نوروزنامه یا مقالات پراکنده

April 28, 2007

اخیرا کتابی برای آقای «این نگارنده» منتشر کرده اند بنام نوروزنامه. نام نوروزنامه مرا بیاد کتاب نوروزنامه ی عمرخیام نیشابوری می اندازد و از نظر من این اسم روتین تر و بزرگتر از آنست که آدم جرات کند که نام آنرا بر روی سلسله مقالات ابتدایی و پراکنده ی خود بگذارد؛ علالخصوص که «نوروزنامه» در افکار ایرانیان همواره نام خیام نیشابوری را یدک میکشد. انشاالله بزودی مثلث ریاضی جناب «این نگارنده» را نیز خواهیم دید و از «چهارپاره» های ایشان نیز در وصف بهار و فایده های تیراندازی و ورزش برای «جوانان» نیز بهره مند خواهیم شد. به آقای این نگارنده پیشنهاد میکنم اگر دیر نشده ازین بلندپروازی و بی حرمتی دست نگه دارند و نام کتابچه ی خود را به «مقالات پراکنده» تغییر دهند تا به حقیقت امر نزدیکتر باشد.

نمی دانم در این اوضاع آشفته ی بازار کتاب و قیمت گران کاغذ و کمبود توزیع کننده و ترس ناشران، این آقا چطور میتواند مقالات اش را در تیراژ بالا و بشکل کتاب چاپ کند. یکی دوماه پیش اگر خوانده باشید و یادتان باشد دکتر جلیل دوستخواه ازینکه کتاب گرانسنگ اش را (که دو-سه سال زحمت اش را کشیده بود و برای نگارشش خون دل خورده بود) در ایران چاپ نکرده اند و کسی زیر بار چاپ آن نرفته چقدر گله مند بود.

وقتی من آن پست دکتر دوستخواه را خواندم پهلوی خودم یک حساب سرانگشتی کردم که: اگر اینها زیر بار نوشته های استاد دوستخواه نمی روند که سالهاست قلم میزند و نام و رسمی بلندآوازه برای خود دارد، پس وای بحال آن تازه کاران گمنام. فعلا که گویا کار برعکس شده و اصطلاحا آب دارد سربالا می رود.

دیوانگی

April 24, 2007

غمی توی نگاه این مرد هست که مرا میترساند! مثل کسی که به ته خط رسیده باشد. یکجور خستگی، اظطراب، وا دادن، بیخیال شدن . پرت شدن به اعماق سردیها. حرف-گذاری شدن. شیی شدن.

آبگیری و نامه سرگشاده

April 21, 2007

خب؛ به سلامتی سد سیوند را هم آبگیری کردند تمام شد رفت پی کارش. اما درین لحظات آن کسانیکه برای آبگیری نشدن سد سیوند مقاله و گفتار صادقانه نوشتند، امضا و طومار جمع کردند و دیدگاههای درست خود را بی چشمداشت رسیدن به شهرت به دولتمردان نمایاندند نباید افسرده باشند چراکه گمان کنم نهایت کردار شهروندانه ی خود را برای بفرجام نرسیدن اینکار انجام دادند و سالها پس ازین، مردم ما با خواندن این داستان با آنها همفکری و همدردی خواهند کرد. ازدیگر-سوی باید بعد دیگر مسئله را هم دید و به زمیندار شدن یکسری مردم کشاورز و همینطور آبادتر شدن آن منطقه هم اشاره کرد که خود جای خوشحالی دارد.

- انگار دکتر دوستخواه هم بدش نمی آید چلنج میان دکتر رجبی و خانم میرزادگی را ببیند. پرواضح است که دکتر دوستخواه از انتشار این بحث منظوری دارد و طرفدار یکطرف بحث است اما هنوز مطمئن نیستم که کدام اندیشه را پاسداری میکند. اما شخصا مطرح شدن چنین نامه های تندوتیز و جانبدارانه ای را در قالب “نامه سرگشاده” و در وبگاه فرهنگی ایرانشناخت نمی پسندم و انتظار دارم دکتر دوستخواه خودش را وارد این موضوعات نکند. من اصولا با نامه ی سرگشاده مشکل دارم و آنرا بعنوان نوعی ضربه ی آخر یا یک پاتک برای گرفتن جواب و نیز همگانی کردن یک گفتگوی خصوصی میدانم؛ نامه ی سرگشاده یکجور ضعف است و هرگاه به حرفهای یکنفر توجهی درخور نمی شود او اقدام به چنین کاری برای نوعی دادخواهی میکند که البته زیاد اخلاقی نیست اما میان ما رواج دارد، پس آنرا توجیح میکند.

