در بابِ آزمودن و قايم موشك
گاهي در رفتار و سلوكِ انسانها با يكديگر نكاتِ جالبي پيش ميآيد. در “گفتگو” گاهي ممكن نيست انسان بتواند مقوله اي كلي را با وسعتي محدود بازگو كند؛ مگر آنكه بخواهد خود را نزد شنونده يا خواننده “لو” بدهد. اغلب ناآگاهانه تمام وجودش را در آن ميگنجاند. موضوع و مسئله ي هميشگي زندگي اش را(كه معمولا ته مانده اي از ترس-مرگي يا دردِ خود-ارضايي ست) بنحوي كه شايد بشود گفت ؛ استعارگونه است در سخنش مي گنجاند و بنمايش مي گذارد. در آن لحظاتِ ناخودآگاهي و هيجانزدگي ؛ آنچه ميگويد در واقع از عمقِ شخصيتش خبر ميدهد و وضعيتِ فعليش را بگونه اي “شاعرانه” نشان ميدهد: و اين همچنان همان حالتِ “آزمودن“ است…و چه خوشست آزمودن! وقتي هم ُمچَش را بگيري بگونه اي عجيب و نامتعارف ساكت مي شود و قانونِ “تو گفتي كه او خود ز مادر نزاد”ِ فردوسي در موردَش جاري مي شود.
بنظرِ من مشكلاتِ اينچنيني از ناآگاهيِ آدمها نسبت بهم بوجود مي آيد و اينكه بگفتِ امروزي ها ملت براي هم كلاس مي گذارند و براي خودشان پشتِ سرِ هم نوشابه باز مي كنند و مجازاً با نامهاي مجازي براي نامِ معروفترشان يقه و اَخه جر مي دهند و وانمود مي كنند خود را بيش از آنچه هستند. بگفتِ ويتگنشتين “بازي” هم برايشان آنجا تمام مي شود كه تو بداني و متوجه شوي كه “منِ او” اصطلاحا “منِ خودش” نيست و “لو” مي رود. آنوقت ديگر همه چيز تمام است و سكوت پايدار خواهد شد. از اين مرحله ببعد هرچه التماسش هم بكني حاضر به اين قايم موشك بازيِ كذايي نخواهد شد و قبول نخواهد كرد كه دوباره برود قايم شود زيرِ نقابي كه تو با اينكه مي شناسيَش قبول كرده اي همچنان روي صورتَش باشد و بالماسكه كند. تجربه من اينست كه بگذاري اين سكوت دستِ كم براي مدتي دوام يابد تا برخي روابط قوامِ بيشتري يابد و فكرِ بيشتري رويش شود و راههاي ديگري باز شود و بويژه تا “مِهر گدايي نشده باشد”.
