درباره ” پیامی از سر بزرگواریِ یک ناشناس به نگارنده ی ترازوی هزارکفه”

May 29, 2007

امروز ایمیلی مرا به نوشته ای از استاد رجبی راهنمایی کرد با نام “پیامی از سر بزرگواری به من” که با خواندن آن بسیار دل-آزرده شدم. خواننده اصلا سردرگم میشود که فرستنده ی این به اصطلاح “پیام” به دکتر رجبی که بوده است. چه رابطه ای با بنیاد نیشابور داشته است؟ چه منظوری داشته است؟ و پس از آن، اصلا دکتر رجبی آنرا به چه دلیل و انگیزه ای منتشر کرده است؟

در این پیام از آقای فریدون جنیدی و بنیاد نیشابور هم نام برده شده است و باعث شده در برخی سایتها و وبلاگهای دیگر هم تحولاتی نوشتاری وبه اصطلاح افشاگرانه! را هم نظاره گر باشیم. برای نمونه در این نشانی پس از خواندن ِ یک پاراگرافِ فرمایشی از آقا رضا ، شاهدِ زبح کردنِ شخصیتیِ استاد جنیدی می شویم و در ادامه ، دلیل نوشته شدن چنین نوشته ای از سوی ایشان را چنین می خوانیم:

+.. در روز گذشته، نوبت چنین توهین و تهمت‌هایی به آقای دکتر پرویز رجبی رسید و ایشان در گفتار «پیامی از سر بزرگواری به من» به پاسخ‌گویی تهمت سرقت واردشده به ایشان از بنیاد نیشابور و آقای جنیدی پرداختند..

چه شده که او در بگفت ِ خودش این “ده دوازده ساله” جرات ِ ابراز چنین مسئله ای را نداشته یا دست نگه داشته و یکباره اکنون با عَلم کردن نوشته ی دکتر رجبی و پنهان شدن در پشت نام ایشان یادش افتاده که باید عرض اندام کند. حقیقتش این کنش بیشتر شبیه از آب گل آلود ماهی گرفتن است تا چیز دیگری. رضا غیاث آبادی در ادامه ی نوشتارش اقدام به نسبت دادنِ مسائلی به زندگی خصوصی دکتر جنیدی می کند و در پایان هم نوشته اش را با نوعی “تهدید” تمام می کند که تماما غیراخلاقی و شرم آور است.

این نمونه ای از قدرتِ پژواک نوشته های دکتر رجبی در اینترنت است و هشداردهنده به این مسئله که دیگران بسیار بر روی نوشته ها و افکار ایشان حساس هستند و انتشار هر نوشته یا نامه ی سرگشاده ی شتابزده ای چه مسائلِ ناخواسته ای را می تواند بوجود بیاورد و آدمی را ناخواسته مسئول کند. استاد رجبی باید توجه کنند که نوشته براحتی می تواند مورد سو برداشت و سواستفاده ی دیگران قرار گیرد و موجب دل-آزاری ِ کسانی شود که بیرون دایره ی جدلِ کذایی هستند. و البته که خود ایشان نیزبا انتشار این “پیام” به سهم خود در ایجاد چنین جو ناراحت کننده ای بر ضد بنیاد نیشابور و فریدون جنیدی مقصرند.

+ نگرشی بر کارنامه فریدون جنیدی
+ قطعه ای از خاک ایران ، ارمغانی از پاسارگاد به پاس 30 سال شاهنامه پژوهی

+ در همین زمینه: چرا روند تخریب چهره افراد فرهنگی ادامه دارد؟
+ در همین زمینه: کم حافظگی ِ رضا مرادی غیاث آبادی
+ در همین زمینه: نقدی بر پژوهشهای [بسیار] ایرانی

+ عکسخانه را نیز ببینید.

اَرِدْویسـورَه اَنـاهـیـتَـه

May 26, 2007

دارم میروم تا با اَرِدْویسـورَه اَنـاهـیـتَـه رودررو شوم، یک رویاروییِ کامل و رویایی. اردویسور آیا انجا خواهد بود؟ گویی از وقتیکه خودم را شناخته ام همواره روحم آنرا می پرستیده است. این وجود اساطیری را. با تمام وجود. اکنون نزدیکتر از هرچیزی بخودم حس اش می کنم. می توانم نوازش های او را ، ذکر ها را ، آن ذکرهای لطیف را بیاد بیاورم. می تواند به وجود ِ من، به تهی ، شکل بدهد و رنگ. اکنون می تواند به تمامِ آن دست و پا زدنهای توی تاریکی ِ من ، نقطه بگذارد و دوباره تحریر ام کند. حس میکنم بسیار لازم است که: دوباره جریان پیدا کنم. نیاز است از نو نوشته شوم. خوانده شوم. تعریف شوم. الان دارم به تمام ِ آن روزها و شبهای رفته فکر میکنم، همینطور فکر میکنم به آنهایی که پیشِ روست. با نگاه بدرونِ خود در می یابم که : آری؛ گویی من امروز بسیار خوشحال ام و امیدوار. به تمامِ آن لحظه های کوچک و شاد، به آن پایداری های آرامِ ماندگار.

