ریشه ها

June 22, 2009

ندا آقا سلطان، شهیدِ راهِ آزادی

neda-agha-soltan-poster
تمام دنیا و مافیهایَش، ارزشِ یک تارِ مویِ “ندا” را نداشت. خونِ وی بیش از اینها ارزشمند بود که اینچنین بی پیرایه و ساده بر کفِ خیابان بریزد. آخر خدایا، مگر این دختر چه کرده بود که باید مستوجبِ چنین عقوبتی می شد؟! حال چه کسی باید جوابِ ناله های از سرِ دردِ مادر را بدهد؟ مگر او چه کرده بود؟!

از سویِ خودم، این کمبودِ ابدیِ ندا و دیگر شهیدانِ بی گناه و معصومِ این روزها را به خانواده ی این عزیز و دیگر عزیزان تسلیت می گویم. متاسفانه این رسمِ مملکتِ ما شده که تحصیل کردگان و جوانان، باید بهایِ گمانه زنیها و سیاست بازیهای پلیدِ پیران و روشنفکران را در دهه ی بیستِ زندگی با جانِ خود بپردازند.

این ظلمِ مشتعل دارد مرا دیوانه می کند. آسایشِ روحیم از دست رفته است. آن ضاربِ از خدا بی خبرِ جاهل، هرکه که بود جهانی را در سوگِ از دست دادنِ چنین جوانِ رعنایی نشاند و در حقیقت، نه تنها ندا را که مرا و انسانیتِ مرا هم کشت و کمرم را شکست. اما، ندا هیچگاه نخواهد مُرد. امیدوارم روزِ مرگم که فرا برسد، من نیز چون ندا چنین مرگِ ساده و بزرگی داشته باشم. او را هرکجا که باشم و تا زنده ام از یاد نخواهم برد.

    چشمانِ آن دختر

    دختر به دوربین نگاه می کند. یاد معلم تاریخم می افتم که می گفت این نگاه شیریست که کمرش را شکسته اند. ولی در اون چشم معصومیت می بینم. یکی به دختر می گوید نترس. نترس. اگر ترسی بود پس چرا سر بر بالشتکی از شن گذاشته؟ پس چرا چکه های خون را می بینم.

    دوربین می چرخد. دخترک تلاشی نمیکنه. می دونی گلوله به قفسه سینه خورده. یکی بر سر خود می زنه. می بینم اشک وجودم را گرفته. دختر حرکتی ندارد. صدایی در پس زمینه فریاد میزنه دستتو اینجا فشار بده. فکر می کنم این صدا دوره. یاد زنجیر انسانی می افتم که با شوق از تجرش تا افسریه بود. چه قدر اون خنده ها دوره. صورت دختر تغییری می کند. چرا به نظر من این دختر وطنمه؟ چرا احساس می کنم نمی خواد چیزی بگه فقط داره نگاه می کنه.
    لحظه بعد احساس می کنم وجودم آتش گرفت. چرا؟ قطرات خون را که می بینم تنم می لرزه. دستهایم می لرزه. یاد یک مشت احمقی می افتم که برای حرف خامنه ای گریه کردند. کسانی که با من و دختر چهار ردیف حفاظتی فاصله دارند. صفحه تار شده. نمی دونم من گریه می کنم یا این فیلم تخیلیه، نفسم بالا نمیاد. نمی خواهم نفس بکشم. برای چی قلب من باید بزنه ولی قلب اون نه؟
    خواهرم می دونم برابری می خواستی. ولی مگر من مرده بودم که تو خود را سپر گلوله کردی؟ خواهر شهیدم، عزت وطنم، من وطن را در چشمان تو دیدم. شاید که مزدور بر روی نورت پارچه سیاهی کشید. ولی من دامانش را به آتش چشمت می سوزانم. نویسنده: ناشناس

دسته بندی: نقد - bakhtiar @ 11:15

June 21, 2009

در رنجی که کشیدم

شما را با خود خواهم برد به بیست و پنجمِ خوردادِ 88 در اورژانسِ شریعتیِ اصفهان. و می اندازمتان با خود در خاطراتم از آن روز. و این یعنی درغلتیدن به درونِ خاطراتِ یک مکان، از میانِ خاطراتِ مخدوش و ناروشنِ مکانی دیگر. یعنی یادآوریِ گنگِ آدمها و اشیاء و دردهای مختلف. چراکه به هر روی، جای شما “آنجا”ست و من “اینجا”. و البته همیشه و هر “جا” هستند کسانی که درد را بر دیگران تحریر کنند.

