درِ چشمِ بامدادان

November 5, 2009

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
هر ساعت از نو قبله‌ای با بت‌پرستی می‌رود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
مِی با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند
تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را
غافل مباش اَر عاقلی دَریاب اگر صاحب‌دلی
باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را
دلبندم آن پیمان‌گسل منظور چشم آرام دل
نی نی دلارامش مخوان کز دل ببُرد آرام را
دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش
جایی که سلطان خیمه زد غوغا نمانَد عام را
باران اشکم می‌رود وَز ابرم آتش می‌جهد
با پختگان گوی این سخن، سوزش نباشد خام را
سعدی ملامت نشنود ور جان در این ره می‌رود
صوفی گران جانی ببر، ساقی بیار آن جام را
/سعدی

یک جنایتکاریِِ آشکارِ دیگر؛ ظلم به رامین قهرمانی

July 31, 2009

رامین قهرمانی؛ متولد سال 1358 درست 15 روز پس از اینکه با پای خود برای اثبات بیگناهیش رفته بود، با بدنی که آثار شکنجه بر آن نمایان بود، از زندان آزاد و پس از دو روز بر اثر جراحات وارده در آغوش مادرش “زندگی” را “مظلومانه” وداع گفت.
در درگیری های روزهای پس از انتخابات، ماموران از طریق “دوربین مداربسته یک بانک” چهره رامین قهرمانی را شناسایی کرده و برای دستگیری وی به منزلش مراجعه می کنند. به دلیل عدم حضور رامین قهرمانی در منزل، ماموران به مادر او می گویند که فرزندش باید هرچه زودتر خود را معرفی کند.
مادر وی نیز با استناد به بیگناهی پسرش و با این استدلال که فرزندش کاری جز اعتراض آرام انجام نداده است، همراه با او به محلی که ماموران گفته بودند مراجعه می کند.

وی پانزده روز بعد از اینکه با پای خود برای دفاع از بیگناهیش رفته بود، با بدنی که آثار شکنجه بر آن نمایان بود، از زندان آزاد میشود و به خانه بر می گردد.

    وی پس از آزادی به مادرش گفته که چندین روز او را از پا آویزان کرده اند.

رامین قهرمانی پس از آزادی به دلیل لخته های خون موجود در سینه اش در بیمارستان بستری می شود اما با وجودِ تلاشِ پزشکان، لختی پس از آن زندگی را بدرود می گوید.

خانواده قهرمانی تحت فشار شدید برای منع انتشار خبر شهادت فرزندشان هستند. آنها تحت تدابیر شدید امنیتی فرزند خود را به خاک سپردند. تا جایی که پس از مراسم خاکسپاری به دلیل تهدیدات نیروهای امنیتی مبنی بر اینکه سر مزار فرزند شهیدشان حق ندارند با صدای بلند گریه کنند و شیون سردهند.

    آنچه بر سرِ رامین قهرمانی آورده اند، نقضِ دولتی و برنامه ریزی شده ی حقِ شهروندی و حقِ انسانیت است. تمامِ کسانی که در این جریانات، به مردم ضربه زده اند، مردم را دردمند ساخته اند و مادران را داغدار نموده اند، در نزدیک-روزی به پای میز محاکمه آورده خواهند شد و شگفت انکه، به پای همان میزی که خود روزی بر مصدر آن نشسته بودند. البته این نوشته، بهیچ روی “تهدیدِ اربابان قدرت” از سویِ من نیست بلکه “پیش بینی”یی است که قطعاً محقق خواهد شد چراکه خونِ جانباختگان تا ابد از دستانشان شسته نخواهد شد.
    خونِ این جوانان مستقیماً بر گردنِ کسانی است که در بازداشتگاههای خونین و کثیفِ خود، فجایعی را رقم زدند که رویِ “دجالانِ عراقی در برخورد با اسرای جنگِ ایران” را سپید می کند. همه ی کسانی که با بُزدلی، تنها نظاره گر و مجریِ رنج دیدن ها و نقضِ حقوقِ شهروندی و انسانیِ مردمِ ما بوده اند و دم بر نیاورده اند مقصرند.

در رنجی که کشیدم

June 21, 2009

شما را با خود خواهم برد به بیست و پنجمِ خوردادِ 88 در اورژانسِ شریعتیِ اصفهان. و می اندازمتان با خود در خاطراتم از آن روز. و این یعنی درغلتیدن به درونِ خاطراتِ یک مکان، از میانِ خاطراتِ مخدوش و ناروشنِ مکانی دیگر. یعنی یادآوریِ گنگِ آدمها و اشیاء و دردهای مختلف. چراکه به هر روی، جای شما “آنجا”ست و من “اینجا”. و البته همیشه و هر “جا” هستند کسانی که درد را بر دیگران تحریر کنند.

