راز

August 30, 2007

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنانکه ببینی
یا چیزی چنانکه بدانی

من درد مشترکم مرا فریاد کن

دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با طوفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

احمد شاملو

ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم ساليست

August 19, 2007

هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشترِ آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش.
ای دوست نه هرچه درست و صواب بود، روا بود که بگویند… و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود، و چیزها نویسم بی خود که چون واخود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور.
ای دوست می ترسم - و جای ترس است - از مکرِ سرنوشت…
حقا، و به حرمتِ دوستی، که نمی دانم این که می نویسم راهِ سعادت است که می روم، یا راهِ شقاوت
و حقا که نمی دانم اینکه نبشتم طاعت است یا معصیت
کاشکی یکبارگی نادانی شدمی تا، از خود خلاصی یافتمی

چون در حرکت و سکون چیزی نویسم، رنجور شوم از آن بغایت
و چون در معاملتِ راه خدا چیزی نویسم، هم رنجور شوم
چون احوالِ عاشقان نویسم نشاید
و هرچه نویسم هم نشاید
و اگر گویم نشاید
و اگر خاموش گردم هم نشاید
و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید…
… و اگر خاموش شوم هم نشاید.

رساله عشق - عین القضات همدانی

رهبرِ ما

August 6, 2007

رهبرِ ما
آن روسپیِ پانزده ساله ای است
که زیور بر خود می بندد

و به زیرِ پلِ سیدخندان می رود.

+ عکسخانه

آیدا

آيدا نازنين خوب خودم ،
ساعت چهار يا چهارو نيم است. هوا دارد شيری رنگ می شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاری های فوق العاده ای که دارم ، نمی توانم بخوابم. بايد کار کنم، کاری که متاسفانه برای خوشبختی من و تو نيست و برای رسالت خودم هم نيست. برای انجام وظيفه هم نيست. برای تمام کردن احمد توست. برای آن است که ديگر به قول خودت چيزی از احمد برای تو باقی نگذارد.
اما بگذار باشد. اين ها هم تمام می شود. بالاخره فردا مال ما است. مال من و تو با هم .. مال احمد و آيدا با هم…
بالاخره خواهد آمد آن شب هايي که تا صبح در کنار تو بيدار بمانم ، سرت را روی سينه ام بگذارم و به تو بگويم که چقدر خوشبخت هستم. چقدر تو را دوست دارم! چقدر به نفس تو در کنارم احتياج دارم و چقدر حرف دارم که به تو بگويم . اما افسوس …افسوس که تمام آن حرف ها و شعر ها و سروده هايي که در روح من زبانه می کشد ، تبديل به همين حرف ها و ديدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد. وحشت از اينکه رفته رفته ، تو از اين ديدار ها و حرف ها و سرانجام عشقی که محيط خودش را پيدا نمی کند تا پر و بالی بزند ، گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.

بخشی از نامه ای از شاملو به آيدا

+ عکسخانه
+ پیشتر اینجا چیزی نوشته بودم در بابِ “سکوت و گریختن” که چون قطعا دوستی را می آزرد، پاکش کردم.

Get free blog up and running in minutes with Blogsome | Theme designs available here