتی معمولا از بازی با فرهنگ به قصدِ نقدِ آن پیشتر نمی رود و همینقدر هم آن را بس است. البته که اگاهان به تاریخِ ملتها، کوروشِ بزرگ را هم -چون دیگر شخصیت های تاریخی- می شناسند و البته که چنین رویکردهایی به مقولاتِ تاریخی سر ِ سوزنی نمی تواند تاریخِ مکتوبِ ملتی را تغییر دهد. اما لزومِ پاسخگویی و بی جواب نگذاشتنِ چنین ابراز ِ نظرهایی از این رو می تواند مهم باشد که می تواند در پیِ خود با درصدِ کمی ، خرده فرهنگ هایی را بوجود آورد. دیده ام برخی از آقایانِ به اصطلاح روشنفکر در چنین شرایطی ترجیح می دهند بگویند : “نظرِ هرکسی برای خودَش محترم است” و “ما به سخنان و نظراتِ شما احترام می گذاریم” اما معمولا پس از چنین جملاتی و در تحليل نهايىِ خود، عملاً قرار نيست نظر ِ هيچ كس هيچ تغييرى در وضعِ موجود ايجاد كند. اتفاقاً آنهايى كه عادت دارند مدام از عباراتى نظير «خب، اين نظر شماست» استفاده كنند و بدين ترتيب اصولاً مفهوم «نظر» داشتن را به لجن بكشند، همان كسانى اند كه در “عمل” از همه مستبدتر و خودراى تر خواهند بود. چنین عبارات و سخنانِ لیبرال منشانه ای همچون تساهل و مدارا و تکثُر از دهانِ همانهایی در می آید که معمولا دور از واکنش های فرهنگیِ مردمِ عادی هستند و در حساسترین شرایط فقط می توانند پُزِ روشنفکری بگیرند اما باز هم در “عمل” نمی نوانند اعتراضات را تحمل کنند. (more…)

دو خبر و دو دنیا دانسته

July 1, 2008

خبر اول اینکه استاد پرویز رجبی چند مقاله ی خوب در موردِ حافظ شناسی نوشته که حیف است خواننده ای چون شما نانی به این خوشمزگی را از دست بدهد و اکتفا کند به این نانهای بیاتِ بازاری. به جرات می توانم بگویم که این تحقیقِ استاد، چیزی نو و در حدِّ دانشنامه های دانشگاهی است و چه خوب و با وقار، رابطه ی سعدی و حافظ (که خود ایندو را دو البرزِ سرفراز می پندارد) را توضیح می دهد.

خبر دوم، انتشار یافتنِ دامنه ی گفتارهای زرتشت پژوهیِ پژوهشگر بی ادعا و متین، “مجتبا آقایی” در سایتِ به یادگار است. با خواندنِ این سایت و چنانچه دانسته هایی درباره زرتشت داشته باشید، چالشهایی مطرح می شود که شما را بمبارزه می طلبد. ازین پس در این وبلاگ، گاهی برخی چالشهای مطرح شده در سایتِ “به یادگار” را به چالش خواهم گرفت.