+ جشن زادروزمان را هم بسلامتی گرفتیم و رویداد خاصی رخ نداد و هنوز زنده هستیم. از همه ی آنهایی که آمدند یا زنگ زدند ممنونم . از همه ی انهایی که ارزش اینروز را برای ما میدانستند و زنگی نزدند نیز ممنونم. از آنهایی که در گاهشمار چند دهه ای ما دودرمان کرده اند نیز ممنونم.

در مقام دفاع

April 14, 2007

گمان کنم در مورد بحث بهرام، دکتر رجبی نبايد پاسخگويی را در دنباله ی گفتمان به “علاقمندان” واگذار ميکرد چراکه حرفهای دیگران درین بحث، هيچگاه روانی و اصالتِ پاسخ دهنده ی اصلی را نخواهند داشت. همچنین با ناگهان کنار کشیدن دکتر از بحث، ما نخواهیم توانست دریابیم امروز در ذهنش چه میگذرد و باور هم نخواهیم کرد که حرفهای آنها حرفهای اوست. از نظر من اینجا دکتر به بهرام ساسانی کم لطفی کرد و حق اينرا به او نداد تصمیم بگیرد که آيا مايل است بجای او کسان ديگری پاسخ اش را بدهند يا بحث خاتمه يافته است. دکتر رجبی بجای هر دوشان تصمیم گرفت که: بحث را هرکس دوست داشت با بهرام ساسانی ادامه دهد و با خروجش از بحث و ورود کسانیکه حضورشان لازم نبود، اصالت پیشین گفتگو از دست رفت.

کلا در مقام دفاع؛ گاهی نیاز به توزیح، یا نوعی دلیل اوردن هست. آنجا که نگارنده احساس میکند خواننده اش از مفهومی که در متنش گنجانده دور افتاده و به وادی دیگری پرتاب شده است، البت بگمان من این مسئله را باید بحساب “ضعف” آن متن در رساندن “محتوا” گذاشت ورنه در شرایط عادی، ذهن خواننده به چالش بیخود و ناثواب نمی افتد که. فکر میکنم نگارنده برای «دفاع از متن» خود باید همواره حدی را در مفهوم و زمان و انرژی مشخص کند و گرنه هرز میرود و بفرسایش میافتد و در دام تکرار مفهوم و چندباره گویی و توتم بودن خود فنا و خفه میشود و ژیان-اش صدای خاور میکند.

+ تصور کنید چقدر جالب میشود اگر گری کاسپارف رییس جمهور روسیه شود.

Political correctness protest again

“I can’t tolerate your tolerance
When I disagree you take offense
Why is it that you can call me names
But you get upset when I do the same?

You’d better learn to accept my philosophy
‘Cause not everyone lives in the world you see
So I’ll keep speaking my mind and letting my thoughts free
And you’ll just have to learn how to tolerate me.”

کپی رایت

April 8, 2007

هیچوقت از کارهایی ازین دست ناراحت نمی شوم، خوشحال هم میشوم چراکه او دراصل دارد اندیشه من را تایید میکند و من هم نمی میخواهم ازین نوشته ها پولی درآورم یا معروف شوم یا خودم را ارضا کنم. از نظر من اینکه اثری متعلق به چه کسی باشد مهم نیست بلکه اندیشه ای که از پشت اثر دارد چشمک میزند برایم اهمیت دارد. من نمیدانم یک نوشته یا عکس چه ارزشی دارد که ملت اینقدر روی آن حساس هستند. از دید من، دیدگاه کپی-رایتی و تملکی برای عکس یا نوشتار، زیادی تندروانه است. بنظر من نام این جور اخلاقها را باید نوعی خصت گذاشت نه رفتاری متمدنانه. اندیشه مال هیچکس نیست و خالق اثر نمی تواند برای انتشار آن، مجوز پولی یا عرفی-اخلاقی تعیین کند. کپی-رایت از نظر من ضعف است و از آن بوی گندِ سرمایه داری بمشام میرسد. اما با اینحال به دیدگاهها و قوانین بیزینس-من های نیمچه-هنری-ادبی ِ تازه سر از تخم در آورده مان احترام میگذارم.
تکبیر!

درباره ترجمه متون دینی

April 6, 2007

همه ی ترجمه های گاتاهای ما از دسته ی بینا-زبانی هستند و از زبانی باستانی و تقریبا نامفهوم برای ما بزبان امروزین مان ترجمه شده اند. اصولا ترجمه بسیار کار حساسیست و نیازمند یک آمادگی ذهنی، پیش از کار از سوی مترجم نسبت به متن است.

