دو خبر و دو دنیا دانسته

July 1, 2008

خبر اول اینکه استاد پرویز رجبی چند مقاله ی خوب در موردِ حافظ شناسی نوشته که حیف است خواننده ای چون شما نانی به این خوشمزگی را از دست بدهد و اکتفا کند به این نانهای بیاتِ بازاری. به جرات می توانم بگویم که این تحقیقِ استاد، چیزی نو و در حدِّ دانشنامه های دانشگاهی است و چه خوب و با وقار، رابطه ی سعدی و حافظ (که خود ایندو را دو البرزِ سرفراز می پندارد) را توضیح می دهد.

خبر دوم، انتشار یافتنِ دامنه ی گفتارهای زرتشت پژوهیِ پژوهشگر بی ادعا و متین، “مجتبا آقایی” در سایتِ به یادگار است. با خواندنِ این سایت و چنانچه دانسته هایی درباره زرتشت داشته باشید، چالشهایی مطرح می شود که شما را بمبارزه می طلبد. ازین پس در این وبلاگ، گاهی برخی چالشهای مطرح شده در سایتِ “به یادگار” را به چالش خواهم گرفت.

هردم ازين باغ بري مي رسد

April 14, 2008

چند ساعتِ پيش پيامي از ايران نژاد بدستم رسيد كه حاويِ خبر درج كردن نامِ خليجِ عربي بجاي خليجِ پارسي در برنامه ي گوگل-ارث بود. مي گويند اگر بيش از يك مليون امضا در اين اعتراضنامه جمع شود، شركتِ گردن كلفت كرده ي گوگل زحمت خواهد كشيد و دست كاريَش در تاريخ و بنوعي سبك-سنگين كردنِ اعتراضاتِ ايرانيان و بازي هاي مسخره ي سياسيَش را پايان داده و ما نوچه ها و كاربرانِ ايرانيَش را بنوعي دوباره خوشحال خواهد كرد و كاري خواهد كرد كه دستِ كم تا چند وقتِ ديگر كه دوباره اينكار را از سر خواهد گرفت، آب در دلمان تكان نخورد و چه و چه..
جالب است كه شركتِ نرم افزاريِ گوگل، هفتاد ميليون ايراني را به هيچ جاي خودش هم حساب نمي كند و لينكِ دانلودِ گوگل-ارث را بروي ايرانيان بسته است. از آنطرف هم در كمالِ بي قاعدگي و انگار از سرِ لجبازي ، خليجِ پارسي را مي كند خليجِ عربي. آنوقت ما ايراني ها هم دائم آب به آسيابِ اين دشمن مي ريزيم و آنرا ساپورتِ مالي مي كنيم تا مبادا اين شركتِ چند ميليارد دلاري كه نابغه اي همچون بيل گيتس هم از پسش بر نمي ايد، آب در دلش تكان بخورد و خم به ابرويش بيايد. اما به نظرِ من حرام زادگيِ گوگل از اينجا پيداست كه فقط صفحه محصولات را بر ايرانيان بسته و بنوعي جراتِ بَن كردنِ صفحه اصلي براي ايرانيان را ندارد كه البته آنهم علتش معلوم است و جز پولِ حاصل از تبليغات نيست.
از طرفِ ديگر هم ما نفهميديم كه بالاخره عربها خوبند يا بد. اگر خوبند پس چرا خليج عربي بد است و اگر بد است پس چرا خانه خريدن در دبي؟ واقعيت اينست كه همين ماها هستيم كه چند بار به دبي رفتن را افتخار مي دانيم و پول هاي بي زبان را مي بريم ، مي ريزيم به صحراهاي بي آب و علف كه آنجا با كلاس است و مشروب هست و خانوم هاي روسِ زيباي سكسي و فلان هست كه در ايران نيست. بله؛ از ديدِ من، ما آدمهايي شديداً چشم و گوش بسته ، شهواني و حيض، فخرفروش، بي سواد و نديد-بديدي هستيم كه هر سياستمداري مي تواند با هويجي كه جلوي چشمهامان آويزان كرده از “بوقِ سگ تا نصبه شب” ، ما را دور دايره ي آسياب بگرداند. عادت داريم در ازاي دريافتِ عيش و طرب، به يكديگر خيانت كنيم و آنقدر آب به آسيابِ اهريمن بريزيم تا غول شود و عرصه را بر زندگاني و هويتِ مادي و معنويمان تنگ كند.
اما از ديگرسو، ما آدمهاي به اصطلاح شهري و مدني شده ،‌آنقدر در روياها و مشكلاتِ خود غرق هستيم كه ديگر جايي براي چنين حركاتِ آوانگارد و “از سرِ سيري” برايمان باقي نمانده است. اما چاره چيست؟ بايد نقد كرد و مقاومت كرد، پايدار بود.
بنده كه شخصاً ازين پس از گوگل و هيچگونه از امكاناتِ آن استفاده نخواهم كرد. شما را ديگر نمي دانم كه چگونه مي خواهيد در برابرِ اين غول، مقاومت كنيد .