هردم ازين باغ بري مي رسد

April 14, 2008

چند ساعتِ پيش پيامي از ايران نژاد بدستم رسيد كه حاويِ خبر درج كردن نامِ خليجِ ع!ر!بي بجاي خليجِ پارسي در برنامه ي گوگل-ارث بود. مي گويند اگر بيش از يك مليون امضا در اين اعتراضنامه جمع شود، شركتِ گردن كلفت كرده ي گوگل زحمت خواهد كشيد و دست كاريَش در تاريخ و بنوعي سبك-سنگين كردنِ اعتراضاتِ ايرانيان و بازي هاي مسخره ي سياسيَش را پايان داده و ما نوچه ها و كاربرانِ ايرانيَش را بنوعي دوباره خوشحال خواهد كرد و كاري خواهد كرد كه دستِ كم تا چند وقتِ ديگر كه دوباره اينكار را از سر خواهد گرفت، آب در دلمان تكان نخورد و چه و چه..
جالب است كه شركتِ نرم افزاريِ گوگل، هفتاد ميليون ايراني را به هيچ جاي خودش هم حساب نمي كند و لينكِ دانلودِ گوگل-ارث را بروي ايرانيان بسته است. از آنطرف هم در كمالِ بي قاعدگي و انگار از سرِ لجبازي ، خليجِ پارسي را مي كند خليجِ ع!ر!بي. آنوقت ما ايراني ها هم دائم آب به آسيابِ اين دشمن مي ريزيم و آنرا ساپورتِ مالي مي كنيم تا مبادا اين شركتِ چند ميليارد دلاري كه نابغه اي همچون بيل گيتس هم از پسش بر نمي ايد، آب در دلش تكان بخورد و خم به ابرويش بيايد. اما به نظرِ من حرام زادگيِ گوگل از اينجا پيداست كه فقط صفحه محصولات را بر ايرانيان بسته و بنوعي جراتِ بَن كردنِ صفحه اصلي براي ايرانيان را ندارد كه البته آنهم علتش معلوم است و جز پولِ حاصل از تبليغات نيست.
از طرفِ ديگر هم ما نفهميديم كه بالاخره عربها خوبند يا بد. اگر خوبند پس چرا خليج ع!ر!بي بد است و اگر بد است پس چرا خانه خريدن در دبي؟ واقعيت اينست كه همين ماها هستيم كه چند بار به دبي رفتن را افتخار مي دانيم و پول هاي بي زبان را مي بريم ، مي ريزيم به صحراهاي بي آب و علف كه آنجا با كلاس است و مشروب هست و خانوم هاي روسِ زيباي سكسي و فلان هست كه در ايران نيست. بله؛ از ديدِ من، ما آدمهايي شديداً چشم و گوش بسته ، شهواني و حيض، فخرفروش، بي سواد و نديد-بديدي هستيم كه هر سياستمداري مي تواند با هويجي كه جلوي چشمهامان آويزان كرده از “بوقِ سگ تا نصبه شب” ، ما را دور دايره ي آسياب بگرداند. عادت داريم در ازاي دريافتِ عيش و طرب، به يكديگر خيانت كنيم و آنقدر آب به آسيابِ اهريمن بريزيم تا غول شود و عرصه را بر زندگاني و هويتِ مادي و معنويمان تنگ كند.
اما از ديگرسو، ما آدمهاي به اصطلاح شهري و مدني شده ،‌آنقدر در روياها و مشكلاتِ خود غرق هستيم كه ديگر جايي براي چنين حركاتِ آوانگارد و “از سرِ سيري” برايمان باقي نمانده است. اما چاره چيست؟ بايد مقاومت كرد، پايدار بود.
بنده كه شخصاً ازين پس از گوگل و هيچگونه از امكاناتِ آن استفاده نخواهم كرد. شما را ديگر نمي دانم كه چگونه مي خواهيد در برابرِ اين غول، مقاومت كنيد .

    + عكسخانه به روز شد.

I want through this letter, protest irresponsible, unscientific actions, and demand an immediate and unconditional deletion of “A!r!a!b?ia!n Gulf” from Google Earth.

Arbitrarily designating the Persian Gulf as the A!r!a!b!ia!n Gulf is an irresponsible violation of all historical and International standards and would undermine the integrity of Google Earth.

For the records, the name Persia has always been used to describe the nation of Iran, its people, and its ancient empires since 600 BC. It is derived from the ancient Greek name for Iran’s maritime province, called Fars or Pars in modern Persian, Pars in Middle Persian and Pârsa in Old Persian, a word meaning “above reproach.” Persis is the Hellenized form of Pars, and through the Latinized word Persia, the other European nations came to use this word for the region. This area was the core of the original Persian Empire.

Since ancient times almost all foreigners referred to the entire country as Persia until March 21, 1935, when Reza Shah Pahlavi formally asked the international community to call the country Iran — a name that the people of Persia, themselves, used to refer to their country since the Sassanian period. “Iran” means “Land of Aryans”. In 1959 some Persian scholars protested to the government that the name change had separated the country from its ancient civilization. Therefore, the late King Mohammad Reza Shah Pahlavi announced that both Persia and Iran can be used in Western languages.

