در پاسخ به رنجی که می کشم

August 17, 2009

واقعیتِ تلخِ عذاب کشیدنِ برخی از هموطنانمان در روزهایی کهع گذشت، چیزیست که دائماً در ذهنِ من می چرخد و روحم را می آزارد. اینکه چگونه این هموطنان در دامِ جهالت و قدرتِ این جانیان گرفتار بودذند و چگونه ما تنها نگاه کردیم و کرده ایم تا انسانهایی فروافتاده در “آسیب‌پذیریِ مطلق” ، اسیرِ تلاطمِ وقایع و فجایع عذاب‌آور شوند و هر بی حرمتی که بتوانند در حقِ جان و شخصیتشان روا دارند. در این میان، ما تنها نگاه کردیم که “چه خواهد شد؟!”

    اما مگر جز خائنانند که دست روی دست گذاشته و از “فاصله‌ای امن” به وقایع می‌نگرند؟ شاید هر از چندگاهی غرولندکنان “ظلم” را هم “محکوم” کنند. خائنان آنانی هستند که باور دارند، همیشه کسی هست که به جایشان مبارزه کند، همیشه کسی هست که به جای آنها رنج بکشد.

راهِ آینده از گذشته می‌گذرد، گذشته‌ای که در آن، “عذابِ انسان‌ها” از “مرگشان سرریز می‌کند” و “سرگردان می‌ماند” تا حالِ ما را معذب کند. از این پس، چاره ای نخواهم داشت جز اینکه صریحاً به “جهالت” توهین کنم. البته شما نیز خواهید بخشید.

از این پس، من به جهالت توهین خواهم کرد. این واکنشی است ابتدایی، که من در برابرِ نگاه به رنج خواهم داشت. اصلاً این رنج چیست؟ چه کسی برای نخستین بار این معنا را اختراع کرد؟ و چه منظوری داشت؟ بهر روی؛ این رنج چیزیست که “حالم را خراب می کند” ، “روحم را می آزارد”. برادران و خواهرانِ عزیز! اجازه دارم کمی به این جهالتِ مجسم و ابتدایی، به این ظلمتِ فکری توهین کنم؟

یک جنایتکاریِِ آشکارِ دیگر؛ ظلم به رامین قهرمانی

July 31, 2009

رامین قهرمانی؛ متولد سال 1358 درست 15 روز پس از اینکه با پای خود برای اثبات بیگناهیش رفته بود، با بدنی که آثار شکنجه بر آن نمایان بود، از زندان آزاد و پس از دو روز بر اثر جراحات وارده در آغوش مادرش “زندگی” را “مظلومانه” وداع گفت.
در درگیری های روزهای پس از انتخابات، ماموران از طریق “دوربین مداربسته یک بانک” چهره رامین قهرمانی را شناسایی کرده و برای دستگیری وی به منزلش مراجعه می کنند. به دلیل عدم حضور رامین قهرمانی در منزل، ماموران به مادر او می گویند که فرزندش باید هرچه زودتر خود را معرفی کند.
مادر وی نیز با استناد به بیگناهی پسرش و با این استدلال که فرزندش کاری جز اعتراض آرام انجام نداده است، همراه با او به محلی که ماموران گفته بودند مراجعه می کند.

وی پانزده روز بعد از اینکه با پای خود برای دفاع از بیگناهیش رفته بود، با بدنی که آثار شکنجه بر آن نمایان بود، از زندان آزاد میشود و به خانه بر می گردد.

    وی پس از آزادی به مادرش گفته که چندین روز او را از پا آویزان کرده اند.

رامین قهرمانی پس از آزادی به دلیل لخته های خون موجود در سینه اش در بیمارستان بستری می شود اما با وجودِ تلاشِ پزشکان، لختی پس از آن زندگی را بدرود می گوید.

خانواده قهرمانی تحت فشار شدید برای منع انتشار خبر شهادت فرزندشان هستند. آنها تحت تدابیر شدید امنیتی فرزند خود را به خاک سپردند. تا جایی که پس از مراسم خاکسپاری به دلیل تهدیدات نیروهای امنیتی مبنی بر اینکه سر مزار فرزند شهیدشان حق ندارند با صدای بلند گریه کنند و شیون سردهند.

