در رنجی که کشیدم
شما را با خود خواهم برد به بیست و پنجمِ خوردادِ 88 در اورژانسِ شریعتیِ اصفهان. و می اندازمتان با خود در خاطراتم از آن روز. و این یعنی درغلتیدن به درونِ خاطراتِ یک مکان، از میانِ خاطراتِ مخدوش و ناروشنِ مکانی دیگر. یعنی یادآوریِ گنگِ آدمها و اشیاء و دردهای مختلف. چراکه به هر روی، جای شما “آنجا”ست و من “اینجا”. و البته همیشه و هر “جا” هستند کسانی که درد را بر دیگران تحریر کنند.
و تنها برای لحظه ای در ان شلوغی و پیکرهای بخون اغشته ی از سرِ درد بخود پیچنده ی لهیده و شکسته، افسوس خوردم که ای کاش دوربینم را داشتم تا لحظه هایی از این رنج کشیدنها را در چارچوبی آشنا شاید… شاید در آن لحظه ی آه و افسوس که گویی سقفِ جهان بر سرم آوار شده بود، از این راه می توانستم “رنج” را با انعکاس، ثابت یا حتا متوقف کنم روی پاره های کاغذ و شاید تنها کاری که از دستم بر می آمد همین بود.
گریه ام گرفته بود. انگار که تکه ای از قلبم کنده شده و برای همیشه نقطه ای شده بود سرگردان و دست نیافتنی و می رفت تا برای همیشه در فضا گم شود. اما مگر می ایستاد… حال که من آمده بودم برای کمک به خواهرم و پسرکِ نوجوانش که ساچمه در پا و شکم داشتند و غرقِ به خون و غلتان در درد، آخر خدایا این گریه دیگر چیست؟! چطور سرم دارد منفجر می شود وقتی مغزم دارد ذره ذره از دیدنِ این لحظه آب می شود و من می بینم رنج را.. و درد را که انطور با ملایمتی سرخرنگ از زخمِ پای خواهرم به پایین می ُسرد.
اما من که هیچگاه نخندیده بودم. باج نداده بودم. من که نمرده ام. نمرده بودم. می دانم که نمرده ام اما توی “مردگیِ” من مگر فرق می کرد که بتوانم به چشمانش نگاه کنم یا نه وقتی که “صدا”یی آشنا و مضطرب، مِن و مِن کنان گفته بود “زود بیا بیمارستان که..” و همین ناتمام ماندنِ صدا بود که انگار آتشی به دلم نهاد. اما چرا او که آنطور از سرِ ناچاری بر تخت افتاده، نمی تواند چشم به چشمِ من بیاندازد و اینچنین مغموم؟ هوای کفر گفتن به همه نوع “خدا” و هرچه “عدد” و هرچه که به “صد و بیست و چهار هزار” می انجامد کرده ام. می خواهم کفر بگویم. می خواهم آن را، آن ها را، آن….را حفظ کنم. تو چیزی نداری که بخواهی حفظش کنی. پسر، پدر را انکار می کند، مادر را انکار می کند، “کفر” می گوید.
اما درد، هیچگاه نوشتنی نبوده است.