و تنها برای لحظه ای در ان شلوغی و پیکرهای بخون اغشته ی از سرِ درد بخود پیچنده ی لهیده و شکسته، افسوس خوردم که ای کاش دوربینم را داشتم تا لحظه هایی از این رنج کشیدنها را در چارچوبی آشنا شاید… شاید در آن لحظه ی آه و افسوس که گویی سقفِ جهان بر سرم آوار شده بود، از این راه می توانستم “رنج” را با انعکاس، ثابت یا حتا متوقف کنم روی پاره های کاغذ و شاید تنها کاری که از دستم بر می آمد همین بود.
گریه ام گرفته بود. انگار که تکه ای از قلبم کنده شده و برای همیشه نقطه ای شده بود سرگردان و دست نیافتنی و می رفت تا برای همیشه در فضا گم شود. اما مگر می ایستاد… حال که من آمده بودم برای کمک به خواهرم و پسرکِ نوجوانش که ساچمه در پا و شکم داشتند و غرقِ به خون و غلتان در درد، آخر خدایا این گریه دیگر چیست؟! چطور سرم دارد منفجر می شود وقتی مغزم دارد ذره ذره از دیدنِ این لحظه آب می شود و من می بینم رنج را.. و درد را که انطور با ملایمتی سرخرنگ از زخمِ پای خواهرم به پایین می ُسرد.

اما من که هیچگاه نخندیده بودم. باج نداده بودم. من که نمرده ام. نمرده بودم. می دانم که نمرده ام اما توی “مردگیِ” من مگر فرق می کرد که بتوانم به چشمانش نگاه کنم یا نه وقتی که “صدا”یی آشنا و مضطرب، مِن و مِن کنان گفته بود “زود بیا بیمارستان که..” و همین ناتمام ماندنِ صدا بود که انگار آتشی به دلم نهاد. اما چرا او که آنطور از سرِ ناچاری بر تخت افتاده، نمی تواند چشم به چشمِ من بیاندازد و اینچنین مغموم؟ هوای کفر گفتن به همه نوع “خدا” و هرچه “عدد” و هرچه که به “صد و بیست و چهار هزار” می انجامد کرده ام. می خواهم کفر بگویم. می خواهم آن را، آن ها را، آن….را حفظ کنم. تو چیزی نداری که بخواهی حفظش کنی. پسر، پدر را انکار می کند، مادر را انکار می کند، “کفر” می گوید.

اما درد، هیچگاه نوشتنی نبوده است.

یک روز در چهارباغ

May 31, 2009

تا به چهار راهِ نظر برسم، چهل و پنج دقیقه از وقتم توی ماشین تلف شده. آهنگِ “یار دبستانی” گوشم را کرخت کرده و پارچه های سبز چشمانم را دیگر دارد می زند. نمی توانم چشم از عکسِ میر حسین در پشتِ ماشینِ جلویی بردارم و پیوسته و بگونه ای ناخواسته نگاهم بر چشمان و نیشِ بازِ میر حسین بر پوستر می لغزد. میر حسین در عکس لبخند زده و حالتِ چهره اش چیزی در خود دارد. انگار دارد چیزی بتو می گوید و بعد هم می خندد یا شاید هم برعکس. تقریباً دیگر دارم به آن حدی که نیچه تهوعَش می نامد نزدیک می شوم.

سر چهار راه، چشممان به جمالِ “عزیزانِ دانشجو” روشن می شود. دسته ای 200-300 نفره هستند. سلانه سلانه و با سرخوشی و گستاخ مشربی و وقاحت مسلکیِ ویژه ی یک دانشجو، درست وسطِ خیابانِ چهارباغ در حالِ تبلیغِ نمیدانم چه ی میر حسین اند. چهار راه را گذرانده اند، خیابان را بسته اند و راهِ سی و سه پل را در پیش گرفته اند. “پلیس راهنمایی” از سر ناچاری، ماشینِ ما را به خیابانِ میرفندرسکی حواله می دهد… در حالِ عبور از کنارِ این “عزیزان” فریاد می کشم: چهل و پنج دقیقه طلب ِ من!