    آنچه بر سرِ رامین قهرمانی آورده اند، نقضِ دولتی و برنامه ریزی شده ی حقِ شهروندی و حقِ انسانیت است. تمامِ کسانی که در این جریانات، به مردم ضربه زده اند، مردم را دردمند ساخته اند و مادران را داغدار نموده اند، در نزدیک-روزی به پای میز محاکمه آورده خواهند شد و شگفت انکه، به پای همان میزی که خود روزی بر مصدر آن نشسته بودند. البته این نوشته، بهیچ روی “تهدیدِ اربابان قدرت” از سویِ من نیست بلکه “پیش بینی”یی است که قطعاً محقق خواهد شد چراکه خونِ جانباختگان تا ابد از دستانشان شسته نخواهد شد.
    خونِ این جوانان مستقیماً بر گردنِ کسانی است که در بازداشتگاههای خونین و کثیفِ خود، فجایعی را رقم زدند که رویِ “دجالانِ عراقی در برخورد با اسرای جنگِ ایران” را سپید می کند. همه ی کسانی که با بُزدلی، تنها نظاره گر و مجریِ رنج دیدن ها و نقضِ حقوقِ شهروندی و انسانیِ مردمِ ما بوده اند و دم بر نیاورده اند مقصرند.

محمد کامرانی ۱۸ ساله ؛ یکی دیگر از شهیدان درگیری‌های تهران

July 20, 2009

محمد کامرانی، جوان ۱۸ ساله ای که در اعتراضات روز ۱۸ تیر سال ۱۳۸۸ در حالیکه صرفاً در حالِ عبور از خیابان بود، بازداشت شد.اما پس از آن؛ وی در روز ۲۵ تیر در اثر جراحات وارده، که معلوم نیست در جریان درگیری ها و یا در زندان ایجاد شده، از دنیا رفت.

طبق آمارهای رسمی در درگیری های بعد از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری در ایران بیش از بیست نفر کشته شده اند. اما بعضی از معترضین، تعداد کشته شدگان را چند برابر این تعداد می دانند.

یکی از اعضای خانواده آقای کامرانی به بی بی سی فارسی گفت که او در درگیری های روز پنجشنبه ۱۸ تیر در حوالی میدان ولیعصر تهران بازداشت شده است. البته به گفته این عضو خانواده آقای کامرانی، او در حرکات اعتراضی شرکت نداشته و صرفا در حال عبور از خیابان بوده است.

بنا بر گزارش ها و اظهارات این عضو خانوده محمد کامرانی، او پس از دستگیری به همراه تعداد دیگری از بازداشت شدگان به بازداشتگاهی در کهریزک منتقل شده است.

بعد از چند روز فهرستی از سوی مسئولان زندان اوین از بازداشت شدگان منتقل شده از کهریزک به زندان اوین منتشر شد که نام محمد کامرانی هم در میان آنها وجود داشت.

با پیگیری های خانواده آقای کامرانی به آنها اطلاع دادند که روز چهارشنبه ۲۴ تیر، او از زندان آزاد خواهد شد و هنگامی که خانواده برای تحویل گرفتن او به زندان مراجعه کردند، به آنها گفته شد که به دلیل جراحاتی که به او وارد شده، به بیمارستان لقمان تهران منتقل شده است.

این عضو خانواده آقای کامرانی که خود در بیمارستان لقمان حاضر شده می گوید که در بیمارستان با پیکر نیمه جان محمد کامرانی روبرو شده است. خانواده آقای کامرانی با اصرار و تحت حفاظت ماموران، او را به بیمارستان مهر منتقل می کنند، اما بعد از چند ساعت و علی رغم تلاش پزشکان بیمارستان مهر، محمد کامرانی ۱۸ ساله از دنیا می رود.

پیکر محمد کامرانی، صبح روز شنبه در بهشت زهرای تهران دفن شده است.