    + عكسخانه به روز شد.

I want through this letter, protest irresponsible, unscientific actions, and demand an immediate and unconditional deletion of “Arabian Gulf” from Google Earth.

Arbitrarily designating the Persian Gulf as the Arabian Gulf is an irresponsible violation of all historical and International standards and would undermine the integrity of Google Earth.

For the records, the name Persia has always been used to describe the nation of Iran, its people, and its ancient empires since 600 BC. It is derived from the ancient Greek name for Iran’s maritime province, called Fars or Pars in modern Persian, Pars in Middle Persian and Pârsa in Old Persian, a word meaning “above reproach.” Persis is the Hellenized form of Pars, and through the Latinized word Persia, the other European nations came to use this word for the region. This area was the core of the original Persian Empire.

Since ancient times almost all foreigners referred to the entire country as Persia until March 21, 1935, when Reza Shah Pahlavi formally asked the international community to call the country Iran — a name that the people of Persia, themselves, used to refer to their country since the Sassanian period. “Iran” means “Land of Aryans”. In 1959 some Persian scholars protested to the government that the name change had separated the country from its ancient civilization. Therefore, the late King Mohammad Reza Shah Pahlavi announced that both Persia and Iran can be used in Western languages.

Without disparaging the Arabs, Iranians are proud of their non-Arab heritage and strongly resent any attempt at denigrating or changing any aspect of their Iranian heritage. And the Persian Gulf occupies a pivotal place in the Iranian history and culture. Furthermore, Iran abuts the Persian Gulf for 2,000 Km, while about a dozen recently-created Arab Sheikhdoms and emirates border the Gulf on the other side.

The historical and geographical name of the Persian Gulf has been endorsed and clarified by the United Nations on many occasions and is in use by the UN, its member states, and all other international agencies worldwide. The last UN Directive confirming the name of the Persian Gulf was (reference ST/CS/SER.A/29/Add.2) on August, 18th 1994.

The worldwide Iranian people are deeply affronted by this arrogant designation of “The Arabian Gulf.” We demand, in the strongest possible terms, that you take immediate steps to restore the rightful name of the Persian Gulf to the waterway on Google Earth and delete any other arbitrary name. We hope that this notice would suffice and obviates the need for litigation.

