یک حماقتِ پُست مدرن

April 15, 2009

برای آنکه مطلبی بنویسم، باید قبلش حتما فکر کرده باشم. این از بدیهی ترین اصولِ درست نویسی - و نه البته حماقتهای پُست مُدرن - محسوب می شود. به همین خاطر، مطالبی که هم اکنون به آنها فکر می کنم ارزشِ نوشته شدن ندارند. باید دقیق بود و “عواقبِ” کار را سنجید. اینجا شاید چیزی شبیه “تعهد” هم مطرح باشد. لزوما باید “اندیشیده” باشم برای چه و برای که می نویسم و اصولا با چه هدفی. بی “هدف” نوشتن، چیزی است مثل “بی صدا” حرف زدن. اگر معلمی …
نه، نه، معلم نه، - چراکه الان در شرایطی نیستم که “استعاره و تلمیح” برایم جذابیت داشته باشند- اگر رهبر جامعه ای همینطور لبانش را حرکت بدهد، اما لال باشد یا زبانم لال، صدایش به آنها که باید، نرسد، بی شک نمی توان گفت حرف نمی زند، اما اولا چون بی صدا حرف می زند و ثانیا چون رهبرِ جامعه است ناگزیر باید برداشتی از حرف او داشت. هرمونتیک تحمیلی، یا به عبارتی دیگر، مردم سالاریِ هرمونتیکی.
به هر حال من، هم صدا دارم، هم رهبر جامعه نیستم. پس باید از نوشتن هدفی داشته باشم. مثلا می شود در یک داستانِ اجتماعیِ خوب، نگاه نقادانه ای به شرایط کنونی اجتماع داشت. استاد همیشه می گفت چیزی در داستان هست، که در یک گفتارِ خشکِ فلسفی، یا نقدِ صریح نیست. روحی که سرچشمه ایجاد تغییری موثر است. آنوقت، کار هنرمندِ متعهد - که منم - این خواهد بود که این نابسامانی ها را به طرز شایسته ای به تصویرِ ذهن بکشد و ارائه کند.
باشد، باشد آقای هیدِگر! نظر شما هم لحاظ می شود. “طرح سوال” است که مهم است و نه پاسخ، و حدِ اهمیتِ پاسخ آنجاست که موجب طرح سوالاتِ تازه ای شود. به اندازه کافی به شما دلبسته هستم که حتی خیالِ نوشتن این داستانِ اجتماعیِ خوب را کنار بگذارم و به یک عاشقانه ی مولوی وار بسنده کنم.
آدم های داستان، کم کم از سه کنج اتاق درمی آیند و روابط شکل می گیرد. خنده ها، نقاب ها، چیزهایی مثل عشق و نفرت، و البته در صورتِ ایجابِ “شرایطِ ذهن و داستان”، خدا. کار من فقط نگاه کردنِ این مطلب است که اینها چه طور دخلِ هم را در می آورند، یا شاید اینطور “خیال” می کنند و بدین ترتیب، خودبخود تراژدیِ مورد نظر شکل می گیرد.
گفتم تراژدی؟ البته… نیچه “از پشت سر” حمله کرده است:

  • تراژدی، همان آزاد کردن خود از وحشت و رحم، و نه پالودن خود از یک عاطفه ی خطرناک با تخلیه شدید آن - که ارسطو آن را اینگونه می فهمید - بل بر فراز و ورای وحشت و رحم، به خویشتنِ خویش، لذتِ جاودانه بودن - همان لذتی که “لذت نابودگری” را نیز در بر دارد…

گمانم زیاد فلسفی شده باشم. اگر این داستانِ خوبِ اجتماعی، به خاطر شرایطِ ذهنیِ نویسنده اش - که منم - “به فلسفه آلوده بشود چه؟ “
آنوقت، همانقدر که احتمالا خوب خواهد بود، اجتماعی هم هست؟ “چه می شود کرد” یک سوالِ فلسفی دیگر. هیدگر، خوشحال است.
به هر حال، تا وقتی که “تعهد” مطرح است، یک “نوشته ی خوبِ فلسفی” هم پذیرفتنی است. هرچند مرز میانِ اجتماعی بودن و فلسفی بودن، ممکن است چندان واضح نباشد، اما تمرکز، صد البته ستودنی است. خب، پس یک نوشتار خوب فلسفی!

نیچه چشمک می زند:

  • «برای تنها زیستن یا حیوان می باید بود یا خدا» این گفته ارسطوست و مورد سوم را از قلم انداخته است: هردو می باید بود، یعنی : فیلسوف.

آهای! نیچه! منظورت این است که… باشد، بسیار خوب…
من رهبر نیستم. من بی صدا نیستم. من، نویسنده خوبی نیستم.
یک حماقت پُست مُدرن دیگر؟

Comments »

The URI to TrackBack this entry is: http://bakhtiar.blogsome.com/2009/04/15/p103/trackback/

No comments yet.

RSS feed for comments on this post.

Leave a comment

دیدگاه شما هیچگاه برای دیگران به نمایش در نخواهد آمد.



بمنظور جلوگیری از آسیبهای ماشینهای اسپم گذار، لطفا شماره هایی که میبینید را در این خانه وارد کنید.

Get free blog up and running in minutes with Blogsome | Theme designs available here