و بعد فکر می کنم، واقعاً اینها از میر حسین چه می خواهند؟ خواسته ی میر حسین از آنها که تقریباً روشن است: “لطفاً من را به میز ریاست جمهوری برسانید! لطفاً مرا رئیس جمهور کنید! الباقیَش را هم تا ببینیم چه می شود.” اما این “عزیزان” را بگو که گویی همه ی آرزوهای جوانیشان در این مرد خلاصه شده. آرزوهای آتشینی که حتم دارم در صورتِ پیروزیِ میرحسین، به خاکستر خواهد نشست و همین “جوانانِ عزیز” پس از اینکه چون تفاله به دور انداخته شدند و تاریخِ مصرفشان گذشت، در مجالسِ لهو و لعبشان با حسرت خواهند گفت: بی خودی شناسنامه مون رو نجس کردیم!

در دفاع از اعتراض

August 13, 2008

کارِ مجله ای همچون اشپیگل، نقدِ تاریخ به آن معنای کلاسیکی که در دانشگاه یا دانشکده ی تاریخ است، نیست. از میانِ کسانی هم که مجلاتی ازین دست را می شناسند -تقریباً هیچکس- هم از آن و نویسندگانش به آن حد انتظار ندارد. نامِ “تحلیلی” یی هم که چنین مجلاتی با خود می کشند بیشتر جنبه عوام فریبانه دارد. کار ِ چنین مجلاتی معمولا از بازی با فرهنگ به قصدِ نقدِ آن پیشتر نمی رود و همینقدر هم آن را بس است. البته که اگاهان به تاریخِ ملتها، کوروشِ بزرگ را هم -چون دیگر شخصیت های تاریخی- می شناسند و البته که چنین رویکردهایی به مقولاتِ تاریخی سر ِ سوزنی نمی تواند تاریخِ مکتوبِ ملتی را تغییر دهد. اما لزومِ پاسخگویی و بی جواب نگذاشتنِ چنین ابراز ِ نظرهایی از این رو می تواند مهم باشد که می تواند در پیِ خود با درصدِ کمی ، خرده فرهنگ هایی را بوجود آورد. دیده ام برخی از آقایانِ به اصطلاح روشنفکر در چنین شرایطی ترجیح می دهند بگویند : “نظرِ هرکسی برای خودَش محترم است” و “ما به سخنان و نظراتِ شما احترام می گذاریم” اما معمولا پس از چنین جملاتی و در تحليل نهايىِ خود، عملاً قرار نيست نظر ِ هيچ كس هيچ تغييرى در وضعِ موجود ايجاد كند. اتفاقاً آنهايى كه عادت دارند مدام از عباراتى نظير «خب، اين نظر شماست» استفاده كنند و بدين ترتيب اصولاً مفهوم «نظر» داشتن را به لجن بكشند، همان كسانى اند كه در “عمل” از همه مستبدتر و خودراى تر خواهند بود. چنین عبارات و سخنانِ لیبرال منشانه ای همچون تساهل و مدارا و تکثُر از دهانِ همانهایی در می آید که معمولا دور از واکنش های فرهنگیِ مردمِ عادی هستند و در حساسترین شرایط فقط می توانند پُزِ روشنفکری بگیرند اما باز هم در “عمل” نمی نوانند اعتراضات را تحمل کنند. (more…)

یلدا

December 20, 2007

- خب، باشد. اسمم یلداست. حالا از این چسب ها می خری ؟

آخر این چسب زخم ها را به کدام زخم بزنم یلدا؟ به کدام زخم؟

- ببین چه خوب می چسبد ؟ {چسب زخمی را در می آورد از توی بسته اش، پاره می کند، باز می کند می چسباند روی دستش}

اما من که گول نمی خورم یلدا. تو که دستت زخم نیست. مثل من. چسب زخم، زخم را اگر که تاب بیارد، شرط است، نه دستان کوچک یلدا دخترکی را. شرط؟ می بینی؟ من هم شده ام جزیی از همین معامله های هر روزه آدم ها که زیان می کنند تا بپندارند که سودی کلان برده اند.
همیشه کسی که زخمی تر از همه است، چسب زخم می فروشد به آنها که یا زخمی ندارند، یا که زخم هاشان را این چسب زخم ها چاره نیست.

