یک روز در چهارباغ

May 31, 2009

تا به چهار راهِ نظر برسم، چهل و پنج دقیقه از وقتم توی ماشین تلف شده. آهنگِ “یار دبستانی” گوشم را کرخت کرده و پارچه های سبز چشمانم را دیگر دارد می زند. نمی توانم چشم از عکسِ میر حسین در پشتِ ماشینِ جلویی بردارم و پیوسته و بگونه ای ناخواسته نگاهم بر چشمان و نیشِ بازِ میر حسین بر پوستر می لغزد. میر حسین در عکس لبخند زده و حالتِ چهره اش چیزی در خود دارد. انگار دارد چیزی بتو می گوید و بعد هم می خندد یا شاید هم برعکس. تقریباً دیگر دارم به آن حدی که نیچه تهوعَش می نامد نزدیک می شوم.

سر چهار راه، چشممان به جمالِ “عزیزانِ دانشجو” روشن می شود. دسته ای 200-300 نفره هستند. سلانه سلانه و با سرخوشی و گستاخ مشربی و وقاحت مسلکیِ ویژه ی یک دانشجو، درست وسطِ خیابانِ چهارباغ در حالِ تبلیغِ نمیدانم چه ی میر حسین اند. چهار راه را گذرانده اند، خیابان را بسته اند و راهِ سی و سه پل را در پیش گرفته اند. “پلیس راهنمایی” از سر ناچاری، ماشینِ ما را به خیابانِ میرفندرسکی حواله می دهد… در حالِ عبور از کنارِ این “عزیزان” فریاد می کشم: چهل و پنج دقیقه طلب ِ من!

و بعد فکر می کنم، واقعاً اینها از میر حسین چه می خواهند؟ خواسته ی میر حسین از آنها که تقریباً روشن است: “لطفاً من را به میز ریاست جمهوری برسانید! لطفاً مرا رئیس جمهور کنید! الباقیَش را هم تا ببینیم چه می شود.” اما این “عزیزان” را بگو که گویی همه ی آرزوهای جوانیشان در این مرد خلاصه شده. آرزوهای آتشینی که حتم دارم در صورتِ پیروزیِ میرحسین، به خاکستر خواهد نشست و همین “جوانانِ عزیز” پس از اینکه چون تفاله به دور انداخته شدند و تاریخِ مصرفشان گذشت، در مجالسِ لهو و لعبشان با حسرت خواهند گفت: بی خودی شناسنامه مون رو نجس کردیم!

Get free blog up and running in minutes with Blogsome | Theme designs available here