پیش از محمد کامرانی نام چند تن دیگر از کشته شدگان این وقایع از جمله ندا آقا سلطان، دانشجوی ۲۷ ساله، سهراب اعرابی، جوان ۱۹ ساله، و یعقوب بروایه، دانشجوی کارشناسی ارشد رشته نمایش در دانشکده هنر ومعماری دانشگاه تهران، در رسانه ها مطرح شده بود.

نوآم چامسکی در تحصن ایرانیان در نیویورک شرکت می‌کند

نوآم چامسکی و خوزه کازانوا، دو چهره‌ی برجسته‌ی آکادمیک در سطح جهان از اعتصاب غذا مقابل سازمان ملل برای محکومیت سرکوب در ایران حمایت کردند. گوگوش و ابی نیز در این اقدام اعتراضی، به روشنفکران و اساتید ایرانی پیوسته‌اند.

نوآم چامسکی از سرشناس‌ترین روشنفکران جهان است. وی همیشه از حقوق مردم تحت ستم دفاع کرده‌ است. ایشان نظامی‌گری دولت آمریکا و سیاست‌های اسراییل را همیشه نقد کرده‌اند. روشنفکری که به حقوق بشر و دمکراسی در خاورمیانه و ایران نیز بسیار حساس‌است.
هدف این برنامه، محکومیت سرکوب‌ها در ایران است. در این اعتصابِ سه روزه، اعتصابگران تنها چای و آب خواهند خورد.

کروبی: روی مردم گلوله گشودند اینک می گویند ما مردم را نکشتیم

به گزارش سحام نیوز، پایگاه خبری حزب اعتماد ملی، مهدی کروبی، دبیر کل این حزب ضمن انتقاد از فضای جاری کشور گفته است: “من به عنوان عضو این نظام از دروغ های واضح و نسنجیده ای که گفته می شود شرمنده ام.”

به گزارش سحام نیوز، این نامزد معترض به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری ایران، همچنین در تهران در جمع طرفدارانش گفته است: ” اما پس از روی دادن این حوادث اتفاق جالبی روی داد، آن هم اینکه همین افرادی که بر روی مردم گلوله گشودند اینک می گویند ما مردم را نکشتیم و افراد دیگر این کار را انجام دادند و این دیگر داستان عجیبی دارد.”

بر اساس این گزارش، مهدی کروبی با اشاره به بازتاب گسترده برخوردهای به گفته وی خشنی که با مردم معترض شده، گفته که آبروی جمهوری اسلامی در دنیا مخدوش شده است.

به گزاش سحام نیوز، مهدی کروبی گفته است: “آیا کسانی که این کارها را انجام می دهند نمی دانند که در کجا زندگی می کنند، و یا اینکه فراموش کرده اند اینک عصر ارتباطات است.”

بازگرد

July 17, 2009

شهیق ضجه امانم را بریده،
فرزندت کی باز خواهد گشت، مادر؟

گلهای اینجا بوی گلخانه گرفته اند. بازگرد. یاس های اینجا دیگر، بوی یاس نمی دهند. دروغ می گویند. فریب می دهند. دیگر آب ها فرو نمی نشانند تشنگی را. زخم ها را دیگر طبیبی نیست که مرهمی نهد و تیمارداری که به نگاهی حتی و نه بیش، لحظه ای بشوید رنج را از این پیکر خسته. بازگرد.
پیوندها همه پوک. دست ها همه خالی. دل ها همه پُر.

بیا بگذار صدایت طنین انداز شود در گوشم.

(more…)

متهم به اقدام علیه امنیت ملی

July 16, 2009

شما متهم به اقدام علیه امنیت ملی هستید. از خود دفاع کنید.
پایش را میگذارد روی پنجه ی پام و مثل یک ته سیگار له اش میکند. میخواهم فحش و بدوبیراه را بکشم به هیکلش اما از ترس فقط ناله میکنم.