یلدا شب ما، سالهاست که طول کشیده یلدا و ما، هنوز به قصه های مادربزرگ گوش می دهیم، یا که تخمه می شکنیم، در انتظار بهاری که بیاید، زنجیر دستهامان را بگسلاند و برهاندمان از هر آنچه زخم و چسب زخم و خریدار دوا و فروشنده درد… آه، که گاه چه افیونی می شود این انتظار نامیده…

یلدا می رود سراغ مردی دیگر و من، نگاهم، به بسته چسب های زخم :

Before applying this, clean the wounded area. Then, open the strip. Adjust the strip so that the pad stays on the wound and apply the strip firmly.
STORE IN A COOL DRY PLACE.

+ عکسخانه

دُن پوتین

December 7, 2007

نوشته: گری کاسپاروف
ترجمه : علی صباغی

هنگامي كه ولاديمير پوتين در سال 2000 زمام قدرت را در روسيه در اختيار گرفت سوال داغ آن روزگار اين بود كه «پوتين كيست؟» اما اين سوال امروز به اينكه «ماهيت روسيه پوتين چيست؟» تغيير يافته است. اين رژيم در رفتارهايش به شكلي چشمگير هماهنگ عمل مي‌كند، با اين حال رهبران خارجي و مطبوعات غربي كماكان از بي‌توجهي عميق آقاي پوتين نسبت به آرا و عقايدشان متعجب‌اند. بارها و بارها ما اين فريادها را شنيده‌ايم كه: «آيا پوتين مي‌داند كه اين چقدر بد است هنگامي كه روزنامه‌نگار برجسته روسي كشته مي‌شود يا تاجري كه با كرملين رابطه دوستانه‌اي ندارد زنداني مي‌شود و اينكه شركتي خارجي مجبور مي‌شود تا سرمايه‌گذاري‌اش را از روسيه بيرون بكشد يا اينكه منابع نفت و گاز به عنوان اسلحه به كار گرفته مي‌شوند يا هنگامي كه تسليحات روسي و تكنولوژي موشكي‌اش به دولت‌هايي كه با غرب مخالف هستند فروخته مي‌شود؟» آنچه بايد پرسيده شود اين است كه كدام دولت به چنين رفتاري ادامه خواهد داد. اين رژيم كرملين در چارچوب نوعي سيستم ارزشي فعاليت مي‌كند كه كاملا متفاوت از سيستم ارزشي كشورهاي غربي است كه سعي دارند تا آنچه را پشت ديوارهاي قرون وسطايي سرخ رخ مي‌دهد درك كنند.

دولت آقاي پوتين در تاريخ منحصر به فرد و بي‌همتاست. اين دولت كرملين نوعي اليگارشي همراه با يك باند كوچك و به شدت درهم تنيده‌اي از حكمرانان ثروتمند است و تا حدودي هم سيستمي فئودالي است كه به تيول خودمختاري تقسيم مي‌شود كه در آن تيول خراج را از رعايايشان كه از هيچ نوع حقوقي برخوردار نيستند جمع‌آوري مي‌كنند. بالاي اين هم رداي رنگين دموكراسي وجود دارد كه بدان اندازه ضخيم است تا بتواند به كمك آن وارد گروه هشت (جي-هشت) شود و پول‌هاي اين سيستم اليگارشي را در بانك‌هاي غربي نگهداري كند.

اما اگر شما واقعا مايليد تا رژيم پوتين را به طور عميق بشناسيد به شما پيشنهاد مي‌كنم تا چند چيز را مطالعه كنيد. كارل ماركس و آدام اسميت را پيشنهاد نمي‌كنم. مونتسيكو و ماكياولي را هم پيشنهاد نمي‌دهم هر چند كه نويسنده‌اي كه شما به دنبال آن هستيد پيشينه ايتاليايي دارد. حتي «دكترين فاشيسم» موسوليني و كل مبحث علوم سياسي را كنار بگذاريد. در عوض يكراست به سوي آثار داستاني برويد و هر چه را كه در اين زمينه از ماريو پوزو پيدا كرديد برداريد و با خودتان به خانه ببريد. اما اگر شما واقعا عجله داريد كه در زمينه دولت روسيه متخصص شويد بهتر است برويد بخش فروش DVD فروشگاه‌ها و همه آثار ماريوپوزو كه به فيلم تبديل شده را پيدا كنيد. سه‌گانه «پدر خوانده» براي شروع نقطه خوبي است اما نبايد آثاري چون «آخرين آقا»، «امرتا» و «سيسيلي» را از دست بدهيد. شبكه خيانت‌ها، پنهان‌كاري، خطوط نامشخص و كدر آنچه تجارت مي‌شود، دولت چيست و مجرم كيست، همه و همه را در كتاب‌هاي آقاي پوزو مي‌بينيد. يك مورخ به كرملين امروز نگاه مي‌كند و تمامي عناصر و مولفه‌هاي «دولت اشتراكي» موسوليني، حكومت نظاميان آمريكاي لاتين و ماشين شبه‌دموكراتيك پي‌آر آي مكزيك را در آنها مي‌بيند. يك طرفدار پوزو دولت پوتين دقيق‌تر مي‌تواند دولت پوتين را درك كند: سلسله مراتب خشك، اخاذي، تهديدوارعاب، قوانين پنهان‌كاري و بالاتر از همه در اختيار داشتن كنترل جريان درآمدي. به عبارت ديگر يك مافياست.