Without disparaging the Arabs, Iranians are proud of their non-Arab heritage and strongly resent any attempt at denigrating or changing any aspect of their Iranian heritage. And the Persian Gulf occupies a pivotal place in the Iranian history and culture. Furthermore, Iran abuts the Persian Gulf for 2,000 Km, while about a dozen recently-created Arab Sheikhdoms and emirates border the Gulf on the other side.

The historical and geographical name of the Persian Gulf has been endorsed and clarified by the United Nations on many occasions and is in use by the UN, its member states, and all other international agencies worldwide. The last UN Directive confirming the name of the Persian Gulf was (reference ST/CS/SER.A/29/Add.2) on August, 18th 1994.

The worldwide Iranian people are deeply affronted by this arrogant designation of “The Ar-ab-ia-n Gulf.” We demand, in the strongest possible terms, that you take immediate steps to restore the rightful name of the Persian Gulf to the waterway on Google Earth and delete any other arbitrary name. We hope that this notice would suffice and obviates the need for litigation.

Sincerely,

حدِ تحمل

March 9, 2008

در مملكتِ ما، هر نوع نقد مستقيماً با اعلام حمله به «شخص» يكى گرفته مى شود. افراد واقعاً وجود شخصى شان را با هويتِ نمادي كه طرفدارِ آنند معادل فرض مى كنند و دچار اين توهمِ ابتدايى اند كه انگار جايگاهِ نمادين آنها بناست ابدى بماند و ذره اى تغيير نكند. انگار اين جايگاه را (مثلاً جايگاهِ يك مترجم، يك استاد دانشگاه، يك روشنفكر، يك وزير و يك دوستدار را…) به ارث برده اند. و توجه كنيد كه معمولاً آدمى چيزى را به ارث مى برد كه خودش فاقدِ آن است و شايد هم هرگز نمى تواند به اتكاى خودش بدان دست يابد. پس وقتى روشنفكر يا متفكر يا استاد دانشگاه يا فرد بطور كلي، نقد مى شود يا حتي به پرسش گرفته مي شود (به ويژه ، از سوى يك «جوان») گويى به تمام داروندارِ او حمله شده است، و طبيعى است كه به خود بلرزد و عميقاً احساس ناامنى كند. زيرا چيز ديگرى ندارد كه از دست بدهد. جوابيه هايى كه بعضاً در مطبوعات و نت به نقدهاى “جوانان” داده مى شود كاملاً معرف همين نوع ترس و حس ناامنى است. حسى كه ريشه در تصورى بَدوى از هويتِ نمادينِ اجتماعى دارد كه شخص براي خودش متصور است. به ديدِ من؛ اين افراد، به هيچ معنايى و به هيچ رو “آزاد” نيستند. واكنش سراسيمه و وحشت زده و توهين آميزِ يك استاد دانشگاه يا يك روشنفكر به يك نقد، نشانگر دركِ ماقبلِ مدرنِ او از “جايگاه” اجتماعى افراد، و وحشتِ از دست دادنِ “شأن” و موقعيتِ ناچيزِ خويش است. او معمولا و به اصطلاح، نقد را زيادى “به خودش مى  گيرد” و كار را از دادنِ پاسخِ منطقي، به توهين و سردرگم كردنِ بحث در مقامِ دفاع از خود مي كشاند. روشنفكرى كه مى ترسد شأن خود را از دست بدهد حتى به اندازه امام غزالي يا شارعانِ مذهبيِ صفوي هم مدرن نيست و بايد برود فكري جدي بحالِ خود كند.
نوشته ي زير، از آنِ روشنفكري است كه با ديدِ خوشبينانه مي توان گفت نظرياتي هرچند عجيب و الهام-وار، درباره شاهنامه و فردوسي و كلاً ادبيات دارد. حدِ تحملِ اين روشنفكر، در اندازه هاي “بيا تا بپرستيمَت، اي حضرتِ گُل!” و “تو تا حالا كجا بودي، اي استادِ پيامدار!” است و نازكتر از گُل را هم بر نمي تابد. وگرنه كه بلافاصله، ” بچه های دانشگاه الزهرا” و كسانيكه درباره شاملو ديدِ مثبتي دارند پس از “پاسخِ مستدلِ” جنابِ روشنفكر تبديل مي شوند به ” جوجه دانشجوب ها” و “نوچه های «علف.شامداد!»”
[در اسفند پارسال تنی چند از بچه های دانشگاه الزهرا مرا برای سخنرانی دعوت کردند که در فرهنگسرای بوستان شفق (یوسف آباد) برگزار شد. این سخنرانی درباره ایران بزرگ و استوره های شاهنامه بود. در اواخر آن یکی از بچه ها درباره یاوه پراکنی شاملو پرسشی کرد و با پاسخ مستدلی که دادم ناگهان چندتا از نوچه های «علف.شامداد!» با من به جروبحث برخاستند:
ــ آقاپسر: شاملو از فردوسی برتر است چون شاهنامه از اول تا آخر یک ریتم تکراری دارد!!
ــ دختر خانم: چرا رستم که فردوسی طرفدار اوست، پسرش سهراب را کشت؟!
جواب من به این جوجه دانشجوب ها این بود: شاهنامه شاهکار زبان و ادب و سخن پارسی است. انتظار داشتید فردوسی ریتم باباکرم را برایتان بزند؟!! … شما خانم خوشتان می آمد که سهراب یا هر دشمن دیگری به خانه هایتان میریختند و شما را مورد تجاوز قرار میدادند؟!! آیا رستم نباید از میهن دفاع میکرد؟ از اینها گذشته، رستم و سهراب یکدیگر را نمیشناختند. و..]