. . . (more…)

پرسش های فقهی محسن کدیور و پاسخ های تاریخی آیت الله منتظری

July 13, 2009

متن کامل پرسش و پاسخ تاریخی محسن كديور با ايت الله منتظري(مرجع تقلید شیعه) به شرح ذیل است:
(more…)

ندا آقا سلطان، شهیدِ راهِ آزادی

June 22, 2009

neda-agha-soltan-poster
تمام دنیا و مافیهایَش، ارزشِ یک تارِ مویِ “ندا” را نداشت. خونِ وی بیش از اینها ارزشمند بود که اینچنین بی پیرایه و ساده بر کفِ خیابان بریزد. آخر خدایا، مگر این دختر چه کرده بود که باید مستوجبِ چنین عقوبتی می شد؟! حال چه کسی باید جوابِ ناله های از سرِ دردِ مادر را بدهد؟!

از سویِ خودم، این کمبودِ ابدیِ ندا و دیگر شهیدانِ بی گناه و معصومِ این روزها را به خانواده ی این عزیز و دیگر عزیزان تسلیت می گویم. متاسفانه این رسمِ مملکتِ ما شده که تحصیل کردگان و جوانان، باید بهایِ گمانه زنیها و سیاست بازیهای پلیدِ پیران و روشنفکران را در دهه ی بیستِ زندگی با جانِ خود بپردازند.

این ظلمِ مشتعل دارد مرا دیوانه می کند. آسایشِ روحیم از دست رفته است. آن ضاربِ از خدا بی خبرِ جاهل، هرکه که بود جهانی را در سوگِ از دست دادنِ چنین جوانِ رعنایی نشاند و در حقیقت، نه تنها ندا را که مرا و انسانیتِ مرا هم کشت و کمرم را شکست. اما، ندا هیچگاه نخواهد مُرد. امیدوارم روزِ مرگم که فرا برسد، من نیز چون ندا چنین مرگِ ساده و بزرگی داشته باشم. او را هرکجا که باشم و تا زنده ام از یاد نخواهم برد.

    چشمانِ آن دختر

    دختر به دوربین نگاه می کند. یاد معلم تاریخم می افتم که می گفت این نگاه شیریست که کمرش را شکسته اند. ولی در اون چشم معصومیت می بینم. یکی به دختر می گوید نترس. نترس. اگر ترسی بود پس چرا سر بر بالشتکی از شن گذاشته؟ پس چرا چکه های خون را می بینم.

    دوربین می چرخد. دخترک تلاشی نمیکنه. می دونی گلوله به قفسه سینه خورده. یکی بر سر خود می زنه. می بینم اشک وجودم را گرفته. دختر حرکتی ندارد. صدایی در پس زمینه فریاد میزنه دستتو اینجا فشار بده. فکر می کنم این صدا دوره. یاد زنجیر انسانی می افتم که با شوق از تجرش تا افسریه بود. چه قدر اون خنده ها دوره. صورت دختر تغییری می کند. چرا به نظر من این دختر وطنمه؟ چرا احساس می کنم نمی خواد چیزی بگه فقط داره نگاه می کنه.
    لحظه بعد احساس می کنم وجودم آتش گرفت. چرا؟ قطرات خون را که می بینم تنم می لرزه. دستهایم می لرزه. یاد یک مشت احمقی می افتم که برای حرف خامنه ای گریه کردند. کسانی که با من و دختر چهار ردیف حفاظتی فاصله دارند. صفحه تار شده. نمی دونم من گریه می کنم یا این فیلم تخیلیه، نفسم بالا نمیاد. نمی خواهم نفس بکشم. برای چی قلب من باید بزنه ولی قلب اون نه؟
    خواهرم می دونم برابری می خواستی. ولی مگر من مرده بودم که تو خود را سپر گلوله کردی؟ خواهر شهیدم، عزت وطنم، من وطن را در چشمان تو دیدم. شاید که مزدور بر روی نورت پارچه سیاهی کشید. ولی من دامانش را به آتش چشمت می سوزانم. نویسنده: ناشناس

روشنفکران و انقلاب: رویکردی به گذشته

June 7, 2009

به وقتِ فورانِ احساساتِ انقلابی، تنها متفکرانِ اصیلند که به راه ِ همگان نمی‌روند.

