درِ چشمِ بامدادان

November 5, 2009

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
هر ساعت از نو قبله‌ای با بت‌پرستی می‌رود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
مِی با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند
تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را
غافل مباش اَر عاقلی دَریاب اگر صاحب‌دلی
باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را
دلبندم آن پیمان‌گسل منظور چشم آرام دل
نی نی دلارامش مخوان کز دل ببُرد آرام را
دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش
جایی که سلطان خیمه زد غوغا نمانَد عام را
باران اشکم می‌رود وَز ابرم آتش می‌جهد
با پختگان گوی این سخن، سوزش نباشد خام را
سعدی ملامت نشنود ور جان در این ره می‌رود
صوفی گران جانی ببر، ساقی بیار آن جام را
/سعدی

Get free blog up and running in minutes with Blogsome | Theme designs available here