Sincerely,

حدِ تحمل

March 9, 2008

در مملكتِ ما، هر نوع نقد مستقيماً با اعلام حمله به «شخص» يكى گرفته مى شود. افراد واقعاً وجود شخصى شان را با هويتِ نمادي كه طرفدارِ آنند معادل فرض مى كنند و دچار اين توهمِ ابتدايى اند كه انگار جايگاهِ نمادين آنها بناست ابدى بماند و ذره اى تغيير نكند. انگار اين جايگاه را (مثلاً جايگاهِ يك مترجم، يك استاد دانشگاه، يك روشنفكر، يك وزير و يك دوستدار را…) به ارث برده اند. و توجه كنيد كه معمولاً آدمى چيزى را به ارث مى برد كه خودش فاقدِ آن است و شايد هم هرگز نمى تواند به اتكاى خودش بدان دست يابد. پس وقتى روشنفكر يا متفكر يا استاد دانشگاه يا فرد بطور كلي، نقد مى شود يا حتي به پرسش گرفته مي شود (به ويژه ، از سوى يك «جوان») گويى به تمام داروندارِ او حمله شده است، و طبيعى است كه به خود بلرزد و عميقاً احساس ناامنى كند. زيرا چيز ديگرى ندارد كه از دست بدهد. جوابيه هايى كه بعضاً در مطبوعات و نت به نقدهاى “جوانان” داده مى شود كاملاً معرف همين نوع ترس و حس ناامنى است. حسى كه ريشه در تصورى بَدوى از هويتِ نمادينِ اجتماعى دارد كه شخص براي خودش متصور است. به ديدِ من؛ اين افراد، به هيچ معنايى و به هيچ رو “آزاد” نيستند. واكنش سراسيمه و وحشت زده و توهين آميزِ يك استاد دانشگاه يا يك روشنفكر به يك نقد، نشانگر دركِ ماقبلِ مدرنِ او از “جايگاه” اجتماعى افراد، و وحشتِ از دست دادنِ “شأن” و موقعيتِ ناچيزِ خويش است. او معمولا و به اصطلاح، نقد را زيادى “به خودش مى  گيرد” و كار را از دادنِ پاسخِ منطقي، به توهين و سردرگم كردنِ بحث در مقامِ دفاع از خود مي كشاند. روشنفكرى كه مى ترسد شأن خود را از دست بدهد حتى به اندازه امام غزالي يا شارعانِ مذهبيِ صفوي هم مدرن نيست و بايد برود فكري جدي بحالِ خود كند.
نوشته ي زير، از آنِ روشنفكري است كه با ديدِ خوشبينانه مي توان گفت نظرياتي هرچند عجيب و الهام-وار، درباره شاهنامه و فردوسي و كلاً ادبيات دارد. حدِ تحملِ اين روشنفكر، در اندازه هاي “بيا تا بپرستيمَت، اي حضرتِ گُل!” و “تو تا حالا كجا بودي، اي استادِ پيامدار!” است و نازكتر از گُل را هم بر نمي تابد. وگرنه كه بلافاصله، ” بچه های دانشگاه الزهرا” و كسانيكه درباره شاملو ديدِ مثبتي دارند پس از “پاسخِ مستدلِ” جنابِ روشنفكر تبديل مي شوند به ” جوجه دانشجوب ها” و “نوچه های «علف.شامداد!»”
[در اسفند پارسال تنی چند از بچه های دانشگاه الزهرا مرا برای سخنرانی دعوت کردند که در فرهنگسرای بوستان شفق (یوسف آباد) برگزار شد. این سخنرانی درباره ایران بزرگ و استوره های شاهنامه بود. در اواخر آن یکی از بچه ها درباره یاوه پراکنی شاملو پرسشی کرد و با پاسخ مستدلی که دادم ناگهان چندتا از نوچه های «علف.شامداد!» با من به جروبحث برخاستند:
ــ آقاپسر: شاملو از فردوسی برتر است چون شاهنامه از اول تا آخر یک ریتم تکراری دارد!!
ــ دختر خانم: چرا رستم که فردوسی طرفدار اوست، پسرش سهراب را کشت؟!
جواب من به این جوجه دانشجوب ها این بود: شاهنامه شاهکار زبان و ادب و سخن پارسی است. انتظار داشتید فردوسی ریتم باباکرم را برایتان بزند؟!! … شما خانم خوشتان می آمد که سهراب یا هر دشمن دیگری به خانه هایتان میریختند و شما را مورد تجاوز قرار میدادند؟!! آیا رستم نباید از میهن دفاع میکرد؟ از اینها گذشته، رستم و سهراب یکدیگر را نمیشناختند. و..]

