گوروَرزي
داشتم کتاب ميخواندم و هيچ حواسم بدور و بر نبود. يکباره احساس کردم صدايی و جمله ای توی سرم تکرار ميشود، يک پرسش. و البته صدای بچه ی يکی از ميهمانان بود با يک عکسِ راديولوژی در دستش که لابد پس از کندوکاو در اتاقِ من پيدا کرده بود. نتوانستم دقت کنم چه ميگويد، تنها عکس را گرفتم و بآن نگاه کردم. آن عکس مربوط بود به شکستگیِ حاصل از يک تصادف وحشتناک و کابوس-وار که سالها پيش تجربه اش کرده بودم. با نگاه به بچه ، يادِ بچگی های خودم افتادم که چطور عکسهای اينچنينی را کش ميرفتم و شايد ساعتها بدقت و نوعی “گستاخی” نگاهشان ميکردم. گستاخی شايد ازين رو باشد که گويی آدمی بدرونِ گور خود نگاه ميکند. گور، اين نماد استحاله ی کيميايی و نيز جايگاهِ فساد در روزگارِ باستان.
گور برای بسياری حالتی کيمياگرانه دارد، برای برخی هم در حکمِ يک استراحتگاه است که تا ابد ؛ دستِ کم از لحاظ جسمی؛ ميتوان در آن خفت و آسود. ميتوان در آن خفت و درآن جايگاه، ميانِ توده ای خاکِ بريده شده در زمين، “مرحله ی دوم” را شروع کرد و کارها را سر و سامان داد و کيمياگرانه بتعالی رسيد. بزبان عاميانه، مشغول طلاسازی شد و aurum potabile ايجاد کرد. اما اين خفتن در زبانِ عالمانه ی برخی، تطهير و تزکيه است. استحاله و تعالی ، تغييرِ “محتوا” در جهتِ والايی و رسيدن به lapis philosophorum. که البته محصولِ نهايی با اين ديدگاهِ مولاناوار، چيزی دوجنسی و زنانه خواهد بود. همچون خدايی دوجنسی و در عين حال تک جنسی که هر دو جنسِ مخلوق، برای رسيدن بنوعِ مخالفِ خود در اوجِ تعالی ، در زندگی و در گور، کيميا ميکنند اما نهايتا به مادر و خالق ميرسند. شايد هم گور واقعا چيزی نيست جز يک بوته ی تبلور که قرارست مدفن و مظهرِ اسرار سربه ُمهر باشد.
+ از نوشته هاي قديم
+ عكسخانه
