حدِ تحمل

March 9, 2008

در مملكتِ ما، هر نوع نقد مستقيماً با اعلام حمله به «شخص» يكى گرفته مى شود. افراد واقعاً وجود شخصى شان را با هويتِ نمادي كه طرفدارِ آنند معادل فرض مى كنند و دچار اين توهمِ ابتدايى اند كه انگار جايگاهِ نمادين آنها بناست ابدى بماند و ذره اى تغيير نكند. انگار اين جايگاه را (مثلاً جايگاهِ يك مترجم، يك استاد دانشگاه، يك روشنفكر، يك وزير و يك دوستدار را…) به ارث برده اند. و توجه كنيد كه معمولاً آدمى چيزى را به ارث مى برد كه خودش فاقدِ آن است و شايد هم هرگز نمى تواند به اتكاى خودش بدان دست يابد. پس وقتى روشنفكر يا متفكر يا استاد دانشگاه يا فرد بطور كلي، نقد مى شود يا حتي به پرسش گرفته مي شود (به ويژه ، از سوى يك «جوان») گويى به تمام داروندارِ او حمله شده است، و طبيعى است كه به خود بلرزد و عميقاً احساس ناامنى كند. زيرا چيز ديگرى ندارد كه از دست بدهد. جوابيه هايى كه بعضاً در مطبوعات و نت به نقدهاى “جوانان” داده مى شود كاملاً معرف همين نوع ترس و حس ناامنى است. حسى كه ريشه در تصورى بَدوى از هويتِ نمادينِ اجتماعى دارد كه شخص براي خودش متصور است. به ديدِ من؛ اين افراد، به هيچ معنايى و به هيچ رو “آزاد” نيستند. واكنش سراسيمه و وحشت زده و توهين آميزِ يك استاد دانشگاه يا يك روشنفكر به يك نقد، نشانگر دركِ ماقبلِ مدرنِ او از “جايگاه” اجتماعى افراد، و وحشتِ از دست دادنِ “شأن” و موقعيتِ ناچيزِ خويش است. او معمولا و به اصطلاح، نقد را زيادى “به خودش مى  گيرد” و كار را از دادنِ پاسخِ منطقي، به توهين و سردرگم كردنِ بحث در مقامِ دفاع از خود مي كشاند. روشنفكرى كه مى ترسد شأن خود را از دست بدهد حتى به اندازه امام غزالي يا شارعانِ مذهبيِ صفوي هم مدرن نيست و بايد برود فكري جدي بحالِ خود كند.
نوشته ي زير، از آنِ روشنفكري است كه با ديدِ خوشبينانه مي توان گفت نظرياتي هرچند عجيب و الهام-وار، درباره شاهنامه و فردوسي و كلاً ادبيات دارد. حدِ تحملِ اين روشنفكر، در اندازه هاي “بيا تا بپرستيمَت، اي حضرتِ گُل!” و “تو تا حالا كجا بودي، اي استادِ پيامدار!” است و نازكتر از گُل را هم بر نمي تابد. وگرنه كه بلافاصله، ” بچه های دانشگاه الزهرا” و كسانيكه درباره شاملو ديدِ مثبتي دارند پس از “پاسخِ مستدلِ” جنابِ روشنفكر تبديل مي شوند به ” جوجه دانشجوب ها” و “نوچه های «علف.شامداد!»”
[در اسفند پارسال تنی چند از بچه های دانشگاه الزهرا مرا برای سخنرانی دعوت کردند که در فرهنگسرای بوستان شفق (یوسف آباد) برگزار شد. این سخنرانی درباره ایران بزرگ و استوره های شاهنامه بود. در اواخر آن یکی از بچه ها درباره یاوه پراکنی شاملو پرسشی کرد و با پاسخ مستدلی که دادم ناگهان چندتا از نوچه های «علف.شامداد!» با من به جروبحث برخاستند:
ــ آقاپسر: شاملو از فردوسی برتر است چون شاهنامه از اول تا آخر یک ریتم تکراری دارد!!
ــ دختر خانم: چرا رستم که فردوسی طرفدار اوست، پسرش سهراب را کشت؟!
جواب من به این جوجه دانشجوب ها این بود: شاهنامه شاهکار زبان و ادب و سخن پارسی است. انتظار داشتید فردوسی ریتم باباکرم را برایتان بزند؟!! … شما خانم خوشتان می آمد که سهراب یا هر دشمن دیگری به خانه هایتان میریختند و شما را مورد تجاوز قرار میدادند؟!! آیا رستم نباید از میهن دفاع میکرد؟ از اینها گذشته، رستم و سهراب یکدیگر را نمیشناختند. و..]

Comments »

The URI to TrackBack this entry is: http://bakhtiar.blogsome.com/2008/03/09/p96/trackback/

No comments yet.

RSS feed for comments on this post.

Leave a comment

دیدگاه شما هیچگاه برای دیگران به نمایش در نخواهد آمد.



بمنظور جلوگیری از آسیبهای ماشینهای اسپم گذار، لطفا شماره هایی که میبینید را در این خانه وارد کنید.

Get free blog up and running in minutes with Blogsome | Theme designs available here