گوشزد

February 25, 2008

چندگاهيست در واكنش به سيستمِ سياسيِ موجود در ايران و وضعيتِ نه چندان بسامانِ اقتصادي و باند بازيهاي ناجوانمردانه اداريِ رايج و الخ [چنانكه افتد و داني]، تبِ ايرانپرستي به شيوه اي خاص و بعنوانِ يك شيوه اعتراضيِ خودجوش مُد شده و بُت سازي از فردوسي و سره گويي به شيوه ي دكتر كزازي هم خواستگارانِ زيادي يافته است. لزومي نمي بينم درباره آنها كه اين روشِ گفتار يا طرفداريِ سطحي و بي پشتوانه از فلان مذهبِ خاص را فقط براي “متفاوت بودن” (كه نزدِ اين جماعتِ سطحِ پايين؛ متفاوت بودن به اين شيوه، برابر با ايراني بودن يا راستين بودن است) بكار مي برند سخني بگويم بلكه چيزي كه مرا در اين باره نگران مي كند ماهيتِ بُت پرستيِ‌ كسانيست كه ميدانند چه دارند مي كنند و كساني كه هدفِ سياسي براي پيشبرد مقاصدِ خودشان ازينكار در نظر دارند. لازمست توجه خواننده را به اين نكته مهم جلب كنم كه هر چيز و كسيكه بناگاه بُت شود و بالا رود، خواه ناخواه از آن استفاده ي ابزاري خواهد شد و آنچه نبايد در باره او بشود خواهد شد و پس از مدتي دستمالي شدن و سوء استفاده، خواهد رفت بر سرش آنچه درباره بُتها مي رود. توصيه ام به اين دوستانِ دوآتشه اينست كه جانبِ اعتدال را نگه دارند و توجه كنند برايِ نشان دادنِ اعتراض لازم نيست كسي را به اوجِ آسمان برسانند و طرفِ مقابل را به حضيضِ ذلت. همچنين توجه كنند به اين نكته كه چنانچه در پيشبردِ‌ برنامه هاي سياسيِ خود شكست بخورند، اين شكست مشمولِ آنچيزيكه به آن نماز برده اند نيز خواهد شد و دامانَش را به ناحق خواهد آلود. آخر چرا ما نبايد جانبِ اعتدال را نگه داريم و بدونِ كم آوردن يا آلودنِ دامنِ اين و آن به لكه ننگ بتوانيم مقاصدِ صرفا سياسيِ خود را پيش ببريم و آنها را از شيادي هايمان بركنار نگه داريم؟ به ديدِ من اگر قرار باشد نگارش، سخنوري و ايدئولوژي بر اساسِ و پوششِ موضع گيريِ‌ سياسي بر عليه اين فرهنگ و فلان مذهب باشد، به لعنتِ سگ هم نمي ارزد و نتيجه اش جز لگد مال شدنِ خود و پيشينه مان نخواهد بود. بماند كه ايدئولوژيك كردنِ‌ يك متنِ ادبي نهايتا نوعي دُگم بازي، راديكاليسم و دهن كجي كردن به فرهنگِ امروز است. من فكر ميكنم آنچه فرهنگ را مي سازد كتاب ها و آنچه در آنها آمده نيستند، آنها فقط مجموعه اي از بايد ها و نبايد ها و شايست و ناشايست ها هستند و بايد هم چنين باشد. فرهنگِ راستين، آدمها هستند و آنچه كه مي كنند. آدمهاي زنده، در كوچه ها و بازارها. در خانه ها و حتي گفتارهاي زيرِ پتوييِ شبانه. اينها هستند كه فرهنگِ ما را بي هيچ دستوري از بالا، شكل داده اند و مي دهند.