هشدار بختیار: خطر یک دیکتاتوری سیاه
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_220.html
شاپور بختیار: از یک رویه دیکتاتوری به یک رژیم اختناق جدید نیفتیم
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_213.html
پیام تاریخی بختیار: ایران در خطر است
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_206.html
شاپور بختیار: امور سیاسی را نمی‌توان در اختیار یک چهره مذهبی گذاشت (more…)

یک حماقتِ پُست مدرن

April 15, 2009

برای آنکه مطلبی بنویسم، باید قبلش حتما فکر کرده باشم. این از بدیهی ترین اصولِ درست نویسی - و نه البته حماقتهای پُست مُدرن - محسوب می شود. به همین خاطر، مطالبی که هم اکنون به آنها فکر می کنم ارزشِ نوشته شدن ندارند. باید دقیق بود و “عواقبِ” کار را سنجید. اینجا شاید چیزی شبیه “تعهد” هم مطرح باشد. لزوما باید “اندیشیده” باشم برای چه و برای که می نویسم و اصولا با چه هدفی. بی “هدف” نوشتن، چیزی است مثل “بی صدا” حرف زدن. اگر معلمی … (more…)

یک روتین

October 19, 2008

باید شروع کنم. باید کلمه ها رو دونه دونه بذارم کنار هم. باید دقیق باشم. سعی کنم هیچی فراموشم نشه. باید جمله ها رو دقیق و خوش ساخت بسازم، یه طوری که وقتی تو دهنتون می چرخه دلتون بخواد جمله ی بعدی رو تو دهنتون بچرخونین. اینطوری تا آخرش با من می مونین. نوشته م اینطوری کامل می شه. ریتم. ریتم مساله خیلی مهمیه. اگه کلمه ی نامناسبی رو انتخاب کنم ممکنه شما علاقه تون رو به ادامه دادنِ نوشته م از دست بدین. نوشته م اینطوری از دست می ره. البته این همه ی کاری نیست که باید بکنم.

باید حواسم باشه که همه چی رو “این اول” نگم. باید خوورد خوورد این کارو بکنم. آروم آروم. باید اجازه بدم که مطلبِ اصلی گاهی از پشت کلمه ها بزنه بیرون و بعد به موقع و سر ضرب پشتِ کلمه ها قایم بشه. می دونین، این یه قایم موشک بازیه اما لازمه.

من پشتِ کلمه ها چشم می ذارم. شما پشتِ کلمه ها قایم می شین. گاهی هم برعکس.

من چه بخوام چه نخوام کلمه ها خودشون این کارو می کنن پس بهتره خوشبین باشیم. بهتره تو بازیِ کلمه ها شریک بشیم. بهتره به کلمه ها تن بدیم.

من “نمی خوام” همه چی رو اول بگم. “نمی تونم” همه چی رو اول بگم. همین اولش دارم اینو بهتون می گم. اما آیا این یه حقه ی کوچیک نیست که باهاش بخوام شما رو با خودم نگه دارم؟ باید منتظر شین. باید صبر داشته باشین. اون چیز خاصی که می خوام بگم کم کم خودشو بهتون نشون می ده، اینو بهتون قول می دم. اما نباید اونقدر بدبین باشین. شما عادت کردین که زود قضاوت کنین. عادت کردین که زود نظرتونو ابراز کنین. شاید با این کار احساسِ قدرت می کنین، حس می کنین رو مساله سوارین. این دفعه این کارو نکنین. بذارین مساله جریانِ خودشو طی کنه.

داریم به آخرای نوشته نزدیک می شیم. دارم کم کم دستِ خودمو رو می کنم. حتماً فهمیدین که اینکه تا آخرِ این نوشته با من بمونین برام خیلی مهمه. خب، آره. اما اصلاً به این معنی نیست که خودِ شما برام مهمین. در واقع به این معنی هم نیست که خودِ شما برام مهم نیستین. می خوام بگم اصلاً چنین نتیجه ای نمی شه گرفت. خب، این واضحه که نوشته ای که خونده نشه نمی تونه مفید باشه. بنابراین، شما به عنوانِ خواننده اهمیتِ خاصِ خودتون رو دارین. کاملاً درسته. اما موقعیتِ ما الان یه مقدار فرق می کنه.

