درِ چشمِ بامدادان

November 5, 2009

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
هر ساعت از نو قبله‌ای با بت‌پرستی می‌رود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
مِی با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند
تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را
غافل مباش اَر عاقلی دَریاب اگر صاحب‌دلی
باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را
دلبندم آن پیمان‌گسل منظور چشم آرام دل
نی نی دلارامش مخوان کز دل ببُرد آرام را
دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش
جایی که سلطان خیمه زد غوغا نمانَد عام را
باران اشکم می‌رود وَز ابرم آتش می‌جهد
با پختگان گوی این سخن، سوزش نباشد خام را
سعدی ملامت نشنود ور جان در این ره می‌رود
صوفی گران جانی ببر، ساقی بیار آن جام را
/سعدی

بیانیه شماره 13 میرحسین موسوی

September 30, 2009

از آنجا که سایت میرحسین موسوی زیر تیغِ سانسور برادرانِ متعهدِ وزارتِ اطلاعاتِ “نظام مقدس” می باشد و برای پاسداری و حمایت از حقوقِ هر انسانِ آزاده ای در گفتار، بیانیه شماره سیزده میرحسین موسوی برای گسترشِ هرچه بیشتر سخنش، در اینجا آورده می شود..

بسم الله الرحمن الرحیم (more…)

در پاسخ به رنجی که می کشم

August 17, 2009

واقعیتِ تلخِ عذاب کشیدنِ برخی از هموطنانمان در روزهایی کهع گذشت، چیزیست که دائماً در ذهنِ من می چرخد و روحم را می آزارد. اینکه چگونه این هموطنان در دامِ جهالت و قدرتِ این جانیان گرفتار بودذند و چگونه ما تنها نگاه کردیم و کرده ایم تا انسانهایی فروافتاده در “آسیب‌پذیریِ مطلق” ، اسیرِ تلاطمِ وقایع و فجایع عذاب‌آور شوند و هر بی حرمتی که بتوانند در حقِ جان و شخصیتشان روا دارند. در این میان، ما تنها نگاه کردیم که “چه خواهد شد؟!”

    اما مگر جز خائنانند که دست روی دست گذاشته و از “فاصله‌ای امن” به وقایع می‌نگرند؟ شاید هر از چندگاهی غرولندکنان “ظلم” را هم “محکوم” کنند. خائنان آنانی هستند که باور دارند، همیشه کسی هست که به جایشان مبارزه کند، همیشه کسی هست که به جای آنها رنج بکشد.

راهِ آینده از گذشته می‌گذرد، گذشته‌ای که در آن، “عذابِ انسان‌ها” از “مرگشان سرریز می‌کند” و “سرگردان می‌ماند” تا حالِ ما را معذب کند. از این پس، چاره ای نخواهم داشت جز اینکه صریحاً به “جهالت” توهین کنم. البته شما نیز خواهید بخشید.

از این پس، من به جهالت توهین خواهم کرد. این واکنشی است ابتدایی، که من در برابرِ نگاه به رنج خواهم داشت. اصلاً این رنج چیست؟ چه کسی برای نخستین بار این معنا را اختراع کرد؟ و چه منظوری داشت؟ بهر روی؛ این رنج چیزیست که “حالم را خراب می کند” ، “روحم را می آزارد”. برادران و خواهرانِ عزیز! اجازه دارم کمی به این جهالتِ مجسم و ابتدایی، به این ظلمتِ فکری توهین کنم؟