گوشزد

February 25, 2008

چندگاهيست در واكنش به سيستمِ سياسيِ موجود در ايران و وضعيتِ نه چندان بسامانِ اقتصادي و باند بازيهاي ناجوانمردانه اداريِ رايج و الخ [چنانكه افتد و داني]، تبِ ايرانپرستي به شيوه اي خاص و بعنوانِ يك شيوه اعتراضيِ خودجوش مُد شده و بُت سازي از فردوسي و سره گويي به شيوه ي دكتر كزازي هم خواستگارانِ زيادي يافته است. لزومي نمي بينم درباره آنها كه اين روشِ گفتار يا طرفداريِ سطحي و بي پشتوانه از فلان مذهبِ خاص را فقط براي “متفاوت بودن” (كه نزدِ اين جماعتِ سطحِ پايين؛ متفاوت بودن به اين شيوه، برابر با ايراني بودن يا راستين بودن است) بكار مي برند سخني بگويم بلكه چيزي كه مرا در اين باره نگران مي كند ماهيتِ بُت پرستيِ‌ كسانيست كه ميدانند چه دارند مي كنند و كساني كه هدفِ سياسي براي پيشبرد مقاصدِ خودشان ازينكار در نظر دارند. لازمست توجه خواننده را به اين نكته مهم جلب كنم كه هر چيز و كسيكه بناگاه بُت شود و بالا رود، خواه ناخواه از آن استفاده ي ابزاري خواهد شد و آنچه نبايد در باره او بشود خواهد شد و پس از مدتي دستمالي شدن و سوء استفاده، خواهد رفت بر سرش آنچه درباره بُتها مي رود. توصيه ام به اين دوستانِ دوآتشه اينست كه جانبِ اعتدال را نگه دارند و توجه كنند برايِ نشان دادنِ اعتراض لازم نيست كسي را به اوجِ آسمان برسانند و طرفِ مقابل را به حضيضِ ذلت. همچنين توجه كنند به اين نكته كه چنانچه در پيشبردِ‌ برنامه هاي سياسيِ خود شكست بخورند، اين شكست مشمولِ آنچيزيكه به آن نماز برده اند نيز خواهد شد و دامانَش را به ناحق خواهد آلود. آخر چرا ما نبايد جانبِ اعتدال را نگه داريم و بدونِ كم آوردن يا آلودنِ دامنِ اين و آن به لكه ننگ بتوانيم مقاصدِ صرفا سياسيِ خود را پيش ببريم و آنها را از شيادي هايمان بركنار نگه داريم؟ به ديدِ من اگر قرار باشد نگارش، سخنوري و ايدئولوژي بر اساسِ و پوششِ موضع گيريِ‌ سياسي بر عليه اين فرهنگ و فلان مذهب باشد، به لعنتِ سگ هم نمي ارزد و نتيجه اش جز لگد مال شدنِ خود و پيشينه مان نخواهد بود. بماند كه ايدئولوژيك كردنِ‌ يك متنِ ادبي نهايتا نوعي دُگم بازي، راديكاليسم و دهن كجي كردن به فرهنگِ امروز است. من فكر ميكنم آنچه فرهنگ را مي سازد كتاب ها و آنچه در آنها آمده نيستند، آنها فقط مجموعه اي از بايد ها و نبايد ها و شايست و ناشايست ها هستند و بايد هم چنين باشد. فرهنگِ راستين، آدمها هستند و آنچه كه مي كنند. آدمهاي زنده، در كوچه ها و بازارها. در خانه ها و حتي گفتارهاي زيرِ پتوييِ شبانه. اينها هستند كه فرهنگِ ما را بي هيچ دستوري از بالا، شكل داده اند و مي دهند.

اگر قرار باشد از يك كتاب، چيزي بيش از كاركردِ اخلاقيِ آن انتظار داشته باشيم و بخواهيم آنرا بشكلِ‌قانون در زندگيِ مردم اِعمال كنيم نتيجه اش شرم آور خواهد بود.

بانو

January 30, 2008

… اما نه خدا و نه شیطان،
سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران می پرستیدند
بتی که دیگرانش می پرستیدند

ا.بامداد

بانو، زاده ی ماست. به راستی اما، او زاینده ی خویشِ راستین مان است. ما را می فرهیزاند، می آموزاند، می خیزاند تا به فراز راستی ها، آنجا که سپهر درونیافتَش خوانند، بر شویم. فرای هر واژه، هر نگاه، هر آوا. آری! او پَرّمان می دهد: پری به سپیدی شیر پستانش؛ این سان، خویشِ پرانمان این گیتیِ فرودین را می سپرد و به فرازین ها می رود.

بانو راست-گردانِ احساس ماست. بی او احساس و خرد برابر هم می ایستند، درهم می آویزند و در پیکاری همه-ناراست یکدیگر را می فسرانند. با او اما، خرد در احساس، احساس در خرد می آمیزد؛ بانو بر این دو کودکِ شریر چنین می کند: در کوره ی “اندیشگی” خامی شان را می پزاند، سردی شان را می تفتاند و دوگانگیشان را “یکه-گی” می کند. آمیزه ای می سازد که استواریِ خرد و شورمندیِ احساس در آن وَر آمده؛ آمیزه ای بنام “جان”. آری! ما کامگیرانِ همیشگیِ بانو را “جان”داران بنامید. زهی بر مایِ برپا و شورانگیزمان، بر مایِ اندیشگون مان، بر مایِ جانانه مان…

بانو بی-پوست، بی رنگ است و بی بوست. او را چه به آرایش و افزودنی های رنگ به رنگ. پیرایش اش اما کارِ ماست. مهربازیمان می پیرایدش؛ کرشمه پذیریِ همیشگیمان تر و تازه اش می کند، دراز-بوسه هامان نازاییَش را درست می کند. زیبایش می کند. او را آرایشی نیاز نیست، چراکه دلباختگانَش، شوریدگانَش ماییم: ما دیدارگرانِ راستینِ زیبایی. ما زیبا-دارانِ زیبا…