ای اَرِدْویسـورَه اَنـاهـیـتَـه!
از پی این ستایش، از پی این نیایش، از پی آنچه ترا نیاز آورند، از فراز ستارگان به سوی زمین ِاهوره آفریده، به سوی زَور ِنیاز کننده، به سوی پیشکش سرشار بشتاب.
به یاری خواستاری بشتاب که ترا فراخواند تا تو رهایی­اش بخشی.
به یاری کسی بشتاب که ترا زَور آورد و به آیین پیشکش کند تا همه­ی دلاوران همچو کی گشتاسپ به خانمان بازگردند.
او را - آن اَردویسوَر اَناهیتای اَشَوَن را - برای فرّ و فروغش با نماز[ی به بانگ ِ] بلند، با نماز ِ نیک-گزارده و با زَور می­ستاییم.
ای اَردویسوَر اَناهیتا !
بشود که تو از پی دادخواهی، به فریاد رسی !
اینچنین تو بهتر ستوده خواهی شد با هَومِ آمیخته به شیر، با برسمَ، با زبان خِرَد و «مَنثَرَه»، با اندیشه و گفتار و کردار نیک ، با زَور و با سخن رسا.
«یِنگهِه هاتَم…»
«یشتها- آبان یشت - بند ِ 132»

+ گوش کنید: ma liberte de penser
+ از آنجا که فلیکر مورد عنایتِ آقابالاسرهاقرار گرفته است، عکسها را از اینجا ببینید.

بیاندیشیم

May 23, 2007

من می اندیشم
پس بقیه نیستند.

+ نگاه افشین دشتی به حافظ کیارستمی
+ …

نام و ننگ

May 15, 2007

بعضی ها میخواهند بدانند چرا اینقدردر مورد این یارو چیز نوشته ام. بخصوص آنهایی که فکر می کنند این بچه-محقق از دماغ فیل افتاده بخوانند.

من هیچ پدرکشته گی با این بابا ندارم و خودِ شخص اش نیز در حدی نیست که دوکلام بخواهم با او گفتگو کنم. مشکل من با افکار و منش اوست و اینکه می بینم دارد افکارش را در اینترنت و با پُزِ صحتِ مطلق بودن داده هایش پخش می کند. فکر میکند همه ی ملت، پخمه و کتاب ناخوانده هستند و می تواند سرِ جمله ی ملت را به طرفت العینی کلاه بگذارد. نمی دانم چرا درک نمی کند عقاید و افکار پیرامون مزدیسنا چیزهایی نیستند که یکباره بوجود آمده باشند و فکر نمی کند باینکه گروهی از مردم هستند که به این چیزها اعتقاد دارند و نباید به اندیشه ها و افکارشان توهین کرد و آنرا هرجور ِ دلبخواه که اراده کرد و با تفسیر ِ شخصی تغییر داد. اگر اینجور باشد که اصلا سنگ روی سنگ بند نمیشود.

احتمالا نمی دانید که ِکرمِ نوگرایی و بازبینی در مزدیسنا را در عصرجدید، یک کشیشِ انگلیسیِ وابسته به کمپانی هندِ شرقی انداخت. کسیکه آمده بود تا بذر اعتقاد به مسیحیت را در هندوستان بپراکند، یکباره هوس کرد تا لابد به گمان خودش زرتشتیها را نیز آدم کند و حالی هم به آنها بدهد! حالا هم یک عده به رسم همان کشیش می خواهند دین-پالایی کنند و به زرتشتیان ، نکته گوشزد بنمایند. غافل ازینکه چنین تیپ هایی تازگی ندارند و از مد افتاده اند.
جدا نمی توانم درک کنم منظورش ازین دل-آزاریها چیست. البته حدس هایی می توانم بزنم. ” وسوسه ی تالیف” در بسیاری موارد، وسوسه ی “ماندگاری” است اما بعضی ها ترجیح می دهند بدون زحمت ِ تالیف ، به نام “مولف” مشهور شوند. “نام” برای خود فوائد مهمی دارد، منتها “ننگ” نیز دست-کمی از آن ندارد. آری؛ فوائدِ این یک هم ماهیتی بی حد و مرز دارد. درحالیکه خود را بطور آزمایشی در وضعیتِ چنین شخصی می گذارید، مجسم کنید که چگونه خواهد بود اگر انسان برای همیشه از بار ِ “نام” آزاد و از لذائذ ِ بی بنیان ِ “ننگ” بهره مند شود. پس از گذر از این مرز است که انسان به هرکاری توانا و جسور می شود و از آن احساسِ پوچیِ شیرینی که ضربانِ قلب اش را تندتر کرده، یکه خواهد خورد.