یک جنایتکاریِِ آشکارِ دیگر؛ ظلم به رامین قهرمانی

July 31, 2009

رامین قهرمانی؛ متولد سال 1358 درست 15 روز پس از اینکه با پای خود برای اثبات بیگناهیش رفته بود، با بدنی که آثار شکنجه بر آن نمایان بود، از زندان آزاد و پس از دو روز بر اثر جراحات وارده در آغوش مادرش “زندگی” را “مظلومانه” وداع گفت.
در درگیری های روزهای پس از انتخابات، ماموران از طریق “دوربین مداربسته یک بانک” چهره رامین قهرمانی را شناسایی کرده و برای دستگیری وی به منزلش مراجعه می کنند. به دلیل عدم حضور رامین قهرمانی در منزل، ماموران به مادر او می گویند که فرزندش باید هرچه زودتر خود را معرفی کند.
مادر وی نیز با استناد به بیگناهی پسرش و با این استدلال که فرزندش کاری جز اعتراض آرام انجام نداده است، همراه با او به محلی که ماموران گفته بودند مراجعه می کند.

وی پانزده روز بعد از اینکه با پای خود برای دفاع از بیگناهیش رفته بود، با بدنی که آثار شکنجه بر آن نمایان بود، از زندان آزاد میشود و به خانه بر می گردد.

    وی پس از آزادی به مادرش گفته که چندین روز او را از پا آویزان کرده اند.

رامین قهرمانی پس از آزادی به دلیل لخته های خون موجود در سینه اش در بیمارستان بستری می شود اما با وجودِ تلاشِ پزشکان، لختی پس از آن زندگی را بدرود می گوید.

خانواده قهرمانی تحت فشار شدید برای منع انتشار خبر شهادت فرزندشان هستند. آنها تحت تدابیر شدید امنیتی فرزند خود را به خاک سپردند. تا جایی که پس از مراسم خاکسپاری به دلیل تهدیدات نیروهای امنیتی مبنی بر اینکه سر مزار فرزند شهیدشان حق ندارند با صدای بلند گریه کنند و شیون سردهند.

    آنچه بر سرِ رامین قهرمانی آورده اند، نقضِ دولتی و برنامه ریزی شده ی حقِ شهروندی و حقِ انسانیت است. تمامِ کسانی که در این جریانات، به مردم ضربه زده اند، مردم را دردمند ساخته اند و مادران را داغدار نموده اند، در نزدیک-روزی به پای میز محاکمه آورده خواهند شد و شگفت انکه، به پای همان میزی که خود روزی بر مصدر آن نشسته بودند. البته این نوشته، بهیچ روی “تهدیدِ اربابان قدرت” از سویِ من نیست بلکه “پیش بینی”یی است که قطعاً محقق خواهد شد چراکه خونِ جانباختگان تا ابد از دستانشان شسته نخواهد شد.
    خونِ این جوانان مستقیماً بر گردنِ کسانی است که در بازداشتگاههای خونین و کثیفِ خود، فجایعی را رقم زدند که رویِ “دجالانِ عراقی در برخورد با اسرای جنگِ ایران” را سپید می کند. همه ی کسانی که با بُزدلی، تنها نظاره گر و مجریِ رنج دیدن ها و نقضِ حقوقِ شهروندی و انسانیِ مردمِ ما بوده اند و دم بر نیاورده اند مقصرند.

محمد کامرانی ۱۸ ساله ؛ یکی دیگر از شهیدان درگیری‌های تهران

July 20, 2009

محمد کامرانی، جوان ۱۸ ساله ای که در اعتراضات روز ۱۸ تیر سال ۱۳۸۸ در حالیکه صرفاً در حالِ عبور از خیابان بود، بازداشت شد.اما پس از آن؛ وی در روز ۲۵ تیر در اثر جراحات وارده، که معلوم نیست در جریان درگیری ها و یا در زندان ایجاد شده، از دنیا رفت.

طبق آمارهای رسمی در درگیری های بعد از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری در ایران بیش از بیست نفر کشته شده اند. اما بعضی از معترضین، تعداد کشته شدگان را چند برابر این تعداد می دانند.