بانو، درونزادِ ماست. او نوزادِ زهدانِ درونگی است. درون داری او را می پرورد و نوزادی اش وي را “بانو” می کند. بانو، پرورده ی ماست؛ در آغوشش آرام می گیریم؛ از پستان های باردارش کام می گیریم؛ شیرش می نوشیم، آن شیرِ شیره-وار و مایه-دار که نیوشیدنش تخمدان مان، تخمدانِ درونگی مان را بارمی آورد. هیچ چشته ی این شیره-شیر را چشیده اید؟!

بانو را ننامید!.. او “همگانی” نیست. او هرزه ی همه-پسند نیست. چه نزارانی را دیدم که انبوهه بزرگِشان می خوانند؛ و اینان، این کوچکانِ چهره پوش هماره از وی گریزانند. بانو چون دیو-بادی است که چهره-پوشِ دروغزنِشان، آن افزار فریبای انبوهگیشان را برمی افکند، بدا و اَخا از نمودارِ بدریختگی شان، از دژمی رُخ شان، از آشکارگیِ ناراستیشان. آشکارگر، وی چنین در نظرشان دهشت و بیم افکن می نماید. خوشا که چنین است. بادا که چنین باشد.

پس با شمایانم، ای نزاران، ای بزدلان، ای دروغ-کاران، ای واقعیانِ انبوهه زی، هرگز نامِ بانویمان را بر زبان نرانید. همان به که بر او و بر ما، انگِ پندارگی زنید. ما را با واقعیت تان چه کار!

بانو سخندار است. ما ژکانانیم؛ او اما فراتر از ما، بهین تر از ما، پاک تر از ما “سکوت” می کند. سکوتی بی آری. سکوتی بی نه. سکوتی که هر دَمش در سرسرای دراز کوشکِ سخن آوازه می کند. او سخن دار است و سکوت تنها نزدِ یک سخن دار معنا می یابد. نزدِ باقی، سکوت، نمایانگر ناتوانی است. سکوت در آن جایگاهی به یکه سخنگو کمال می یابد که از سوی یک دانای همیشه آبستن، یک درونزادِ همیشه باکره به پیش کشیده شود؛ از سوی یک خود-آ، یک “من-بودگی”-دار. او سکوت می کند و به نیازمان لبخندی چکامان می زند. نگاه اش ما دلشدگان را بس تا پذیرایی او را دریابیم. او فرای هر خواستِ ارتباط، پذیرایمان است. فرای هر گره، هر رانه، هر پویه و هر “عقده”. این سان خرامانِگی می کند و ما را “می دارد”؛ ما نیز “می داریمَش”. می فهمید؟!

بانو شاه-باشنده است. او خبر از نو-هوای سبکِ اندرونگی می گیرد؛ تهینای سپنتای درونگی را می کاود و خبر از تازگیِ نور می آورد: باری، او شکارگر نور از تاریکی است. او پیامبر تازگی هاست. با او هستندگیِ بی مایه در گیتیِ فرودین، مایه وَر می شود. او هستی داری می کند و دوستانَش، زایندگانَش و جانانَش را به باشندگی ناب رهنماست. بی او هستی همان امرِ بیهوده و “هیچ”ای است که بزرگان به آن رسیده اند. ایشان ژرف اندیشیدند، اما هرگز خطر زادنِ “بانو” را بر خود نخریدند، پس به جهان، به انسان، به هستی انگِ یاوگی زدند. آه که از بانو دوری گزیدند (شاید او را زنی یافتند! چه ناراست!). ما اما، به بانوداریمان می نازیم و از از عشق ورزیِ جاودانه با او شرمی نداریم. و نیک دانیم کوران را چشمِ دیدن این معاشقه نیست). تو را ای پیامبرِ درونگی، ای پیام-دار، آری تو را ای دوست، می زِهیم…

شبی در رخشانگاهِ تنهایی ام که کوهستان های اندرونگی در می نوردیدم، بانو، خرامان نزدم آمد و چون همیشه، تنهاییِ بزرگم را شگرفتر کرد. بر کوه تابید و پاهای خسته ام را توانِ فراشدن بخشید؛ نور چشمانَم را فزود تا چکادِ دوردست را بِه بینم؛ تا امید یابم…

اویِ بخشنده، همیشه فرخنده.

