بازگرد
شهیق ضجه امانم را بریده،
فرزندت کی باز خواهد گشت، مادر؟
گلهای اینجا بوی گلخانه گرفته اند. بازگرد. یاس های اینجا دیگر، بوی یاس نمی دهند. دروغ می گویند. فریب می دهند. دیگر آب ها فرو نمی نشانند تشنگی را. زخم ها را دیگر طبیبی نیست که مرهمی نهد و تیمارداری که به نگاهی حتی و نه بیش، لحظه ای بشوید رنج را از این پیکر خسته. بازگرد.
پیوندها همه پوک. دست ها همه خالی. دل ها همه پُر.
بیا بگذار صدایت طنین انداز شود در گوشم.
زخمه ای یارا! زخمه ای بزن و تارهای روحم را بنواز. بیا! صدای خسته ام مال تو. نه که چون خریداری ندارد ارزانیش کرده باشم، که این، تمام آن چیزیست، که مانده برایم. تمامی آنچه که دارم، آن تو. بازگرد.
بیا و قلب پاره پاره ام را بدوز. می دانم، که جا باز خواهد کرد. بیا و مرا بفشار گرم در آغوشت. اینجا سردخانه ای بیش نیست. بیا تا با تو حرف بزنم. تویی که خواهی دانست. تویی که خواهی فهمید. اینجا خسته خانه است. اینجا درد را قسمت می کنند. و چه عادلانه نیز. هر آنکه را که بیشتر دارد، بیشتر دهند. بیا تا با من حرف بزنی. بگویی که هیچ چیز، هیچ چیز از هرآنچه که جنازه های سردخانه به آن چیز می گویند، اهمیتی ندارد. بازگرد.
فریادها در من خفه می شوند. نمی دانی چه دردیست. شوق ها می میرند. نورها می مانند. بازگرد و برهانم از این اذهان قضاوتگر و چشمان پرسشگر که سکوت را نمی دانند که چیست یا که درد را نمی فهمند. بیا و این دهان ها را ببند. مرا وارهان از چنگال اینها. بازگرد.
بباورانشان که دنیا بیش از آنچه می بینند، حدس می زنند یا می خوانند، می تواند بار به دوش آدمیزاده بگذارد. راستی هم، قرعه کار، به نام من دیوانه زدند. بیا این پرده ها را بدر. این دیوارها را فرو ریز.
بگذار برای لحظه ای خودخواه باشم.
لحظه ای رخ بنما.
لحظه ای تنها.
تنها لحظه ای.
خود، از آن ابدیتی خواهم ساخت. بازگرد.
نگاه کن. این دست ها را انگار که گذاشته باشند برای نساختن هیچ چیز. پای ها را برای پایمال همه چیز، همه چیز. بازگرد. اینجا چشم هاییست برای ندیدن. گوش هایی برای نشنیدن. و دلی… و دلی… و دلی برای نسپردن.
دلدارا، بیا و بگو.
بیا و بخوان.
تنهایم مگذار با تیرگی این خاک و بلندی این افلاک که صدایم را نمی شنوند انگار که همچنانشان قرار، به جاست. بیا تا با تو بگویم از آتشی که خفاخانه های ضمیرم را می سوزاند، که سرشار می کند، که بیهده نیست.
بیا تا ببینی مرد، چطور توی شعله می رقصد. بیا تا بگویم که چرا خون و آتش و عشق هر سه سرخند. که چرا مرگ را سرخ می خواهم. بازگرد و شاهد مرگم تو باش. تو باش. چقدر مانده مگر؟
بیا و باش.
دست هایم را بگیر… بگیر… بگیر.
مرا ازین غربتکده بیرون آر. بازگرد.
بگذار برای همان تک لحظه، همان تک لحظه که از خودخواهیست که می خواهمش، مجبور نباشم نقش دروغین هر روزه ام را بازی کنم. این صورتک را بردار از چهره ام. بازگرد و مرا از من برآر. درد، همزاد زایش است. چه کنم با این درد نباشی اگر. به دامان که بیاویزم. که را به نام بخوانم. مجنون کدام لیلا شوم، فرهاد کدام شیرین. بازگرد. بازگرد.
اگر بخواهی، نمی گذارم که لحظه ای حتی، مرا ببینی.
لذت دیدارت را حس خواهم کرد. فقط بگو کجا…
خود خواهم آمد. فقط بگو کجا. و قول می دهم که لحظه ای بیشتر نگاهت نکنم. لحظه ای تنها. و من، تنها برای لحظه ای، به تمامی خودخواه خواهم بود. همین برای من کافیست…
شهیق ضجه امانم را بریده،
مادر، مادر، مادر، فرزندت کی باز خواهد گشت؟