یکی از اعضای خانواده آقای کامرانی به بی بی سی فارسی گفت که او در درگیری های روز پنجشنبه ۱۸ تیر در حوالی میدان ولیعصر تهران بازداشت شده است. البته به گفته این عضو خانواده آقای کامرانی، او در حرکات اعتراضی شرکت نداشته و صرفا در حال عبور از خیابان بوده است.

بنا بر گزارش ها و اظهارات این عضو خانوده محمد کامرانی، او پس از دستگیری به همراه تعداد دیگری از بازداشت شدگان به بازداشتگاهی در کهریزک منتقل شده است.

بعد از چند روز فهرستی از سوی مسئولان زندان اوین از بازداشت شدگان منتقل شده از کهریزک به زندان اوین منتشر شد که نام محمد کامرانی هم در میان آنها وجود داشت.

با پیگیری های خانواده آقای کامرانی به آنها اطلاع دادند که روز چهارشنبه ۲۴ تیر، او از زندان آزاد خواهد شد و هنگامی که خانواده برای تحویل گرفتن او به زندان مراجعه کردند، به آنها گفته شد که به دلیل جراحاتی که به او وارد شده، به بیمارستان لقمان تهران منتقل شده است.

این عضو خانواده آقای کامرانی که خود در بیمارستان لقمان حاضر شده می گوید که در بیمارستان با پیکر نیمه جان محمد کامرانی روبرو شده است. خانواده آقای کامرانی با اصرار و تحت حفاظت ماموران، او را به بیمارستان مهر منتقل می کنند، اما بعد از چند ساعت و علی رغم تلاش پزشکان بیمارستان مهر، محمد کامرانی ۱۸ ساله از دنیا می رود.

پیکر محمد کامرانی، صبح روز شنبه در بهشت زهرای تهران دفن شده است.

پیش از محمد کامرانی نام چند تن دیگر از کشته شدگان این وقایع از جمله ندا آقا سلطان، دانشجوی ۲۷ ساله، سهراب اعرابی، جوان ۱۹ ساله، و یعقوب بروایه، دانشجوی کارشناسی ارشد رشته نمایش در دانشکده هنر ومعماری دانشگاه تهران، در رسانه ها مطرح شده بود.

نوآم چامسکی در تحصن ایرانیان در نیویورک شرکت می‌کند

نوآم چامسکی و خوزه کازانوا، دو چهره‌ی برجسته‌ی آکادمیک در سطح جهان از اعتصاب غذا مقابل سازمان ملل برای محکومیت سرکوب در ایران حمایت کردند. گوگوش و ابی نیز در این اقدام اعتراضی، به روشنفکران و اساتید ایرانی پیوسته‌اند.

نوآم چامسکی از سرشناس‌ترین روشنفکران جهان است. وی همیشه از حقوق مردم تحت ستم دفاع کرده‌ است. ایشان نظامی‌گری دولت آمریکا و سیاست‌های اسراییل را همیشه نقد کرده‌اند. روشنفکری که به حقوق بشر و دمکراسی در خاورمیانه و ایران نیز بسیار حساس‌است.
هدف این برنامه، محکومیت سرکوب‌ها در ایران است. در این اعتصابِ سه روزه، اعتصابگران تنها چای و آب خواهند خورد.

کروبی: روی مردم گلوله گشودند اینک می گویند ما مردم را نکشتیم

به گزارش سحام نیوز، پایگاه خبری حزب اعتماد ملی، مهدی کروبی، دبیر کل این حزب ضمن انتقاد از فضای جاری کشور گفته است: “من به عنوان عضو این نظام از دروغ های واضح و نسنجیده ای که گفته می شود شرمنده ام.”

به گزارش سحام نیوز، این نامزد معترض به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری ایران، همچنین در تهران در جمع طرفدارانش گفته است: ” اما پس از روی دادن این حوادث اتفاق جالبی روی داد، آن هم اینکه همین افرادی که بر روی مردم گلوله گشودند اینک می گویند ما مردم را نکشتیم و افراد دیگر این کار را انجام دادند و این دیگر داستان عجیبی دارد.”