جای من زیرِ آسمانِ خدا “اینجا”ست. غصب و تصرفِ کلِ جهان با این جمله آغاز شد. این کار تصویرِ کاذبی از صدقه و نیکوکاری است. زیرا این کار مبینِ نفرت است و بس…

و تنها برای لحظه ای در ان شلوغی و پیکرهای بخون اغشته ی از سرِ درد بخود پیچنده ی لهیده و شکسته، افسوس خوردم که ای کاش دوربینم را داشتم تا لحظه هایی از این رنج کشیدنها را در چارچوبی آشنا شاید… شاید در آن لحظه ی آه و افسوس که گویی سقفِ جهان بر سرم آوار شده بود، از این راه می توانستم “رنج” را با انعکاس، ثابت یا حتا متوقف کنم روی پاره های کاغذ و شاید تنها کاری که از دستم بر می آمد همین بود.
گریه ام گرفته بود. انگار که تکه ای از قلبم کنده شده و برای همیشه نقطه ای شده بود سرگردان و دست نیافتنی و می رفت تا برای همیشه در فضا گم شود. اما مگر می ایستاد… حال که من آمده بودم برای کمک به خواهرم و پسرکِ نوجوانش که ساچمه در پا و شکم داشتند و غرقِ به خون و غلتان در درد، آخر خدایا این گریه دیگر چیست؟! چطور سرم دارد منفجر می شود وقتی مغزم دارد ذره ذره از دیدنِ این لحظه آب می شود و من می بینم رنج را.. و درد را که انطور با ملایمتی سرخرنگ از زخمِ پای خواهرم به پایین می ُسرد.

اما من که هیچگاه نخندیده بودم. باج نداده بودم. من که نمرده ام. نمرده بودم. می دانم که نمرده ام اما توی “مردگیِ” من مگر فرق می کرد که بتوانم به چشمانش نگاه کنم یا نه وقتی که “صدا”یی آشنا و مضطرب، مِن و مِن کنان گفته بود “زود بیا بیمارستان که..” و همین ناتمام ماندنِ صدا بود که انگار آتشی به دلم نهاد. اما چرا او که آنطور از سرِ ناچاری بر تخت افتاده، نمی تواند چشم به چشمِ من بیاندازد و اینچنین مغموم؟ هوای کفر گفتن به همه نوع “خدا” و هرچه “عدد” و هرچه که به “صد و بیست و چهار هزار” می انجامد کرده ام. می خواهم کفر بگویم. می خواهم آن را، آن ها را، آن….را حفظ کنم. تو چیزی نداری که بخواهی حفظش کنی. پسر، پدر را انکار می کند، مادر را انکار می کند، “کفر” می گوید.

اما درد، هیچگاه نوشتنی نبوده است.

دسته بندی: وقایع اتفاقیه - bakhtiar @ 11:27

June 19, 2009

گزينش

گزينش يا انتخاب يعني بيرون كشيدن و برگزيدنِ چيزي از ميانِ چيزهاي ديگر. اما آنچه كه گفتم تنها نتيجه ي پايانيِ مجموعه تكاپوهاي مغزيست كه نهايتاً به سرانجامي بنامِ “گزينش” مي انجامد. پس قاعدتاً نمي تواند بيانگر همه ي آن كشمكش هايي باشد كه در ذهنِ انتخابگر رخ داده است. انتخاب و “این یا آن” تنها يك محصول است.
كيفيتِ “بكر بودن” را نيز از ديدگاه من ميتوان به آن نسبت داد. درينجا بايد از “نياز به انتخاب” نيز نام برد و بخاطر داشت نياز به انتخاب بجهتِ “تغيير” در روالِ آن كارِ درحالِ انجام، و بسته به شرايطي ست كه انتخابگر در آن قرار دارد. “شرايطِ بيروني” پس از ورود به ذهن و كُدگزاري به “عواملي” بنام عوامل تاثيرگزارِ دروني تبديل ميشوند. از سوي ديگر و پس ازين مرحله همان عوامل بيروني، انتخابگر را در شرايطِ خاص خود قرار داده و “مجبور” به انتخابش مي كنند. بدیگرگفت؛ ازین پس دیگر گزینش اجتناب ناپذیر است.
بايد مسعله ي “زمان” را نيز مورد توجه قرار داد. انتخاب نيز چون هر چيز ديگري از انجا كه روي زمين “وجود” دارد بسيار تحت تاثير عاملِ زمان است. حال اگر فرايندِ برگزيدن كُند شود ممكنست “ارزش” يا “تاثير” خود را بر رويدادهاي “موازي” خود از دست بدهد ازينروست كه انتخاب در لحظه ميتواند ارزشمند باشد.
از یادداشت های پنج سال پیش در وبلاگِ قدیمم

دسته بندی: نقد - bakhtiar @ 12:07

June 7, 2009

روشنفکران و انقلاب: رویکردی به گذشته

به وقتِ فورانِ احساساتِ انقلابی، تنها متفکرانِ اصیلند که به راه ِ همگان نمی‌روند.