شما الان قسمتِ فعالِ نوشته منین. دارین سعی می کنین پرده هایی رو که کلمه های نادقیقِ من با تو هم رفتگیشون درست کردن کنار بزنین. خب من ترجیح دادم که این کارو شما به جای من بکنین. چون اینطوری تا آخر نوشته م می مونین.

باید بگم کار ساده ای نیست. چون این کارو تا حالا نکردین شاید زورتون بیاد یا یه جورایی به غرورتون بربخوره. اما آدم اگه یه مقدار تهور نداشته باشه پیشرفتی هم نمی کنه. خوبه. هیجانتونو درک می کنم. اما شما الان از زیر اون فشار اولیه خارج شدین و آماده گرفتنِ بقیه مطالب هستین. آمادگیتون رو تحسین می کنم. بدون شما موفق نمی شدیم

+ اعتراض به عبور مترو از زیر “چهارباغ عباسی” و “سی و سه پل” اصفهان
+ تاريخ‌نگاری و روايت‌گری کهن
+ ردِ فرضیه کاربردِ نجومیِ چهارطاقی ها

گوشزد

February 25, 2008

چندگاهيست در واكنش به سيستمِ سياسيِ موجود در ايران و وضعيتِ نه چندان بسامانِ اقتصادي و باند بازيهاي ناجوانمردانه اداريِ رايج و الخ [چنانكه افتد و داني]، تبِ ايرانپرستي به شيوه اي خاص و بعنوانِ يك شيوه اعتراضيِ خودجوش مُد شده و بُت سازي از فردوسي و سره گويي به شيوه ي دكتر كزازي هم خواستگارانِ زيادي يافته است. لزومي نمي بينم درباره آنها كه اين روشِ گفتار يا طرفداريِ سطحي و بي پشتوانه از فلان مذهبِ خاص را فقط براي “متفاوت بودن” (كه نزدِ اين جماعتِ سطحِ پايين؛ متفاوت بودن به اين شيوه، برابر با ايراني بودن يا راستين بودن است) بكار مي برند سخني بگويم بلكه چيزي كه مرا در اين باره نگران مي كند ماهيتِ بُت پرستيِ‌ كسانيست كه ميدانند چه دارند مي كنند و كساني كه هدفِ سياسي براي پيشبرد مقاصدِ خودشان ازينكار در نظر دارند. لازمست توجه خواننده را به اين نكته مهم جلب كنم كه هر چيز و كسيكه بناگاه بُت شود و بالا رود، خواه ناخواه از آن استفاده ي ابزاري خواهد شد و آنچه نبايد در باره او بشود خواهد شد و پس از مدتي دستمالي شدن و سوء استفاده، خواهد رفت بر سرش آنچه درباره بُتها مي رود. توصيه ام به اين دوستانِ دوآتشه اينست كه جانبِ اعتدال را نگه دارند و توجه كنند برايِ نشان دادنِ اعتراض لازم نيست كسي را به اوجِ آسمان برسانند و طرفِ مقابل را به حضيضِ ذلت. همچنين توجه كنند به اين نكته كه چنانچه در پيشبردِ‌ برنامه هاي سياسيِ خود شكست بخورند، اين شكست مشمولِ آنچيزيكه به آن نماز برده اند نيز خواهد شد و دامانَش را به ناحق خواهد آلود. آخر چرا ما نبايد جانبِ اعتدال را نگه داريم و بدونِ كم آوردن يا آلودنِ دامنِ اين و آن به لكه ننگ بتوانيم مقاصدِ صرفا سياسيِ خود را پيش ببريم و آنها را از شيادي هايمان بركنار نگه داريم؟ به ديدِ من اگر قرار باشد نگارش، سخنوري و ايدئولوژي بر اساسِ و پوششِ موضع گيريِ‌ سياسي بر عليه اين فرهنگ و فلان مذهب باشد، به لعنتِ سگ هم نمي ارزد و نتيجه اش جز لگد مال شدنِ خود و پيشينه مان نخواهد بود. بماند كه ايدئولوژيك كردنِ‌ يك متنِ ادبي نهايتا نوعي دُگم بازي، راديكاليسم و دهن كجي كردن به فرهنگِ امروز است. من فكر ميكنم آنچه فرهنگ را مي سازد كتاب ها و آنچه در آنها آمده نيستند، آنها فقط مجموعه اي از بايد ها و نبايد ها و شايست و ناشايست ها هستند و بايد هم چنين باشد. فرهنگِ راستين، آدمها هستند و آنچه كه مي كنند. آدمهاي زنده، در كوچه ها و بازارها. در خانه ها و حتي گفتارهاي زيرِ پتوييِ شبانه. اينها هستند كه فرهنگِ ما را بي هيچ دستوري از بالا، شكل داده اند و مي دهند.