اگر يكي از اعضاي حلقه داخلي مافيا برخلاف جريان آن حركت كند زندگي‌اش تباه مي‌شود. وقتي ثروتمندترين مرد روسيه ميخائيل خودورفسكي تصميم گرفت تا راه خودش را پيش بگيرد و شركت نفتي يوكوس را به عنوان شركتي قانوني و نه به عنوان مهره‌اي ناچيز در شركت ك گ ب آقاي پوتين راه‌اندازي كند به ناگاه خودش را در زندان‌هاي سيبري ديد، شركت‌اش برچيده شده و به يغما رفت و بخش‌هاي مختلف شركتش جذب دستگاه مافياي دولتي روسنت و گاسپروم شد. مساله شركت يوكوس به مدلي بدل شده است. شركت‌هاي خصوصي جذب شركت دولتي مي‌شوند در حالي كه در همان زمان دارايي‌هاي شركت‌هاي دولتي به حساب‌هاي خصوصي انتقال داده مي‌شوند.

الكساندر ليتونينكو يك مامور ك گ ب بود كه قانون وفاداري را با فرار به بريتانيا زير پا گذاشت. بدتر از آن او با رفتن به مطبوعات و حتي انتشار كتاب‌هايي در مورد اعمال كثيف آقاي پوتين و پياده‌نظامش قانون امرتا را نقض كرد. به جاي اينكه به سبك پدرسالارانه قديمي شكار شود،‌ وي در لندن و به عنوان اولين مورد ثبت شده تروريسم هسته‌اي كشته شد. در حال حاضر كرملين هرگونه دست داشتن در قتل وي را رد مي‌كند. آقاي پوتين نمي‌تواند درك كند كه چرا بريتانيا به منافع تجاري‌اش تنها به خاطر زندگي يك انسان آسيب جدي مي‌زند. براي او اين يك مفهوم غريب است. در دنياي او هر چيزي قابل مذاكره است. اخلاقيات و اصول در بازي كرملين تنها خرده‌ريزي‌هاي بي‌ارزش روي ميز به حساب مي‌آيند. هيچ‌گونه برداشت نادرست و سوءتفاهمي در مساله ليتونينكو به چشم نمي‌خورد، دو زبان متفاوت در اينجا صحبت مي‌شوند. در دنياي مدرن چيزهاي مشخصي وجود دارند كه خيلي مقدس‌اند. زندگي انسان چيزي نيست كه در همان ميزي كه تجارت و ديپلماسي مورد بحث قرار مي‌گيرند مورد معامله قرار گيرد. اما براي آقاي پوتين اين يك بازي نامحدود است. كوزوو، سپر موشكي، قراردادهاي خط لوله گاز، برنامه هسته‌اي ايران و حقوق دموكراتيك همگي كارت‌هايي هستند كه مي‌تواند با آنها بازي كند. پس از سال‌ها بي‌احترامي به قانون در روسيه بدون هيچ‌گونه عواقب و تبعات خارجي جاي تعجبي نيست كه نگرش آقاي پوتين به عرصه روابط بين‌الملل نيز تسري مي‌يابد. آندري لوگووي كسي كه متهم به قتل ليتونينكوست، به امضاي نوشته‌هايش در رسانه‌هاي روسيه مي‌پردازد؛ رسانه‌هايي كه بدون اجازه كرملين هيچ چيزي نمي‌گويند و دست به هيچ كاري نيز نمي‌زنند. سال‌هاست كه غرب سعي كرده تا كرملين را با كلمات مهربانانه و موافقت تغيير دهد. غرب آشكار بر اين باور بود كه مي‌تواند آقاي پوتين و باندش را در درون سيستم غربي تجارت و ديپلماسي تلفيق كند.