اگر قرار باشد از يك كتاب، چيزي بيش از كاركردِ اخلاقيِ آن انتظار داشته باشيم و بخواهيم آنرا بشكلِ‌قانون در زندگيِ مردم اِعمال كنيم نتيجه اش شرم آور خواهد بود.

همچنان در فکر آن بیتم که [سعدی] گفت

January 19, 2008

همچنان در فکرِ آن بیتم که گفت
پیلبانی بر لبِ دریایِ نیل

زیرِ پایَت گر بدانی حالِ مور
همچو حالِ تُست زیرِ پایِ پیل

البحرین

December 1, 2007

اگر می خواهی طرفَت را از بازیِ زیاده خواهانه اش منصرف کنی، توپ را بینداز داخل زمین خودش.

+ البحرین للایرانیین.
+ البحرین للایران.
+ Bahrain is a part of iran.

گاها

September 21, 2007

گاهي آدم در ميماند حقايق را چطور بيان كند، جوري كه كسي را نيازارد. اگر بخواهم به سبكِ ايي چينگي بگويم چيزي مي شود توي اين مايه ها كه: مردِ برتر بهتر است مدتي دست نگه دارد تا شراب پخته تر شود. شرابِ گس طعمِ خودش را دارد اما شايسته والامقامان نيست.

ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم ساليست

August 19, 2007

هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشترِ آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش.
ای دوست نه هرچه درست و صواب بود، روا بود که بگویند… و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود، و چیزها نویسم بی خود که چون واخود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور.
ای دوست می ترسم - و جای ترس است - از مکرِ سرنوشت…
حقا، و به حرمتِ دوستی، که نمی دانم این که می نویسم راهِ سعادت است که می روم، یا راهِ شقاوت
و حقا که نمی دانم اینکه نبشتم طاعت است یا معصیت
کاشکی یکبارگی نادانی شدمی تا، از خود خلاصی یافتمی

چون در حرکت و سکون چیزی نویسم، رنجور شوم از آن بغایت
و چون در معاملتِ راه خدا چیزی نویسم، هم رنجور شوم
چون احوالِ عاشقان نویسم نشاید
و هرچه نویسم هم نشاید
و اگر گویم نشاید
و اگر خاموش گردم هم نشاید
و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید…
… و اگر خاموش شوم هم نشاید.