هشدار بختیار: خطر یک دیکتاتوری سیاه
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_220.html
شاپور بختیار: از یک رویه دیکتاتوری به یک رژیم اختناق جدید نیفتیم
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_213.html
پیام تاریخی بختیار: ایران در خطر است
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_206.html
شاپور بختیار: امور سیاسی را نمی‌توان در اختیار یک چهره مذهبی گذاشت
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_204.html
غلامحسین صدیقی: مردم وطن‌پرست به حمایت از بختیار برخیزند
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_207.html
استادی دانشگاه تهران، بنیانگذاری «جامعه شناسی در ایران» یا وزیر بودن در دوران پهلوی، هیچکدام توصیفی دقیق و کامل از چهره تابان فرهنگ، دانش و سیاست «دکتر غلامحسین صدیقی» نیست. هم او که وجاهت ملی را برای «سنگ قبر» خود نخواست. آنگاه که توفان انقلاب برپا شده بود، محکم و راسخ بر آرمانش ماند و تسلیم جو غالب روزگار نشد. 
مصطفی رحیمی: من با جمهوری اسلامی مخالفم
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_215.html
اشپیگل آلمان: دیکتاتوری ملاها و آخرین روزهای مینی‌‌ژوپ
http://www.zamaaneh.com/revolution/2008/12/post_188.html
خبرنامه جبهه ملی: خورشید از غرب به شرق آمد
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_221.html
بخشی از این مطلب که بمناسبت ورود آیت‌الله خمینی به ایران در خبرنامه جبهه ملی منتشر شده است: «اینک مردی می‌آید مرد آسا، که قطره قطره خون درد‌کشیدگان وطن در تن او جاری است و چکه چکه خون شهیدان از قلب او فرو چکیده است. مردی که خاطره رنج یک ملت است و مژده رهایی همه ملت‌ها از رنج… نه یک قدیس، نه یک معجزه، نه یک دست از آستین غیب در آمده، بلکه انسان راستین عصر حاضر و ابر‌مرد زنده تاریخ می‌آید. مردی که همه عزم راسخ است و همه اراده پولادین… مردی چنین، دو بار نمی‌آید. در تمام طول حیات انسان، تنها همین یک‌بار است که خورشید از غرب به شرق می‌آید، خورشیدی که امانت شرق بود نزد غرب»
سنجابی: جبهه ملی به امام خمینی وفادار است
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/02/post_222.html
بشارت‌نامه جبهه ملی به مناسبت ورود آیت الله خمینی به کشور
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_213.html
جبهه ملی: تف بر چهره خودفروخته بختیار
دکتر سنجابی: حکومت ایران باید اسلامی باشد