اما در عوض عكس قضيه اتفاق افتاد. مافياي پوتين به هر چيزي كه دست مي‌اندازد آن را فاسد مي‌سازد. معامله در مورد حقوق بشر به تدريج قابل قبول مي‌شود. كرملين به هيچ وجه معيارهايش را عوض نمي‌كند: آن معيارها را بر جهان بيرون تحميل مي‌كند. كرملين مهر مشروعيت را از رهبران و تجار غربي دريافت مي‌كند اما آنها را در جرم‌هاي خود شريك مي‌سازد.

با وجود قيمت‌هاي بسيار بالاي انرژي وسوسه فروختن خود به كرملين پيشنهادي است كه تقريبا نمي‌توانيد با آن مخالفت كنيد. گرهارد شرودر در دوره صدارتش نتوانست در قبال تجارت با آقاي پوتين از خود مقاومت نشان دهد و بعد از اينكه قرارداد خط لوله بالستيك را با آقاي پوتين امضا كرد با شغلي عالي در گاسپروم براي دوران بعد از صدارتش مواجه شد. سيلويو برلوسكني هم شريك تجاري پوتين شد. او حتي در حمايت از آقاي پوتين در نشست اتحاديه اروپا سخنراني كرد و به شدت از سوءاستفاده‌هاي روسيه در چچن و زنداني كردن آقاي خودوروفسكي توسط كرملين دفاع كرد و سپس با لحني طنزآلود رو به پوتين گفت: «بهتر است من قاضي‌تان باشم.»

هم‌اكنون هم نيكولاس ساركوزي را مي‌بينيم كه به دنبال تقويت منافع شركت توتال فرانسه در ميدان گازي اشتوك‌مان است.

آيا احتمالا اين امكان وجود دارد كه آقاي ساركوزي در حمايت از بريتانيا با قدرت سخن بگويد در حالي كه تلفني قراردادهاي عظيمي را با آقاي پوتين بسته است؟ ساركوزي بايد بداند كه اگر گوردون براون تلفني با آقاي پوتين صحبت مي‌كند تا مساله آقاي لوگووي را كنار بگذارد شايد به ناگاه توتال خود را در موقعيتي بيابد كه بازي را به بريتيش پتروليوم باخته است.

مدت مديدي است كه در روسيه، ما مخالفان، مي‌گوييم كه مساله ما به زودي مساله كل جهان خواهد بود. مافياي پوتين هيچ حد و مرزي را نمي‌شناسد. وحشت و هراس هسته‌اي اگر با قوانين و دستورالعمل‌هاي تجاري كرملين هماهنگ باشد اصلا جايي برايش وجود ندارد. اخراج ديپلمات‌ها و محدود ساختن ديدارهاي رسمي هيچ تاثيري به دنبال نخواهد داشت.

اما محدود ساختن دسترسي نخبگان حاكم روسي به اموال و دارايي‌هايشان در غرب چطور؟
به‌گونه‌اي كنايه‌آميز آنها دوست دارند تا پولشان را در جايي نگهدارند كه مي‌توانند به حكومت قانون در آن اعتماد كنند و تا اينجاي كار آقاي پوتين و حاميان ثروتمندش دلايل زيادي دارند كه باور داشته باشند پولشان در جاي امني است.

+ عکسخانه

نان

September 2, 2007

نان پختن
نان شکستن
نان قسمت کردن…

نان بودن!

راز

August 30, 2007

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنانکه ببینی
یا چیزی چنانکه بدانی

من درد مشترکم مرا فریاد کن

دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با طوفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

احمد شاملو

اَرِدْویسـورَه اَنـاهـیـتَـه

May 26, 2007

دارم میروم تا با اَرِدْویسـورَه اَنـاهـیـتَـه رودررو شوم، یک رویاروییِ کامل و رویایی. اردویسور آیا انجا خواهد بود؟ گویی از وقتیکه خودم را شناخته ام همواره روحم آنرا می پرستیده است. این وجود اساطیری را. با تمام وجود. اکنون نزدیکتر از هرچیزی بخودم حس اش می کنم. می توانم نوازش های او را ، ذکر ها را ، آن ذکرهای لطیف را بیاد بیاورم. می تواند به وجود ِ من، به تهی ، شکل بدهد و رنگ. اکنون می تواند به تمامِ آن دست و پا زدنهای توی تاریکی ِ من ، نقطه بگذارد و دوباره تحریر ام کند. حس میکنم بسیار لازم است که: دوباره جریان پیدا کنم. نیاز است از نو نوشته شوم. خوانده شوم. تعریف شوم. الان دارم به تمام ِ آن روزها و شبهای رفته فکر میکنم، همینطور فکر میکنم به آنهایی که پیشِ روست. با نگاه بدرونِ خود در می یابم که : آری؛ گویی من امروز بسیار خوشحال ام و امیدوار. به تمامِ آن لحظه های کوچک و شاد، به آن پایداری های آرامِ ماندگار.