بر اساس این گزارش، مهدی کروبی با اشاره به بازتاب گسترده برخوردهای به گفته وی خشنی که با مردم معترض شده، گفته که آبروی جمهوری اسلامی در دنیا مخدوش شده است.

به گزاش سحام نیوز، مهدی کروبی گفته است: “آیا کسانی که این کارها را انجام می دهند نمی دانند که در کجا زندگی می کنند، و یا اینکه فراموش کرده اند اینک عصر ارتباطات است.”

بازگرد

July 17, 2009

شهیق ضجه امانم را بریده،
فرزندت کی باز خواهد گشت، مادر؟

گلهای اینجا بوی گلخانه گرفته اند. بازگرد. یاس های اینجا دیگر، بوی یاس نمی دهند. دروغ می گویند. فریب می دهند. دیگر آب ها فرو نمی نشانند تشنگی را. زخم ها را دیگر طبیبی نیست که مرهمی نهد و تیمارداری که به نگاهی حتی و نه بیش، لحظه ای بشوید رنج را از این پیکر خسته. بازگرد.
پیوندها همه پوک. دست ها همه خالی. دل ها همه پُر.

بیا بگذار صدایت طنین انداز شود در گوشم.

(more…)

متهم به اقدام علیه امنیت ملی

July 16, 2009

شما متهم به اقدام علیه امنیت ملی هستید. از خود دفاع کنید.
پایش را میگذارد روی پنجه ی پام و مثل یک ته سیگار له اش میکند. میخواهم فحش و بدوبیراه را بکشم به هیکلش اما از ترس فقط ناله میکنم.

. . . (more…)

پرسش های فقهی محسن کدیور و پاسخ های تاریخی آیت الله منتظری

July 13, 2009

متن کامل پرسش و پاسخ تاریخی محسن كديور با ايت الله منتظري(مرجع تقلید شیعه) به شرح ذیل است:
(more…)

ندا آقا سلطان، شهیدِ راهِ آزادی

June 22, 2009

neda-agha-soltan-poster
تمام دنیا و مافیهایَش، ارزشِ یک تارِ مویِ “ندا” را نداشت. خونِ وی بیش از اینها ارزشمند بود که اینچنین بی پیرایه و ساده بر کفِ خیابان بریزد. آخر خدایا، مگر این دختر چه کرده بود که باید مستوجبِ چنین عقوبتی می شد؟! حال چه کسی باید جوابِ ناله های از سرِ دردِ مادر را بدهد؟!

از سویِ خودم، این کمبودِ ابدیِ ندا و دیگر شهیدانِ بی گناه و معصومِ این روزها را به خانواده ی این عزیز و دیگر عزیزان تسلیت می گویم. متاسفانه این رسمِ مملکتِ ما شده که تحصیل کردگان و جوانان، باید بهایِ گمانه زنیها و سیاست بازیهای پلیدِ پیران و روشنفکران را در دهه ی بیستِ زندگی با جانِ خود بپردازند.

این ظلمِ مشتعل دارد مرا دیوانه می کند. آسایشِ روحیم از دست رفته است. آن ضاربِ از خدا بی خبرِ جاهل، هرکه که بود جهانی را در سوگِ از دست دادنِ چنین جوانِ رعنایی نشاند و در حقیقت، نه تنها ندا را که مرا و انسانیتِ مرا هم کشت و کمرم را شکست. اما، ندا هیچگاه نخواهد مُرد. امیدوارم روزِ مرگم که فرا برسد، من نیز چون ندا چنین مرگِ ساده و بزرگی داشته باشم. او را هرکجا که باشم و تا زنده ام از یاد نخواهم برد.