http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_198.html
جبهه ملی، بختیار را خائن و فریبکار خواند
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_196.html
ساعدی و سنجابی علیه صدیقی
http://www.zamaaneh.com/revolution/2008/12/post_180.html
جبهه ملی علیه کابینه دکتر صدیقی
http://www.zamaaneh.com/revolution/2008/12/post_179.html
علی امینی: روحانیت به دنبال مقام نیست
http://www.zamaaneh.com/revolution/2008/12/post_155.html
نورالدین کیانوری: بین سوسیالیسم علمی و اسلام تفاوت عمده‌ای وجود ندارد
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_212.html
چریک‌های فدایی خلق: بازگشت امام تجلی اراده خلق ایران است
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_222.html
چریک‌های فدایی خلق: ارتش ضدخلقی نابود باید گردد
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_216.html
مجاهدین خلق: به ندای امام خمینی لبیک می‌گوییم
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_208.html
حاج سید جوادی خواهان ایجاد یک ارتش مکتبی در ایران شد
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_218.html
علی‌اصغر حاج سید جوادی: وقتی امام خمینی بیاید دیگر کسی دروغ نمی‌گوید
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_216.html
پیمان: مردم ضرورت اسلحه را دریافته‌اند
http://www.zamaaneh.com/revolution/2008/12/post_167.html
علیرضا نوری‌زاده: دیشب که شهر‌ها همه گل بود…
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_206.html
«آخرین نطق» هادی خرسندی
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/02/post_222.html
هادی خرسندی: اشتباه لپی بختیار
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_201.html
اسماعیل نوری‌علا: امام خمینی تجلی‌گاه وحدت ملی
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_194.html
نوری‌علا: امام خمینی پدیده‌ای تازه و دلگرم کننده در تاریخ تشیع
http://www.zamaaneh.com/revolution/2008/12/post_169.html
هوشنگ گلشیری: مردم ایران پشت امپریالیست‌ها را می‌لرزانند
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_193.html
رضا علامه‌زاده: می‌خواستیم فرح را به گروگان بگیریم
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_212.html
رضا براهنی: با بازگشت آیت الله خمینی فقر و خفقان از میان می‌رود
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_219.html
رضا براهنی: علمای اسلام، مردمان گیتی را مبهوت کرده‌اند
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_211.html
غریو بلند رهایی جواد مجابی
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_209.html
شاملو: این جنبش حیرت‌انگیز است
http://www.zamaaneh.com/revolution/2008/12/post_173.html
ضیا موحد: وطن‌پرستانی که به مشروطه‌شان رسیدند
http://www.zamaaneh.com/revolution/2008/12/post_166.html
سیاوش کسرائی: دارمت پیام، ای امام! حالیا که تیغ دشنه تو می‌برد بزن
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_219.html
نعمت میرزازاده ( م. آزرم): سوی پاریس شو ای پیک سبکبال سحر
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_205.html
مردم هم عکس امام را در ماه دیدند
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_202.html
جمع آوری از م. ل

دسته بندی: پیگیری ها - bakhtiar @ 2:03

May 31, 2009

یک روز در چهارباغ

تا به چهار راهِ نظر برسم، چهل و پنج دقیقه از وقتم توی ماشین تلف شده. آهنگِ “یار دبستانی” گوشم را کرخت کرده و پارچه های سبز چشمانم را دیگر دارد می زند. نمی توانم چشم از عکسِ میر حسین در پشتِ ماشینِ جلویی بردارم و پیوسته و بگونه ای ناخواسته نگاهم بر چشمان و نیشِ بازِ میر حسین بر پوستر می لغزد. میر حسین در عکس لبخند زده و حالتِ چهره اش چیزی در خود دارد. انگار دارد چیزی بتو می گوید و بعد هم می خندد یا شاید هم برعکس. تقریباً دیگر دارم به آن حدی که نیچه تهوعَش می نامد نزدیک می شوم.

سر چهار راه، چشممان به جمالِ “عزیزانِ دانشجو” روشن می شود. دسته ای 200-300 نفره هستند. سلانه سلانه و با سرخوشی و گستاخ مشربی و وقاحت مسلکیِ ویژه ی یک دانشجو، درست وسطِ خیابانِ چهارباغ در حالِ تبلیغِ نمیدانم چه ی میر حسین اند. چهار راه را گذرانده اند، خیابان را بسته اند و راهِ سی و سه پل را در پیش گرفته اند. “پلیس راهنمایی” از سر ناچاری، ماشینِ ما را به خیابانِ میرفندرسکی حواله می دهد… در حالِ عبور از کنارِ این “عزیزان” فریاد می کشم: چهل و پنج دقیقه طلب ِ من!

و بعد فکر می کنم، واقعاً اینها از میر حسین چه می خواهند؟ خواسته ی میر حسین از آنها که تقریباً روشن است: “لطفاً من را به میز ریاست جمهوری برسانید! لطفاً مرا رئیس جمهور کنید! الباقیَش را هم تا ببینیم چه می شود.” اما این “عزیزان” را بگو که گویی همه ی آرزوهای جوانیشان در این مرد خلاصه شده. آرزوهای آتشینی که حتم دارم در صورتِ پیروزیِ میرحسین، به خاکستر خواهد نشست و همین “جوانانِ عزیز” پس از اینکه چون تفاله به دور انداخته شدند و تاریخِ مصرفشان گذشت، در مجالسِ لهو و لعبشان با حسرت خواهند گفت: بی خودی شناسنامه مون رو نجس کردیم!