اگر قرار باشد از يك كتاب، چيزي بيش از كاركردِ اخلاقيِ آن انتظار داشته باشيم و بخواهيم آنرا بشكلِ‌قانون در زندگيِ مردم اِعمال كنيم نتيجه اش شرم آور خواهد بود.

بانو

January 30, 2008

… اما نه خدا و نه شیطان،
سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران می پرستیدند
بتی که دیگرانش می پرستیدند

ا.بامداد

بانو، زاده ی ماست. به راستی اما، او زاینده ی خویشِ راستین مان است. ما را می فرهیزاند، می آموزاند، می خیزاند تا به فراز راستی ها، آنجا که سپهر درونیافتَش خوانند، بر شویم. فرای هر واژه، هر نگاه، هر آوا. آری! او پَرّمان می دهد: پری به سپیدی شیر پستانش؛ این سان، خویشِ پرانمان این گیتیِ فرودین را می سپرد و به فرازین ها می رود.

بانو راست-گردانِ احساس ماست. بی او احساس و خرد برابر هم می ایستند، درهم می آویزند و در پیکاری همه-ناراست یکدیگر را می فسرانند. با او اما، خرد در احساس، احساس در خرد می آمیزد؛ بانو بر این دو کودکِ شریر چنین می کند: در کوره ی “اندیشگی” خامی شان را می پزاند، سردی شان را می تفتاند و دوگانگیشان را “یکه-گی” می کند. آمیزه ای می سازد که استواریِ خرد و شورمندیِ احساس در آن وَر آمده؛ آمیزه ای بنام “جان”. آری! ما کامگیرانِ همیشگیِ بانو را “جان”داران بنامید. زهی بر مایِ برپا و شورانگیزمان، بر مایِ اندیشگون مان، بر مایِ جانانه مان…

بانو بی-پوست، بی رنگ است و بی بوست. او را چه به آرایش و افزودنی های رنگ به رنگ. پیرایش اش اما کارِ ماست. مهربازیمان می پیرایدش؛ کرشمه پذیریِ همیشگیمان تر و تازه اش می کند، دراز-بوسه هامان نازاییَش را درست می کند. زیبایش می کند. او را آرایشی نیاز نیست، چراکه دلباختگانَش، شوریدگانَش ماییم: ما دیدارگرانِ راستینِ زیبایی. ما زیبا-دارانِ زیبا…

بانو، درونزادِ ماست. او نوزادِ زهدانِ درونگی است. درون داری او را می پرورد و نوزادی اش وي را “بانو” می کند. بانو، پرورده ی ماست؛ در آغوشش آرام می گیریم؛ از پستان های باردارش کام می گیریم؛ شیرش می نوشیم، آن شیرِ شیره-وار و مایه-دار که نیوشیدنش تخمدان مان، تخمدانِ درونگی مان را بارمی آورد. هیچ چشته ی این شیره-شیر را چشیده اید؟!

بانو را ننامید!.. او “همگانی” نیست. او هرزه ی همه-پسند نیست. چه نزارانی را دیدم که انبوهه بزرگِشان می خوانند؛ و اینان، این کوچکانِ چهره پوش هماره از وی گریزانند. بانو چون دیو-بادی است که چهره-پوشِ دروغزنِشان، آن افزار فریبای انبوهگیشان را برمی افکند، بدا و اَخا از نمودارِ بدریختگی شان، از دژمی رُخ شان، از آشکارگیِ ناراستیشان. آشکارگر، وی چنین در نظرشان دهشت و بیم افکن می نماید. خوشا که چنین است. بادا که چنین باشد.

