آبي

October 13, 2007

آبي باش…
آبي…
آبي تر…
بگذاريد همه چیز در یک فراموشیِ آبی رنگ حل شود. چهره ها فراموش شوند، پیوندهای سُست، گسسته شوند و همه چیز، همه چیز از عشق و دروغ و صداقت و تظاهر و تزویر و سياست و سادگیِ گم گشته، به کلکسیونِ ارزشمندِ خاطرات بپیوندند. بگذاريد هر چه که می خواهند بگویند. بگذاريد هر طور که می خواهند فکر کنند. بگذاريد با خنده های عاقلانه شان، با حالتِ فیلسوفانه چهره شان و با ترحمِ نادانِ چشم هاشان، همچنان “روایتگرانِ شکست ناپذیرِ تسلیم شدگی” بمانند. آنها واقعیت را نخواهند فهمید و به همین خاطر در دادگاهِ اذهانشان تو را به پای میز “محاکمه” خواهند کشاند. و چه عادلانه قضاوتی که قاضی و هیأت منصفه و مجری خودشانند و تو، محکومی هستي که دیگر، در مقابل همه این حکم ها، سکوت خواهد کرد. اما مسأله چیز دیگریست.
اجازه بدهيد… مي دانم چه مي خواهيد بگوييد. احتمالا مي خواهيد بگوييد اينقدرها هم جدي نگفتيد، نظرات و عقايدِ شما كاملا هم اينها نيست كه عنوان كرديد، بلكه اين سخنان تنها يكي از برداشتهاي ممكن است كه همينطور از هوا گرفته ايد و بدون تعهد و مسئوليتي، بطور آزمايشي با آن تمرين مي كنيد. مي خواستيد ببينيد واكنشِ من يا من ها چيست. اين اقتضاي سن شماست كه به دور از عزم مردانه با همه گونه عقيده دست و پنجه نرم كنيد. اما من براي شما كمي ترديد دارم و مي ترسم. ترديد دارم كه اينجا تصادف در كار باشد و ترسم از وجودِ يك گرايشِ خطرناك است كه اگر جلويَش گرفته نشود، پيوندي استوار با شخصيتتان بخورد. بهمين دليل وظيفه خود مي دانم اينرا بشما تذكر دهم و اشتباهتان را اصلاح كنم. بويژه در موردِ اين نگرانم كه بسيار در تئوري شكننده هستيد و بيشتر دوست داريد دنباله رو باشيد.
اما بگذاريد حرف هایی که هیچگاه نباید گفته شوند، همچنان ناگفته بمانند. بگذاريد دیگر دستانِ آلوده هیچ واژه ای، قداستِ مفاهیمی را که همان اندازه که ساده اند، بلندند، نیالاید. آیا بزرگترین اشتباه من، تلاشی بود که برای نشان دادن کردم؟ آنچه تلخ ترین حسرتِ مرا بر می انگیزد، جایی نیست که رسیده ایم، نتایجی نیست که گرفته ایم، حتی چگونگیِ “اینگونه شدن” نیز نیست، بلکه لگدمال شدنِ پاکیِ تمام آنچه است، که زمانی برایم معنایی دیگرگون داشت، اما آن چیزی که مسَلم است، این است که دیگر ناراحتیي در میانه نیست. آرامش، حتی اگر که تلخ باشد، باز آرامش است و زندگی، همیشه چیزهایی بیش از مسخره بازی های کودکانه آدم ها داشته که ارزش گریستن یا که خندیدن داشته باشد.
من فکر می کنم آنهایی زندگی را به واقع دوست دارند که از کنار آن به سادگی نمی گذرند. همین هایند که نسبت به اطرافشان بی تفاوت نیستند. نسبت به ديدگاهها واكنش نشان مي دهند و باعث مي شوند پس از مرگشان هم از آنها سخن برود. بواقع آنها شیرینیِ زنده بودن - نه، زنده ماندن - را با تک تکِ یاخته های خود احساس می کنند. “آنقدر زیباست این بی بازگشت… کز برایش می توان از جان گذشت” “آنها” معنای این بیت را، می فهمند. می فهمید؟ می فهمند.

Get free blog up and running in minutes with Blogsome | Theme designs available here