ای اَرِدْویسـورَه اَنـاهـیـتَـه!
از پی این ستایش، از پی این نیایش، از پی آنچه ترا نیاز آورند، از فراز ستارگان به سوی زمین ِاهوره آفریده، به سوی زَور ِنیاز کننده، به سوی پیشکش سرشار بشتاب.
به یاری خواستاری بشتاب که ترا فراخواند تا تو رهایی­اش بخشی.
به یاری کسی بشتاب که ترا زَور آورد و به آیین پیشکش کند تا همه­ی دلاوران همچو کی گشتاسپ به خانمان بازگردند.
او را - آن اَردویسوَر اَناهیتای اَشَوَن را - برای فرّ و فروغش با نماز[ی به بانگ ِ] بلند، با نماز ِ نیک-گزارده و با زَور می­ستاییم.
ای اَردویسوَر اَناهیتا !
بشود که تو از پی دادخواهی، به فریاد رسی !
اینچنین تو بهتر ستوده خواهی شد با هَومِ آمیخته به شیر، با برسمَ، با زبان خِرَد و «مَنثَرَه»، با اندیشه و گفتار و کردار نیک ، با زَور و با سخن رسا.
«یِنگهِه هاتَم…»
«یشتها- آبان یشت - بند ِ 132»

+ گوش کنید: ma liberte de penser
+ از آنجا که فلیکر مورد عنایتِ آقابالاسرهاقرار گرفته است، عکسها را از اینجا ببینید.

بیاندیشیم

May 23, 2007

من می اندیشم
پس بقیه نیستند.

+ نگاه افشین دشتی به حافظ کیارستمی
+ …

اردیبهشت

May 13, 2007

چه اسفندها
که برای تو ای روزِ اردیبهشتی

ما دود کردیم.

والاها

May 10, 2007

مغزتان را حسابی چلانده اند. دائم دارید توی سکوت مرگبار تیک و تاک عمرتان در جا میزنید. ملت نا امیدتان میکنند، از آنطرف هم زیباییتان دارد بی هیچ سودی “مصرف” میشود پای آینه. موبایل را بر میدارید و آرزومندانه دنبال شماره های نامهایی آشنا میگردید که هیچوقت نبوده. چتان شده! خوب بود میدانستید تمام آن آدمهایی که عابدانه می افتید دنبالشان وگران می پرستیدشان، چه روزمره گیهای پُرنشدنی را با تخدیر دخانیات و به زورِ قهوه و چای می گذرانند. افسوس که توی جاده های یکطرفه ی طرفهای شما ، راهی برای بازگشت هیچ چیز نیست؛ همه چیز مستقیم میرود به زباله دانی و منتظرید تا تاریخ اکسپایر شدن اش برسد و “از دست اش راحت شوید”. دست-کم تحول ِ مقدستان را چند پُک بیشتر شتاب دهید،.. از شما “والاها”ی جامعه بعید است اینکارها. جمع کنید!

