ندا آقا سلطان، شهیدِ راهِ آزادی

تمام دنیا و مافیهایَش، ارزشِ یک تارِ مویِ “ندا” را نداشت. خونِ وی بیش از اینها ارزشمند بود که اینچنین بی پیرایه و ساده بر کفِ خیابان بریزد. آخر خدایا، مگر این دختر چه کرده بود که باید مستوجبِ چنین عقوبتی می شد؟! حال چه کسی باید جوابِ ناله های از سرِ دردِ مادر را بدهد؟ مگر او چه کرده بود؟!
از سویِ خودم، این کمبودِ ابدیِ ندا و دیگر شهیدانِ بی گناه و معصومِ این روزها را به خانواده ی این عزیز و دیگر عزیزان تسلیت می گویم. متاسفانه این رسمِ مملکتِ ما شده که تحصیل کردگان و جوانان، باید بهایِ گمانه زنیها و سیاست بازیهای پلیدِ پیران و روشنفکران را در دهه ی بیستِ زندگی با جانِ خود بپردازند.
این ظلمِ مشتعل دارد مرا دیوانه می کند. آسایشِ روحیم از دست رفته است. آن ضاربِ از خدا بی خبرِ جاهل، هرکه که بود جهانی را در سوگِ از دست دادنِ چنین جوانِ رعنایی نشاند و در حقیقت، نه تنها ندا را که مرا و انسانیتِ مرا هم کشت و کمرم را شکست. اما، ندا هیچگاه نخواهد مُرد. امیدوارم روزِ مرگم که فرا برسد، من نیز چون ندا چنین مرگِ ساده و بزرگی داشته باشم. او را هرکجا که باشم و تا زنده ام از یاد نخواهم برد.
- چشمانِ آن دختر
دختر به دوربین نگاه می کند. یاد معلم تاریخم می افتم که می گفت این نگاه شیریست که کمرش را شکسته اند. ولی در اون چشم معصومیت می بینم. یکی به دختر می گوید نترس. نترس. اگر ترسی بود پس چرا سر بر بالشتکی از شن گذاشته؟ پس چرا چکه های خون را می بینم.
دوربین می چرخد. دخترک تلاشی نمیکنه. می دونی گلوله به قفسه سینه خورده. یکی بر سر خود می زنه. می بینم اشک وجودم را گرفته. دختر حرکتی ندارد. صدایی در پس زمینه فریاد میزنه دستتو اینجا فشار بده. فکر می کنم این صدا دوره. یاد زنجیر انسانی می افتم که با شوق از تجرش تا افسریه بود. چه قدر اون خنده ها دوره. صورت دختر تغییری می کند. چرا به نظر من این دختر وطنمه؟ چرا احساس می کنم نمی خواد چیزی بگه فقط داره نگاه می کنه.
لحظه بعد احساس می کنم وجودم آتش گرفت. چرا؟ قطرات خون را که می بینم تنم می لرزه. دستهایم می لرزه. یاد یک مشت احمقی می افتم که برای حرف خامنه ای گریه کردند. کسانی که با من و دختر چهار ردیف حفاظتی فاصله دارند. صفحه تار شده. نمی دونم من گریه می کنم یا این فیلم تخیلیه، نفسم بالا نمیاد. نمی خواهم نفس بکشم. برای چی قلب من باید بزنه ولی قلب اون نه؟
خواهرم می دونم برابری می خواستی. ولی مگر من مرده بودم که تو خود را سپر گلوله کردی؟ خواهر شهیدم، عزت وطنم، من وطن را در چشمان تو دیدم. شاید که مزدور بر روی نورت پارچه سیاهی کشید. ولی من دامانش را به آتش چشمت می سوزانم. نویسنده: ناشناس