دسته بندی: وقایع اتفاقیه - bakhtiar @ 5:38

April 15, 2009

یک حماقتِ پُست مدرن

برای آنکه مطلبی بنویسم، باید قبلش حتما فکر کرده باشم. این از بدیهی ترین اصولِ درست نویسی - و نه البته حماقتهای پُست مُدرن - محسوب می شود. به همین خاطر، مطالبی که هم اکنون به آنها فکر می کنم ارزشِ نوشته شدن ندارند. باید دقیق بود و “عواقبِ” کار را سنجید. اینجا شاید چیزی شبیه “تعهد” هم مطرح باشد. لزوما باید “اندیشیده” باشم برای چه و برای که می نویسم و اصولا با چه هدفی. بی “هدف” نوشتن، چیزی است مثل “بی صدا” حرف زدن. اگر معلمی …
نه، نه، معلم نه، - چراکه الان در شرایطی نیستم که “استعاره و تلمیح” برایم جذابیت داشته باشند- اگر رهبر جامعه ای همینطور لبانش را حرکت بدهد، اما لال باشد یا زبانم لال، صدایش به آنها که باید، نرسد، بی شک نمی توان گفت حرف نمی زند، اما اولا چون بی صدا حرف می زند و ثانیا چون رهبرِ جامعه است ناگزیر باید برداشتی از حرف او داشت. هرمونتیک تحمیلی، یا به عبارتی دیگر، مردم سالاریِ هرمونتیکی.
به هر حال من، هم صدا دارم، هم رهبر جامعه نیستم. پس باید از نوشتن هدفی داشته باشم. مثلا می شود در یک داستانِ اجتماعیِ خوب، نگاه نقادانه ای به شرایط کنونی اجتماع داشت. استاد همیشه می گفت چیزی در داستان هست، که در یک گفتارِ خشکِ فلسفی، یا نقدِ صریح نیست. روحی که سرچشمه ایجاد تغییری موثر است. آنوقت، کار هنرمندِ متعهد - که منم - این خواهد بود که این نابسامانی ها را به طرز شایسته ای به تصویرِ ذهن بکشد و ارائه کند.
باشد، باشد آقای هیدِگر! نظر شما هم لحاظ می شود. “طرح سوال” است که مهم است و نه پاسخ، و حدِ اهمیتِ پاسخ آنجاست که موجب طرح سوالاتِ تازه ای شود. به اندازه کافی به شما دلبسته هستم که حتی خیالِ نوشتن این داستانِ اجتماعیِ خوب را کنار بگذارم و به یک عاشقانه ی مولوی وار بسنده کنم.
آدم های داستان، کم کم از سه کنج اتاق درمی آیند و روابط شکل می گیرد. خنده ها، نقاب ها، چیزهایی مثل عشق و نفرت، و البته در صورتِ ایجابِ “شرایطِ ذهن و داستان”، خدا. کار من فقط نگاه کردنِ این مطلب است که اینها چه طور دخلِ هم را در می آورند، یا شاید اینطور “خیال” می کنند و بدین ترتیب، خودبخود تراژدیِ مورد نظر شکل می گیرد.
گفتم تراژدی؟ البته… نیچه “از پشت سر” حمله کرده است:

  • تراژدی، همان آزاد کردن خود از وحشت و رحم، و نه پالودن خود از یک عاطفه ی خطرناک با تخلیه شدید آن - که ارسطو آن را اینگونه می فهمید - بل بر فراز و ورای وحشت و رحم، به خویشتنِ خویش، لذتِ جاودانه بودن - همان لذتی که “لذت نابودگری” را نیز در بر دارد…

گمانم زیاد فلسفی شده باشم. اگر این داستانِ خوبِ اجتماعی، به خاطر شرایطِ ذهنیِ نویسنده اش - که منم - “به فلسفه آلوده بشود چه؟ ”
آنوقت، همانقدر که احتمالا خوب خواهد بود، اجتماعی هم هست؟ “چه می شود کرد” یک سوالِ فلسفی دیگر. هیدگر، خوشحال است.
به هر حال، تا وقتی که “تعهد” مطرح است، یک “نوشته ی خوبِ فلسفی” هم پذیرفتنی است. هرچند مرز میانِ اجتماعی بودن و فلسفی بودن، ممکن است چندان واضح نباشد، اما تمرکز، صد البته ستودنی است. خب، پس یک نوشتار خوب فلسفی!

نیچه چشمک می زند:

  • «برای تنها زیستن یا حیوان می باید بود یا خدا» این گفته ارسطوست و مورد سوم را از قلم انداخته است: هردو می باید بود، یعنی : فیلسوف.

