رهبرِ ما
رهبرِ ما
آن روسپیِ پانزده ساله ای است
که زیور بر خود می بندد
و به زیرِ پلِ سیدخندان می رود.
+ عکسخانه
رهبرِ ما
آن روسپیِ پانزده ساله ای است
که زیور بر خود می بندد
و به زیرِ پلِ سیدخندان می رود.
+ عکسخانه
آيدا نازنين خوب خودم ،
ساعت چهار يا چهارو نيم است. هوا دارد شيری رنگ می شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاری های فوق العاده ای که دارم ، نمی توانم بخوابم. بايد کار کنم، کاری که متاسفانه برای خوشبختی من و تو نيست و برای رسالت خودم هم نيست. برای انجام وظيفه هم نيست. برای تمام کردن احمد توست. برای آن است که ديگر به قول خودت چيزی از احمد برای تو باقی نگذارد.
اما بگذار باشد. اين ها هم تمام می شود. بالاخره فردا مال ما است. مال من و تو با هم .. مال احمد و آيدا با هم…
بالاخره خواهد آمد آن شب هايي که تا صبح در کنار تو بيدار بمانم ، سرت را روی سينه ام بگذارم و به تو بگويم که چقدر خوشبخت هستم. چقدر تو را دوست دارم! چقدر به نفس تو در کنارم احتياج دارم و چقدر حرف دارم که به تو بگويم . اما افسوس …افسوس که تمام آن حرف ها و شعر ها و سروده هايي که در روح من زبانه می کشد ، تبديل به همين حرف ها و ديدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد. وحشت از اينکه رفته رفته ، تو از اين ديدار ها و حرف ها و سرانجام عشقی که محيط خودش را پيدا نمی کند تا پر و بالی بزند ، گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.
…
بخشی از نامه ای از شاملو به آيدا
+ عکسخانه
+ پیشتر اینجا چیزی نوشته بودم در بابِ “سکوت و گریختن” که چون قطعا دوستی را می آزرد، پاکش کردم.
Get free blog up and running in minutes with Blogsome | Theme designs available here