(۱) برابرهای واژگانی همواره تمایزهای ظریفی با یکدیگر دارند. مثلا «ناتوانی» و «درماندگی» ممکنست در فرهنگ واژگان مترادف باشند، اما دقیقا یک معنا ندارند و در زمینه های متفاوتی بکار میروند.

(۲) با دگرگونی در ساختار جمله، معنا تفاوت میکند. یک روستایی وقتیکه بهمراهش میگوید: «عجب شب بدی است، هوا دم کرده..» از شبی خاص یاد میکند اما وقتی «نیما» میگوید: «هست شب، یک شب دم کرده و خاک رنگ رخ با..» اشاره میکند به فضای دلگیر زندگی و شاید بشود گفت: کنایه ایست از اختناق. اینجاست که چنانچه مترجم، متنش را با حال و هوای روش گفتن و نوع متن اصلی هماهنگ نکند، نتیجه ای بد خواهد داشت. بگذریم که گاهی انتقال این حس اصلا از عهده ی ترجمه بر نمی آید.

(۳) برابر دقیق معنایی در ترجمه یافتنی نیست. هیچ ترجمه ای نمی تواند دستیابی کامل به متن اصلی را ممکن کند بلکه به دید من تنها خواننده را به خواندن اصل اثر تحریک میکند و بس.

(۴) همانطور که واژگان مترادف در یک زبان دارای معنای یگانه ای نیستند، واژگان هم-ارز در زبان های متفاوت نیز معناهایی یکسان ندارند. هر واژه یادآور معانی ضمنی متعددی است که شماری از آنها ترجمه شدنی نیستند و تمام معانی با یک واژه برگردانده نمی شوند. (در ترجمه گاتهای دکتر دوستخواه رعایت این مسئله بدرستی صورت پذبرفته و ایشان با رعایت دقیق آن، از ترجمه اصطلاحات مزدیسنا به پارسی اجتناب نموده اند، چیزیکه استاد پورداوود نیز آنرا بدرستی و تیزبینی تذکر داده اند اما امروزه میبینیم که بیشتر پژوهشگران و مترجمان آنرا مد نظر قرار نمی دهند و مثلا ترکیب «گئوش اورْوَ نَه» را روان جهان،جان،روان گاو،چربی و..الخ ترجمه میکنند و در متون خود بکار می گیرند. راه درست اینست که واژه را با گویش قدیمش نوشت و در زیر-نویس به بیان معانی پرداخت تا ذهن خواننده نیز نسبت بآن واژه در متن روشن شود.)

(۵) گاتاها شعر است و در شعر، زبان چند-معنایی میشود. انتقال همه ی این معانی و نیز انتقال وزن و همنشینی واج های واژگان از راه ترجمه به زبان امروزین ما یا هر زبان دیگری ناممکن است. اما گاتاها متنی دینی ست و دارای قدرتی ماورایی، در ترجمه (و حتا ترجمه های ضعیف) نیز قدرت بیان ِ سراینده اش بخوبی «معنا» را هویدا می کند.

(۶) برخی مترجمین در ترجمه گاتها تلاششان بر انتقال حس ِ شعرواره بودن گاتها به خواننده بوده است و برخی بر انتقال درست معنا. بگمان من انتقال شعرواره گی گاتها بزبان ما خود نوعی بازسرایی و تبدیل آن به شعری دیگر است که البته آن اصالت متن اصلی را نخواهد داشت.

با همه ی اینها همه ی ترجمه های گاتها را در خور میدانم. چراکه هریک از ترجمه ها نقاط ضعف و قوتی دارند و همگی با هم میتوانند تصوری یگانه و کامل تر را در ذهن خواننده پدید آورند البته با این شرط که شخص همه ی ترجمه ها را بخواند.

حالا پرسشم اینست که: چه خواهد شد اگر از همان ابتدا توقع خواننده در رویارویی و خوانش ِ متن ترجمه شده این نباشد که متن اصیل را در این زبان تازه بیابد؟ اگر خواننده با این متن جدید همچون شعری تازه رویارو شود و آنرا چون یک متن ادبی جدید بپذیرد و در بند آن نباشد که با متن قدیم و اصیل همخوان باشد چه خواهد شد؟
لازمست بگویم این توصیفات و تشریحاتی که من آوردم، مسائلی نظری بوده و نباید که مورد سوءاستفاده یا سوءبرداشت قرار گیرد.

Get free blog up and running in minutes with Blogsome | Theme designs available here