رساله عشق - عین القضات همدانی

آیدا

August 6, 2007

آيدا نازنين خوب خودم ،
ساعت چهار يا چهارو نيم است. هوا دارد شيری رنگ می شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاری های فوق العاده ای که دارم ، نمی توانم بخوابم. بايد کار کنم، کاری که متاسفانه برای خوشبختی من و تو نيست و برای رسالت خودم هم نيست. برای انجام وظيفه هم نيست. برای تمام کردن احمد توست. برای آن است که ديگر به قول خودت چيزی از احمد برای تو باقی نگذارد.
اما بگذار باشد. اين ها هم تمام می شود. بالاخره فردا مال ما است. مال من و تو با هم .. مال احمد و آيدا با هم…
بالاخره خواهد آمد آن شب هايي که تا صبح در کنار تو بيدار بمانم ، سرت را روی سينه ام بگذارم و به تو بگويم که چقدر خوشبخت هستم. چقدر تو را دوست دارم! چقدر به نفس تو در کنارم احتياج دارم و چقدر حرف دارم که به تو بگويم . اما افسوس …افسوس که تمام آن حرف ها و شعر ها و سروده هايي که در روح من زبانه می کشد ، تبديل به همين حرف ها و ديدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد. وحشت از اينکه رفته رفته ، تو از اين ديدار ها و حرف ها و سرانجام عشقی که محيط خودش را پيدا نمی کند تا پر و بالی بزند ، گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.

بخشی از نامه ای از شاملو به آيدا

+ عکسخانه
+ پیشتر اینجا چیزی نوشته بودم در بابِ “سکوت و گریختن” که چون قطعا دوستی را می آزرد، پاکش کردم.

اعدام را متوقف کنید!

July 24, 2007

1. “اراذل و اوباش” را دیگر از کجایتان در آورده بودید یا بهترست بگویم از کجایتان در آمد و قرارست به کجای ما فرو رود، حضرات؟! این چه استراتژیست که می خواهد راهِ کشتن را با کشتن ببندد؟ اگر آنهمه اعدام و تر و خشک سوزیِ حین و میان و پسِ انقلابِ مقدس و انفجارِ نورتان جواب داده بود اینهم جواب خواهد داد و روی بقیه اش نخواهد رفت. نمی دانم این هیولاهای عهدِ دقیانوسی کی می خواهند درک کنند که تویِ این دنیا هیچ حیوانِ آدم نمایی نداریم و هرکه شبیه انسان است باید باو احترام گذاشت.

2. هیچ دولتی حقِ هیچ اظهار نظر ، دست-درازی و وضعِ قانون برعلیه جانِ آدمهای تحتِ حکومت اش را ندارد. حقِ وضعِ قانون اعدام برعلیه مجرمانِ در بندش را ندارد. اعدامی که با این سبک در تلویزیون در بوق و کرنا میکنند، نوعی کشتنِ دولتی و ایدئولوژیک است. اسم اش هرچه میخواهد باشد: قصاصِ نفس ، اعدام یا هر اسمِ گول-زننده ی دیگری اما نتیجه اش چیزی جز کشتنِ یک عده بدستِ عده ای دیگر در شرایطِ کنترل شده نیست. چه فرق دارد بدست چه کسی و کجا انجام شود. چه فرق دارد آنکه اعدام میشود چه کرده یا چگونه کشته میشود. آیا اگر بدونِ درد کشته شود، اعدام اشکالی ندارد؟ آیا فقط این سنگسار است که بد است و مثلا کشتنِ با داروی مرگ آور خوب است و مشکلی ندارد؟ مهم، کشتنِ طرف است که دارد در مملکتِ ما با پنج هزارسال تمدن انجام میشود. مهم اینست دریابیم با کشتن نمیشود زندگیِ دیگران را امتداد داد یا راحتتر کرد. بدونِ مهرورزی نمیشود بجایی رسید.

3. نباید همه ی گناهان را به گردنِ دولت بیاندازیم. این ملتِ ماست که عقب مانده و عهدِ حجری است و دیدنِ مرگِ یک مفلوکِ دست بسته و تاب خوردنِ یک جنازه را بر سرِ دار خوش دارد و برایش این لحظات در حکمِ تفنن است. تا مردمِ ما راضی نباشند به اینکار، دولت جراتِ انجام آنرا ندارد. طرزِ فکرها باید عوض شود و آدمتر شویم. باید هرکس از خانه و شهرِ خود آغاز کند و به کسانِ خود مهرورزی ، دستگیری و بخشش را بیاموزد.

