بانو

January 30, 2008

… اما نه خدا و نه شیطان،
سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران می پرستیدند
بتی که دیگرانش می پرستیدند

ا.بامداد

بانو، زاده ی ماست. به راستی اما، او زاینده ی خویشِ راستین مان است. ما را می فرهیزاند، می آموزاند، می خیزاند تا به فراز راستی ها، آنجا که سپهر درونیافتَش خوانند، بر شویم. فرای هر واژه، هر نگاه، هر آوا. آری! او پَرّمان می دهد: پری به سپیدی شیر پستانش؛ این سان، خویشِ پرانمان این گیتیِ فرودین را می سپرد و به فرازین ها می رود.

بانو راست-گردانِ احساس ماست. بی او احساس و خرد برابر هم می ایستند، درهم می آویزند و در پیکاری همه-ناراست یکدیگر را می فسرانند. با او اما، خرد در احساس، احساس در خرد می آمیزد؛ بانو بر این دو کودکِ شریر چنین می کند: در کوره ی “اندیشگی” خامی شان را می پزاند، سردی شان را می تفتاند و دوگانگیشان را “یکه-گی” می کند. آمیزه ای می سازد که استواریِ خرد و شورمندیِ احساس در آن وَر آمده؛ آمیزه ای بنام “جان”. آری! ما کامگیرانِ همیشگیِ بانو را “جان”داران بنامید. زهی بر مایِ برپا و شورانگیزمان، بر مایِ اندیشگون مان، بر مایِ جانانه مان…

بانو بی-پوست، بی رنگ است و بی بوست. او را چه به آرایش و افزودنی های رنگ به رنگ. پیرایش اش اما کارِ ماست. مهربازیمان می پیرایدش؛ کرشمه پذیریِ همیشگیمان تر و تازه اش می کند، دراز-بوسه هامان نازاییَش را درست می کند. زیبایش می کند. او را آرایشی نیاز نیست، چراکه دلباختگانَش، شوریدگانَش ماییم: ما دیدارگرانِ راستینِ زیبایی. ما زیبا-دارانِ زیبا…

بانو، درونزادِ ماست. او نوزادِ زهدانِ درونگی است. درون داری او را می پرورد و نوزادی اش وي را “بانو” می کند. بانو، پرورده ی ماست؛ در آغوشش آرام می گیریم؛ از پستان های باردارش کام می گیریم؛ شیرش می نوشیم، آن شیرِ شیره-وار و مایه-دار که نیوشیدنش تخمدان مان، تخمدانِ درونگی مان را بارمی آورد. هیچ چشته ی این شیره-شیر را چشیده اید؟!

بانو را ننامید!.. او “همگانی” نیست. او هرزه ی همه-پسند نیست. چه نزارانی را دیدم که انبوهه بزرگِشان می خوانند؛ و اینان، این کوچکانِ چهره پوش هماره از وی گریزانند. بانو چون دیو-بادی است که چهره-پوشِ دروغزنِشان، آن افزار فریبای انبوهگیشان را برمی افکند، بدا و اَخا از نمودارِ بدریختگی شان، از دژمی رُخ شان، از آشکارگیِ ناراستیشان. آشکارگر، وی چنین در نظرشان دهشت و بیم افکن می نماید. خوشا که چنین است. بادا که چنین باشد.

پس با شمایانم، ای نزاران، ای بزدلان، ای دروغ-کاران، ای واقعیانِ انبوهه زی، هرگز نامِ بانویمان را بر زبان نرانید. همان به که بر او و بر ما، انگِ پندارگی زنید. ما را با واقعیت تان چه کار!

بانو سخندار است. ما ژکانانیم؛ او اما فراتر از ما، بهین تر از ما، پاک تر از ما “سکوت” می کند. سکوتی بی آری. سکوتی بی نه. سکوتی که هر دَمش در سرسرای دراز کوشکِ سخن آوازه می کند. او سخن دار است و سکوت تنها نزدِ یک سخن دار معنا می یابد. نزدِ باقی، سکوت، نمایانگر ناتوانی است. سکوت در آن جایگاهی به یکه سخنگو کمال می یابد که از سوی یک دانای همیشه آبستن، یک درونزادِ همیشه باکره به پیش کشیده شود؛ از سوی یک خود-آ، یک “من-بودگی”-دار. او سکوت می کند و به نیازمان لبخندی چکامان می زند. نگاه اش ما دلشدگان را بس تا پذیرایی او را دریابیم. او فرای هر خواستِ ارتباط، پذیرایمان است. فرای هر گره، هر رانه، هر پویه و هر “عقده”. این سان خرامانِگی می کند و ما را “می دارد”؛ ما نیز “می داریمَش”. می فهمید؟!

بانو شاه-باشنده است. او خبر از نو-هوای سبکِ اندرونگی می گیرد؛ تهینای سپنتای درونگی را می کاود و خبر از تازگیِ نور می آورد: باری، او شکارگر نور از تاریکی است. او پیامبر تازگی هاست. با او هستندگیِ بی مایه در گیتیِ فرودین، مایه وَر می شود. او هستی داری می کند و دوستانَش، زایندگانَش و جانانَش را به باشندگی ناب رهنماست. بی او هستی همان امرِ بیهوده و “هیچ”ای است که بزرگان به آن رسیده اند. ایشان ژرف اندیشیدند، اما هرگز خطر زادنِ “بانو” را بر خود نخریدند، پس به جهان، به انسان، به هستی انگِ یاوگی زدند. آه که از بانو دوری گزیدند (شاید او را زنی یافتند! چه ناراست!). ما اما، به بانوداریمان می نازیم و از از عشق ورزیِ جاودانه با او شرمی نداریم. و نیک دانیم کوران را چشمِ دیدن این معاشقه نیست). تو را ای پیامبرِ درونگی، ای پیام-دار، آری تو را ای دوست، می زِهیم…

شبی در رخشانگاهِ تنهایی ام که کوهستان های اندرونگی در می نوردیدم، بانو، خرامان نزدم آمد و چون همیشه، تنهاییِ بزرگم را شگرفتر کرد. بر کوه تابید و پاهای خسته ام را توانِ فراشدن بخشید؛ نور چشمانَم را فزود تا چکادِ دوردست را بِه بینم؛ تا امید یابم…

اویِ بخشنده، همیشه فرخنده.

اویِ نابگاه، پرپگاه.

اویِ روشنَم.

با نگاهی شکوهیدمَش و … لبخند زد… مُرغِ خِرَدم نور احساس را شکارید و بانو، منی دیگر زاد….

+ عکسخانه

همچنان در فکر آن بیتم که [سعدی] گفت

January 19, 2008

همچنان در فکرِ آن بیتم که گفت
پیلبانی بر لبِ دریایِ نیل

زیرِ پایَت گر بدانی حالِ مور
همچو حالِ تُست زیرِ پایِ پیل

چاپلین

January 12, 2008

کارگردان!
موسیقی نمی خواهیم
مونتاژ نمی خواهیم
دکوپاژ نمی خواهیم

فیلم،
صامت است

بینِ صحنه ها نوشته می گذاریم.

+ از دیدِ من، هنرِ خالص در سینما از لای دستانِ چارلی است که به صورتِ بشریت می تابد.

Get free blog up and running in minutes with Blogsome | Theme designs available here