    چشمانِ آن دختر

    دختر به دوربین نگاه می کند. یاد معلم تاریخم می افتم که می گفت این نگاه شیریست که کمرش را شکسته اند. ولی در اون چشم معصومیت می بینم. یکی به دختر می گوید نترس. نترس. اگر ترسی بود پس چرا سر بر بالشتکی از شن گذاشته؟ پس چرا چکه های خون را می بینم.

    دوربین می چرخد. دخترک تلاشی نمیکنه. می دونی گلوله به قفسه سینه خورده. یکی بر سر خود می زنه. می بینم اشک وجودم را گرفته. دختر حرکتی ندارد. صدایی در پس زمینه فریاد میزنه دستتو اینجا فشار بده. فکر می کنم این صدا دوره. یاد زنجیر انسانی می افتم که با شوق از تجرش تا افسریه بود. چه قدر اون خنده ها دوره. صورت دختر تغییری می کند. چرا به نظر من این دختر وطنمه؟ چرا احساس می کنم نمی خواد چیزی بگه فقط داره نگاه می کنه.
    لحظه بعد احساس می کنم وجودم آتش گرفت. چرا؟ قطرات خون را که می بینم تنم می لرزه. دستهایم می لرزه. یاد یک مشت احمقی می افتم که برای حرف خامنه ای گریه کردند. کسانی که با من و دختر چهار ردیف حفاظتی فاصله دارند. صفحه تار شده. نمی دونم من گریه می کنم یا این فیلم تخیلیه، نفسم بالا نمیاد. نمی خواهم نفس بکشم. برای چی قلب من باید بزنه ولی قلب اون نه؟
    خواهرم می دونم برابری می خواستی. ولی مگر من مرده بودم که تو خود را سپر گلوله کردی؟ خواهر شهیدم، عزت وطنم، من وطن را در چشمان تو دیدم. شاید که مزدور بر روی نورت پارچه سیاهی کشید. ولی من دامانش را به آتش چشمت می سوزانم. نویسنده: ناشناس

در رنجی که کشیدم

June 21, 2009

شما را با خود خواهم برد به بیست و پنجمِ خوردادِ 88 در اورژانسِ شریعتیِ اصفهان. و می اندازمتان با خود در خاطراتم از آن روز. و این یعنی درغلتیدن به درونِ خاطراتِ یک مکان، از میانِ خاطراتِ مخدوش و ناروشنِ مکانی دیگر. یعنی یادآوریِ گنگِ آدمها و اشیاء و دردهای مختلف. چراکه به هر روی، جای شما “آنجا”ست و من “اینجا”. و البته همیشه و هر “جا” هستند کسانی که درد را بر دیگران تحریر کنند.

و تنها برای لحظه ای در ان شلوغی و پیکرهای بخون اغشته ی از سرِ درد بخود پیچنده ی لهیده و شکسته، افسوس خوردم که ای کاش دوربینم را داشتم تا لحظه هایی از این رنج کشیدنها را در چارچوبی آشنا شاید… شاید در آن لحظه ی آه و افسوس که گویی سقفِ جهان بر سرم آوار شده بود، از این راه می توانستم “رنج” را با انعکاس، ثابت یا حتا متوقف کنم روی پاره های کاغذ و شاید تنها کاری که از دستم بر می آمد همین بود.
گریه ام گرفته بود. انگار که تکه ای از قلبم کنده شده و برای همیشه نقطه ای شده بود سرگردان و دست نیافتنی و می رفت تا برای همیشه در فضا گم شود. اما مگر می ایستاد… حال که من آمده بودم برای کمک به خواهرم و پسرکِ نوجوانش که ساچمه در پا و شکم داشتند و غرقِ به خون و غلتان در درد، آخر خدایا این گریه دیگر چیست؟! چطور سرم دارد منفجر می شود وقتی مغزم دارد ذره ذره از دیدنِ این لحظه آب می شود و من می بینم رنج را.. و درد را که انطور با ملایمتی سرخرنگ از زخمِ پای خواهرم به پایین می ُسرد.