آهای! نیچه! منظورت این است که… باشد، بسیار خوب…
من رهبر نیستم. من بی صدا نیستم. من، نویسنده خوبی نیستم.
یک حماقت پُست مُدرن دیگر؟

دسته بندی: دیدگاه - bakhtiar @ 1:15

October 19, 2008

یک روتین

باید شروع کنم. باید کلمه ها رو دونه دونه بذارم کنار هم. باید دقیق باشم. سعی کنم هیچی فراموشم نشه. باید جمله ها رو دقیق و خوش ساخت بسازم، یه طوری که وقتی تو دهنتون می چرخه دلتون بخواد جمله ی بعدی رو تو دهنتون بچرخونین. اینطوری تا آخرش با من می مونین. نوشته م اینطوری کامل می شه. ریتم. ریتم مساله خیلی مهمیه. اگه کلمه ی نامناسبی رو انتخاب کنم ممکنه شما علاقه تون رو به ادامه دادنِ نوشته م از دست بدین. نوشته م اینطوری از دست می ره. البته این همه ی کاری نیست که باید بکنم.

باید حواسم باشه که همه چی رو “این اول” نگم. باید خوورد خوورد این کارو بکنم. آروم آروم. باید اجازه بدم که مطلبِ اصلی گاهی از پشت کلمه ها بزنه بیرون و بعد به موقع و سر ضرب پشتِ کلمه ها قایم بشه. می دونین، این یه قایم موشک بازیه اما لازمه.

من پشتِ کلمه ها چشم می ذارم. شما پشتِ کلمه ها قایم می شین. گاهی هم برعکس.

من چه بخوام چه نخوام کلمه ها خودشون این کارو می کنن پس بهتره خوشبین باشیم. بهتره تو بازیِ کلمه ها شریک بشیم. بهتره به کلمه ها تن بدیم.

من “نمی خوام” همه چی رو اول بگم. “نمی تونم” همه چی رو اول بگم. همین اولش دارم اینو بهتون می گم. اما آیا این یه حقه ی کوچیک نیست که باهاش بخوام شما رو با خودم نگه دارم؟ باید منتظر شین. باید صبر داشته باشین. اون چیز خاصی که می خوام بگم کم کم خودشو بهتون نشون می ده، اینو بهتون قول می دم. اما نباید اونقدر بدبین باشین. شما عادت کردین که زود قضاوت کنین. عادت کردین که زود نظرتونو ابراز کنین. شاید با این کار احساسِ قدرت می کنین، حس می کنین رو مساله سوارین. این دفعه این کارو نکنین. بذارین مساله جریانِ خودشو طی کنه.

داریم به آخرای نوشته نزدیک می شیم. دارم کم کم دستِ خودمو رو می کنم. حتماً فهمیدین که اینکه تا آخرِ این نوشته با من بمونین برام خیلی مهمه. خب، آره. اما اصلاً به این معنی نیست که خودِ شما برام مهمین. در واقع به این معنی هم نیست که خودِ شما برام مهم نیستین. می خوام بگم اصلاً چنین نتیجه ای نمی شه گرفت. خب، این واضحه که نوشته ای که خونده نشه نمی تونه مفید باشه. بنابراین، شما به عنوانِ خواننده اهمیتِ خاصِ خودتون رو دارین. کاملاً درسته. اما موقعیتِ ما الان یه مقدار فرق می کنه.

شما الان قسمتِ فعالِ نوشته منین. دارین سعی می کنین پرده هایی رو که کلمه های نادقیقِ من با تو هم رفتگیشون درست کردن کنار بزنین. خب من ترجیح دادم که این کارو شما به جای من بکنین. چون اینطوری تا آخر نوشته م می مونین.

باید بگم کار ساده ای نیست. چون این کارو تا حالا نکردین شاید زورتون بیاد یا یه جورایی به غرورتون بربخوره. اما آدم اگه یه مقدار تهور نداشته باشه پیشرفتی هم نمی کنه. خوبه. هیجانتونو درک می کنم. اما شما الان از زیر اون فشار اولیه خارج شدین و آماده گرفتنِ بقیه مطالب هستین. آمادگیتون رو تحسین می کنم. بدون شما موفق نمی شدیم

+ اعتراض به عبور مترو از زیر “چهارباغ عباسی” و “سی و سه پل” اصفهان
+ تاريخ‌نگاری و روايت‌گری کهن
+ ردِ فرضیه کاربردِ نجومیِ چهارطاقی ها

دسته بندی: پیگیری ها - bakhtiar @ 6:45

Get free blog up and running in minutes with Blogsome
Theme designed by Alex King