پس با شمایانم، ای نزاران، ای بزدلان، ای دروغ-کاران، ای واقعیانِ انبوهه زی، هرگز نامِ بانویمان را بر زبان نرانید. همان به که بر او و بر ما، انگِ پندارگی زنید. ما را با واقعیت تان چه کار!

بانو سخندار است. ما ژکانانیم؛ او اما فراتر از ما، بهین تر از ما، پاک تر از ما “سکوت” می کند. سکوتی بی آری. سکوتی بی نه. سکوتی که هر دَمش در سرسرای دراز کوشکِ سخن آوازه می کند. او سخن دار است و سکوت تنها نزدِ یک سخن دار معنا می یابد. نزدِ باقی، سکوت، نمایانگر ناتوانی است. سکوت در آن جایگاهی به یکه سخنگو کمال می یابد که از سوی یک دانای همیشه آبستن، یک درونزادِ همیشه باکره به پیش کشیده شود؛ از سوی یک خود-آ، یک “من-بودگی”-دار. او سکوت می کند و به نیازمان لبخندی چکامان می زند. نگاه اش ما دلشدگان را بس تا پذیرایی او را دریابیم. او فرای هر خواستِ ارتباط، پذیرایمان است. فرای هر گره، هر رانه، هر پویه و هر “عقده”. این سان خرامانِگی می کند و ما را “می دارد”؛ ما نیز “می داریمَش”. می فهمید؟!

بانو شاه-باشنده است. او خبر از نو-هوای سبکِ اندرونگی می گیرد؛ تهینای سپنتای درونگی را می کاود و خبر از تازگیِ نور می آورد: باری، او شکارگر نور از تاریکی است. او پیامبر تازگی هاست. با او هستندگیِ بی مایه در گیتیِ فرودین، مایه وَر می شود. او هستی داری می کند و دوستانَش، زایندگانَش و جانانَش را به باشندگی ناب رهنماست. بی او هستی همان امرِ بیهوده و “هیچ”ای است که بزرگان به آن رسیده اند. ایشان ژرف اندیشیدند، اما هرگز خطر زادنِ “بانو” را بر خود نخریدند، پس به جهان، به انسان، به هستی انگِ یاوگی زدند. آه که از بانو دوری گزیدند (شاید او را زنی یافتند! چه ناراست!). ما اما، به بانوداریمان می نازیم و از از عشق ورزیِ جاودانه با او شرمی نداریم. و نیک دانیم کوران را چشمِ دیدن این معاشقه نیست). تو را ای پیامبرِ درونگی، ای پیام-دار، آری تو را ای دوست، می زِهیم…

شبی در رخشانگاهِ تنهایی ام که کوهستان های اندرونگی در می نوردیدم، بانو، خرامان نزدم آمد و چون همیشه، تنهاییِ بزرگم را شگرفتر کرد. بر کوه تابید و پاهای خسته ام را توانِ فراشدن بخشید؛ نور چشمانَم را فزود تا چکادِ دوردست را بِه بینم؛ تا امید یابم…

اویِ بخشنده، همیشه فرخنده.

اویِ نابگاه، پرپگاه.

اویِ روشنَم.

با نگاهی شکوهیدمَش و … لبخند زد… مُرغِ خِرَدم نور احساس را شکارید و بانو، منی دیگر زاد….

+ عکسخانه

چاپلین

January 12, 2008

کارگردان!
موسیقی نمی خواهیم
مونتاژ نمی خواهیم
دکوپاژ نمی خواهیم

فیلم،
صامت است

بینِ صحنه ها نوشته می گذاریم.

+ از دیدِ من، هنرِ خالص در سینما از لای دستانِ چارلی است که به صورتِ بشریت می تابد.

Get free blog up and running in minutes with Blogsome | Theme designs available here