+ عکسخانه

درباره ” پیامی از سر بزرگواریِ یک ناشناس به نگارنده ی ترازوی هزارکفه”

May 29, 2007

امروز ایمیلی مرا به نوشته ای از استاد رجبی راهنمایی کرد با نام “پیامی از سر بزرگواری به من” که با خواندن آن بسیار دل-آزرده شدم. خواننده اصلا سردرگم میشود که فرستنده ی این به اصطلاح “پیام” به دکتر رجبی که بوده است. چه رابطه ای با بنیاد نیشابور داشته است؟ چه منظوری داشته است؟ و پس از آن، اصلا دکتر رجبی آنرا به چه دلیل و انگیزه ای منتشر کرده است؟

در این پیام از آقای فریدون جنیدی و بنیاد نیشابور هم نام برده شده است و باعث شده در برخی سایتها و وبلاگهای دیگر هم تحولاتی نوشتاری وبه اصطلاح افشاگرانه! را هم نظاره گر باشیم. برای نمونه در این نشانی پس از خواندن ِ یک پاراگرافِ فرمایشی از آقا رضا ، شاهدِ زبح کردنِ شخصیتیِ استاد جنیدی می شویم و در ادامه ، دلیل نوشته شدن چنین نوشته ای از سوی ایشان را چنین می خوانیم:

+.. در روز گذشته، نوبت چنین توهین و تهمت‌هایی به آقای دکتر پرویز رجبی رسید و ایشان در گفتار «پیامی از سر بزرگواری به من» به پاسخ‌گویی تهمت سرقت واردشده به ایشان از بنیاد نیشابور و آقای جنیدی پرداختند..

چه شده که او در بگفت ِ خودش این “ده دوازده ساله” جرات ِ ابراز چنین مسئله ای را نداشته یا دست نگه داشته و یکباره اکنون با عَلم کردن نوشته ی دکتر رجبی و پنهان شدن در پشت نام ایشان یادش افتاده که باید عرض اندام کند. حقیقتش این کنش بیشتر شبیه از آب گل آلود ماهی گرفتن است تا چیز دیگری. رضا غیاث آبادی در ادامه ی نوشتارش اقدام به نسبت دادنِ مسائلی به زندگی خصوصی دکتر جنیدی می کند و در پایان هم نوشته اش را با نوعی “تهدید” تمام می کند که تماما غیراخلاقی و شرم آور است.

این نمونه ای از قدرتِ پژواک نوشته های دکتر رجبی در اینترنت است و هشداردهنده به این مسئله که دیگران بسیار بر روی نوشته ها و افکار ایشان حساس هستند و انتشار هر نوشته یا نامه ی سرگشاده ی شتابزده ای چه مسائلِ ناخواسته ای را می تواند بوجود بیاورد و آدمی را ناخواسته مسئول کند. استاد رجبی باید توجه کنند که نوشته براحتی می تواند مورد سو برداشت و سواستفاده ی دیگران قرار گیرد و موجب دل-آزاری ِ کسانی شود که بیرون دایره ی جدلِ کذایی هستند. و البته که خود ایشان نیزبا انتشار این “پیام” به سهم خود در ایجاد چنین جو ناراحت کننده ای بر ضد بنیاد نیشابور و فریدون جنیدی مقصرند.

+ نگرشی بر کارنامه فریدون جنیدی
+ قطعه ای از خاک ایران ، ارمغانی از پاسارگاد به پاس 30 سال شاهنامه پژوهی

+ در همین زمینه: چرا روند تخریب چهره افراد فرهنگی ادامه دارد؟
+ در همین زمینه: کم حافظگی ِ رضا مرادی غیاث آبادی
+ در همین زمینه: نقدی بر پژوهشهای [بسیار] ایرانی

+ عکسخانه را نیز ببینید.