اویِ نابگاه، پرپگاه.

اویِ روشنَم.

با نگاهی شکوهیدمَش و … لبخند زد… مُرغِ خِرَدم نور احساس را شکارید و بانو، منی دیگر زاد….

+ عکسخانه

همچنان در فکر آن بیتم که [سعدی] گفت

January 19, 2008

همچنان در فکرِ آن بیتم که گفت
پیلبانی بر لبِ دریایِ نیل

زیرِ پایَت گر بدانی حالِ مور
همچو حالِ تُست زیرِ پایِ پیل

دهگانه های سیاه شده

January 14, 2008

سیاه پرچم های سیاه روز نامیده های ده گانه اشک را به خط سفید آغشته اند که کل ارض کربلا و که ماییم سینه چاکان حسین و یاران مهدی و انصار عباس و کل یوم عاشورا، که عشق را دویده ایم عطشان و بی سر. و حیدری ماییم حُکماً به حُکم آنکه دیگر علی تنها نیست و عنایتی الهی است بکاء و تباکی بر عاشوراییان، که رفع عنا الوزر به، و زهی سعادتنا که چه فراتی پر آب کرده اند چشمانمان، از پسِ حکایتِ فراتی که یزیدیان بستند.

و از این قلم بسیار است اما پس سهم تو از یاری چه می شود! سهم تو، که نه حسینی نه عباس و نه مانی و نه عقیل، اما هم قرآن به سر نیزه بر دیده ای و هم سر بریده و دیده ام که سیرت مردانگی را به حمال صورت نرینگی نشان داده باشی: ما رایته الا جمیلا. بگذار اشک هاشان را برای َمشک هاشان نگاه دارند تا که عمری دریوزگی فَسق را به شورآبه تزویری شفاف بشویند، خدای حسین بود که گفت: فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ.

از کدامین نیستانش ببریده اند که در نفیرش نه ناله مردیست و نه افغان زنی که های! های! روی این سیاه پاره ها راست اگر که نوشته اید کل ارض کربلا، پس چرا نیست کسی تان نیست نمی آید دست-مشتی از این خاک را حواله آسمان کند به شکرانه نموِد مصباح هدی و حضور سفینه النجات؟ چرا نمی آید مُهر بسازد از این خاک، سجده کند آن عصاره جانبخشی را که ابلیس ندید و سجده نکرد. دریغ که فریادِ حسین هل من ناصر ینصرنی بود و فریادِ تو هل من ناصر ینصره و دریغ که هر دو بی جواب ماند. تو می دانی، تو فقط، که قصد من از این نوشته ها، هیچگاه به اسارت کشیدنِ هجومِ مرگواژگی حزن نیست. من زیستن را خواسته ام، بدانسانی که اینان مرگ را که الهه شان، تندیس ابلیسی است، مست، حسین-جامه به تن، که عند ربهم یرزقونان را آلت ارتزاق کرده است، شاد می خندد به ما که دانسته ایم خوب دانسته ایم چطور جا پای پدرمان، قابیل، بگذاریم. راستی هم که دیگر علی تنها نیست، چه یا علی علی نیست یا که این علیخانه پر از عاص است و ابوموسی است و طلحه است و زبیر و حالا دیگر کجاست حمیتی که برادر را سکه داغ کند و بیگانه را تیمار؟

تو می دانی، تو فقط، که رقصیدی وقتی که گفتم آغاز عشقبازی با مرگ، مرگ بازی با عشق است و انتهای عشق، بی مرگی است اما آنها خفه مرده بودند، نه به خاطر آنکه زیر خاک باشند، چون نمی توانستند جوابش را بدهند وقتی که او پرسید: عمه، بابایم کجاست. کجاست - و او، نه سجاد بود و نه محمد، نه عباس بود و نه حسین و نه علی. در این داستان خوانی دیرینه تاریخ، که حالا حسینیانش هفتاد و دو تن هم نیستند و یزیدیانند در تقابل هم به صفوف، راستی هم که فخیم جامه کفر، زیبنده مایان است - و نه گمراهان - که دلخوشان لبخند همدگر می شویم و خانه روشنان آتش بغضی که نمی گذاریم بطرقد. گردنکشی را خدای من به من آموخته است، حالا که قرار بر ماندن است، صلیب بیاورید و تنزه و تقلید، من، خون می آورم و تعشق و تکفیر و أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ.

Get free blog up and running in minutes with Blogsome | Theme designs available here