بحران نویسنده و خواننده

May 3, 2007

رولان بارت عقیده داشت : “نویسنده کسی است که مسئله اش زبان باشد، یعنی زبان به نظرش آفریننده ی ژرفنا باشد و نه ابزار یا زیبایی.” ما همین را میخواستیم بتو بگوییم. میخواستیم بگوییم بتو که به زبان مثل ابزار و مخصوصا یک وسیله ی شخصی نگاه نکن. بآن مثل چیزی که بخواهی به حقیقتی اشاره کنی نگاه نکن، بلکه آنرا مفهومی ببین جداگانه از دیگر-مفهومها، فاطمه!
الان قصد کرده بودم برایت در مورد ادراکی که از زبان دارم بنویسم اما بواقع همواره از گفتن از آن مفاهیمی که دوست دارم بگویم ناکامم. از سر همین ناکامی میروم برایت مثالی میزنم: خواندن شعری زیبا ازین رو برای من لذت بخش است که نه زیبایی را در آن میبینم نه آن مفاهیمی که در خودش دارد. مفاهیم موجود در آن شعر هرچقدر هم که بلند و گیرا باشند در کتابهای فلسفی ، هنری و..الخ براحتی یافت می شوند. آنچه امروزه برایم مهم است نحوه ی جاگذاری کلمات است در یک متن و لذتی که ازآن بمن دست میدهد. الان من با این مثالی که آورده ام تعریف خودم را محدود کرده ام.
+ مجتباگلمحمدی هم نخستین کتاب مستقل اش را چاپ کرده است. مجتبا از قدیمیهای وبلاگنویسی است و تا آنجا که میدانم همواره دوست داشت با اشخاصی مثل “امید مهرگان” و آدمهایی از راسته ی آنها ارتباط داشته باشد. او در نخستین ترجمه ی مستقل اش دست روی مفهوم بزرگی گذاشته و ازین بابت که کارش را محکم اغاز کرده باید باو تبریک گفت. کتاب درباره گفت‌وگوهای گلين دالی با اسلاوُی ژيژک است و با عنوانِ «گشودنِ فضای فلسفه» از سوی انتشارات “گام نو” منتشر شده است. اسلاوُی ژيژک، فيلسوف و نظريه‌پردازِ نام‌دارِ اسلوونيايی است که هرروز جایش در میان بزرگان فلسفه بیشتر باز میشود. می گویند مقدمه ی کتاب را آقای صالح نجفی (که قبلا در شرق خرده-فلسفه مینوشته و ما نمی شناخته ایم-اش) در معرفی ژیژک به خوانندگان نوشته است. من این کتاب را خواهم گرفت و از چیزهایی که برایم مهم است و هنوز نمی دانم، روش ترجمه ی متن است که امیدوارم ترجمه ی درخور و با استیلی باشد. خلاصه اینکه ؛ خوشحال شدیم.

null

+ بانوی اسطوره ؛ “آناهیتا در اسطوره های ایرانی” را هم سوزان گویری منتشر کرده و از نامش پیداست که مربوط به چیست.
+ شماره دوم نشریه ادبی “نوشتا” هم از تنور در آمده. این نشریه کار خودش را بسیار قوی و محکم آغاز کرده و در آن افرادی همچون افشین دشتی(که با مقاله اش در شرق بنام حتا،مثلن،خاهر غوغا بپا کرد) و علی مومنی و خشایار فهیمی می نویسند. داستانها و مقالات جالبی در آن هست.

نوروزنامه یا مقالات پراکنده

April 28, 2007

اخیرا کتابی برای آقای «این نگارنده» منتشر کرده اند بنام نوروزنامه. نام نوروزنامه مرا بیاد کتاب نوروزنامه ی عمرخیام نیشابوری می اندازد و از نظر من این اسم روتین تر و بزرگتر از آنست که آدم جرات کند که نام آنرا بر روی سلسله مقالات ابتدایی و پراکنده ی خود بگذارد؛ علالخصوص که «نوروزنامه» در افکار ایرانیان همواره نام خیام نیشابوری را یدک میکشد. انشاالله بزودی مثلث ریاضی جناب «این نگارنده» را نیز خواهیم دید و از «چهارپاره» های ایشان نیز در وصف بهار و فایده های تیراندازی و ورزش برای «جوانان» نیز بهره مند خواهیم شد. به آقای این نگارنده پیشنهاد میکنم اگر دیر نشده ازین بلندپروازی و بی حرمتی دست نگه دارند و نام کتابچه ی خود را به «مقالات پراکنده» تغییر دهند تا به حقیقت امر نزدیکتر باشد.

نمی دانم در این اوضاع آشفته ی بازار کتاب و قیمت گران کاغذ و کمبود توزیع کننده و ترس ناشران، این آقا چطور میتواند مقالات اش را در تیراژ بالا و بشکل کتاب چاپ کند. یکی دوماه پیش اگر خوانده باشید و یادتان باشد دکتر جلیل دوستخواه ازینکه کتاب گرانسنگ اش را (که دو-سه سال زحمت اش را کشیده بود و برای نگارشش خون دل خورده بود) در ایران چاپ نکرده اند و کسی زیر بار چاپ آن نرفته چقدر گله مند بود.

وقتی من آن پست دکتر دوستخواه را خواندم پهلوی خودم یک حساب سرانگشتی کردم که: اگر اینها زیر بار نوشته های استاد دوستخواه نمی روند که سالهاست قلم میزند و نام و رسمی بلندآوازه برای خود دارد، پس وای بحال آن تازه کاران گمنام. فعلا که گویا کار برعکس شده و اصطلاحا آب دارد سربالا می رود.

Get free blog up and running in minutes with Blogsome | Theme designs available here