درباره راهپیمایی نهصد کیلومتری و..الخ

March 26, 2007

در کشور ما فقط كافى است چند كلمه اى در ضرورت «آزادى بيان»، «جامعه مدنى»، «حقوق بشر» يا «آیین های باستانی» حرف بزنيد تا به يك روشنفكر دگرانديش و راديكال بدل شويد، البته در اين امر حقيقتى نيز نهفته است. اين روشنفكران واقعا روشنفكرند، بدون آنكه حتا «تعريف» روشنفكرى و سياهه «وظايف» آن را از بدانند. حتا لازم نيست يك فيلسوف تمام عيار باشيد، يا تحصيلات آكادميك داشته باشيد، نيازى نيست هنگام حرف زدن از «حقوق بشر» از گفتمان سطح بالا استفاده كنيد چراکه نفسِ اشاره به چنين حقوقى، آن هم در تقابل با رسوم و ارزش ها و اخلاقياتِ فرهنگِ خاصِ دولتی، فرد را در صفِ يك روشنفكر مبارز قرار مى دهد. زيرا در جامعه ی بسته ی ما، آنچه مهم است نه محتواى «تئوريك» حرف، بلكه آن «موضعى» است كه فرد در آن “مقاومت” مى كند. هر سوژه اى كه بیکباره آغاز به تفكر مى كند (و فقط هم به اين شكل مى توان به درون تفكر پرتاب شد، بدون يادگيرى «مبانى» و غيره) از پيش در اين موضع يا جايگاه قرار گرفته است. از اين حيث، به عنوان نمونه، “آرش جهانشاهی” به معناى درست كلمه يك روشنفكرِ ناب و بدون تاریخچه است که می خواهد خود را به یک اسطوره بدل کند. صف بندى ها، در چنين شرايطى بسيار كلى خواهد بود: در يك سو، مثلا، هواداران آبگیری سد سیوند قرار دارند و در جبهه مقابل مخالفان آن.

آیا واقعا فکر میکنید کنش هایی از دسته ی کنش های “آرش جهانشاهی” تاثیر مثبتی بر روند آبگیری نشدن سد سیوند دارد یا تا بحال داشته است؟ اتفاقا من فکر میکنم چنین کارهایی دولت را خواهد ترساند و جری ترشان خواهد کرد و نهایتا باعث خواهد شد همه ی آن تلاشهای پیشین و روشمند روشنفکران آکادمیک ما و همه ی آن امضا و طومار جمع کردنها که بحق تا بامروز هم از آبگیری سد جلوگرفته؛ تلاشهایی بیهوده شود و آنها را مجبور کند برای تبدیل نشدن یک خواست و تبصره ی بازبینیِ مجدد به یک “شورشِ همه گیر و ایرانپرستانه!” و برای خواباندن قائله، آبگیری سد را هرچه زودتر آغاز کنند. افزون بر اینها مطمئن هستم که انسانهای با صداقت بسیاری هم خواهند بود که درین قضیه لطمه های جدی بسیار خواهند دید.

از همه ی شما که بهرگونه جوانان جویای نام و اینچنینی را ساپورت می کنید عاجزانه خواهش میکنم ازینکار دست نگه دارید و اینچنین باد در آستین شان نیندازید لطفا. برای نشان دادن اعتراض خود بروش های کهنه و گاندی-وار اینچنینی و پیاده روی های مائو-وارِ گریه و خون و تجمع کردن در پاسارگاد نیز نیازی نیست، بلکه بهترست با تشکیل ngo و جمع اوری طومار و ارسال نامه اعتراضی و محترمانه به مجلس خواستار توقف آبگیری تا پایان جستجوها و انتقال اسناد باستانی بنقاط امن شوید.

+ افزوده: نمی دانم این حرکات جز اینکه برچسب خرافی و احساساتی بودن به همه ی دوستداران کوروش بزرگ میزند چه سودی می تواند برای مقاومت حقه مردم در برابر آبگیری زودهنگام سد سیوند داشته باشد.

Get free blog up and running in minutes with Blogsome | Theme designs available here