اردیبهشت

May 13, 2007

چه اسفندها
که برای تو ای روزِ اردیبهشتی

ما دود کردیم.

والاها

May 10, 2007

مغزتان را حسابی چلانده اند. دائم دارید توی سکوت مرگبار تیک و تاک عمرتان در جا میزنید. ملت نا امیدتان میکنند، از آنطرف هم زیباییتان دارد بی هیچ سودی “مصرف” میشود پای آینه. موبایل را بر میدارید و آرزومندانه دنبال شماره های نامهایی آشنا میگردید که هیچوقت نبوده. چتان شده! خوب بود میدانستید تمام آن آدمهایی که عابدانه می افتید دنبالشان وگران می پرستیدشان، چه روزمره گیهای پُرنشدنی را با تخدیر دخانیات و به زورِ قهوه و چای می گذرانند. افسوس که توی جاده های یکطرفه ی طرفهای شما ، راهی برای بازگشت هیچ چیز نیست؛ همه چیز مستقیم میرود به زباله دانی و منتظرید تا تاریخ اکسپایر شدن اش برسد و “از دست اش راحت شوید”. دست-کم تحول ِ مقدستان را چند پُک بیشتر شتاب دهید،.. از شما “والاها”ی جامعه بعید است اینکارها. جمع کنید!

بحران نویسنده و خواننده

May 3, 2007

رولان بارت عقیده داشت : “نویسنده کسی است که مسئله اش زبان باشد، یعنی زبان به نظرش آفریننده ی ژرفنا باشد و نه ابزار یا زیبایی.” ما همین را میخواستیم بتو بگوییم. میخواستیم بگوییم بتو که به زبان مثل ابزار و مخصوصا یک وسیله ی شخصی نگاه نکن. بآن مثل چیزی که بخواهی به حقیقتی اشاره کنی نگاه نکن، بلکه آنرا مفهومی ببین جداگانه از دیگر-مفهومها، فاطمه!
الان قصد کرده بودم برایت در مورد ادراکی که از زبان دارم بنویسم اما بواقع همواره از گفتن از آن مفاهیمی که دوست دارم بگویم ناکامم. از سر همین ناکامی میروم برایت مثالی میزنم: خواندن شعری زیبا ازین رو برای من لذت بخش است که نه زیبایی را در آن میبینم نه آن مفاهیمی که در خودش دارد. مفاهیم موجود در آن شعر هرچقدر هم که بلند و گیرا باشند در کتابهای فلسفی ، هنری و..الخ براحتی یافت می شوند. آنچه امروزه برایم مهم است نحوه ی جاگذاری کلمات است در یک متن و لذتی که ازآن بمن دست میدهد. الان من با این مثالی که آورده ام تعریف خودم را محدود کرده ام.
+ مجتباگلمحمدی هم نخستین کتاب مستقل اش را چاپ کرده است. مجتبا از قدیمیهای وبلاگنویسی است و تا آنجا که میدانم همواره دوست داشت با اشخاصی مثل “امید مهرگان” و آدمهایی از راسته ی آنها ارتباط داشته باشد. او در نخستین ترجمه ی مستقل اش دست روی مفهوم بزرگی گذاشته و ازین بابت که کارش را محکم اغاز کرده باید باو تبریک گفت. کتاب درباره گفت‌وگوهای گلين دالی با اسلاوُی ژيژک است و با عنوانِ «گشودنِ فضای فلسفه» از سوی انتشارات “گام نو” منتشر شده است. اسلاوُی ژيژک، فيلسوف و نظريه‌پردازِ نام‌دارِ اسلوونيايی است که هرروز جایش در میان بزرگان فلسفه بیشتر باز میشود. می گویند مقدمه ی کتاب را آقای صالح نجفی (که قبلا در شرق خرده-فلسفه مینوشته و ما نمی شناخته ایم-اش) در معرفی ژیژک به خوانندگان نوشته است. من این کتاب را خواهم گرفت و از چیزهایی که برایم مهم است و هنوز نمی دانم، روش ترجمه ی متن است که امیدوارم ترجمه ی درخور و با استیلی باشد. خلاصه اینکه ؛ خوشحال شدیم.

null

+ بانوی اسطوره ؛ “آناهیتا در اسطوره های ایرانی” را هم سوزان گویری منتشر کرده و از نامش پیداست که مربوط به چیست.
+ شماره دوم نشریه ادبی “نوشتا” هم از تنور در آمده. این نشریه کار خودش را بسیار قوی و محکم آغاز کرده و در آن افرادی همچون افشین دشتی(که با مقاله اش در شرق بنام حتا،مثلن،خاهر غوغا بپا کرد) و علی مومنی و خشایار فهیمی می نویسند. داستانها و مقالات جالبی در آن هست.

Get free blog up and running in minutes with Blogsome | Theme designs available here