اما من که هیچگاه نخندیده بودم. باج نداده بودم. من که نمرده ام. نمرده بودم. می دانم که نمرده ام اما توی “مردگیِ” من مگر فرق می کرد که بتوانم به چشمانش نگاه کنم یا نه وقتی که “صدا”یی آشنا و مضطرب، مِن و مِن کنان گفته بود “زود بیا بیمارستان که..” و همین ناتمام ماندنِ صدا بود که انگار آتشی به دلم نهاد. اما چرا او که آنطور از سرِ ناچاری بر تخت افتاده، نمی تواند چشم به چشمِ من بیاندازد و اینچنین مغموم؟ هوای کفر گفتن به همه نوع “خدا” و هرچه “عدد” و هرچه که به “صد و بیست و چهار هزار” می انجامد کرده ام. می خواهم کفر بگویم. می خواهم آن را، آن ها را، آن….را حفظ کنم. تو چیزی نداری که بخواهی حفظش کنی. پسر، پدر را انکار می کند، مادر را انکار می کند، “کفر” می گوید.

اما درد، هیچگاه نوشتنی نبوده است.

گزينش

June 19, 2009

گزينش يا انتخاب يعني بيرون كشيدن و برگزيدنِ چيزي از ميانِ چيزهاي ديگر. اما آنچه كه گفتم تنها نتيجه ي پايانيِ مجموعه تكاپوهاي مغزيست كه نهايتاً به سرانجامي بنامِ “گزينش” مي انجامد. پس قاعدتاً نمي تواند بيانگر همه ي آن كشمكش هايي باشد كه در ذهنِ انتخابگر رخ داده است. انتخاب و “این یا آن” تنها يك محصول است.
كيفيتِ “بكر بودن” را نيز از ديدگاه من ميتوان به آن نسبت داد. درينجا بايد از “نياز به انتخاب” نيز نام برد و بخاطر داشت نياز به انتخاب بجهتِ “تغيير” در روالِ آن كارِ درحالِ انجام، و بسته به شرايطي ست كه انتخابگر در آن قرار دارد. “شرايطِ بيروني” پس از ورود به ذهن و كُدگزاري به “عواملي” بنام عوامل تاثيرگزارِ دروني تبديل ميشوند. از سوي ديگر و پس ازين مرحله همان عوامل بيروني، انتخابگر را در شرايطِ خاص خود قرار داده و “مجبور” به انتخابش مي كنند. بدیگرگفت؛ ازین پس دیگر گزینش اجتناب ناپذیر است.
بايد مسعله ي “زمان” را نيز مورد توجه قرار داد. انتخاب نيز چون هر چيز ديگري از انجا كه روي زمين “وجود” دارد بسيار تحت تاثير عاملِ زمان است. حال اگر فرايندِ برگزيدن كُند شود ممكنست “ارزش” يا “تاثير” خود را بر رويدادهاي “موازي” خود از دست بدهد ازينروست كه انتخاب در لحظه ميتواند ارزشمند باشد.
از یادداشت های پنج سال پیش در وبلاگِ قدیمم

روشنفکران و انقلاب: رویکردی به گذشته

June 7, 2009

به وقتِ فورانِ احساساتِ انقلابی، تنها متفکرانِ اصیلند که به راه ِ همگان نمی‌روند.

هشدار بختیار: خطر یک دیکتاتوری سیاه
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_220.html
شاپور بختیار: از یک رویه دیکتاتوری به یک رژیم اختناق جدید نیفتیم
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_213.html
پیام تاریخی بختیار: ایران در خطر است
http://www.zamaaneh.com/revolution/2009/01/post_206.html
شاپور بختیار: امور سیاسی را نمی‌توان در اختیار یک چهره مذهبی گذاشت (more…)

یک روز در چهارباغ

May 31, 2009

تا به چهار راهِ نظر برسم، چهل و پنج دقیقه از وقتم توی ماشین تلف شده. آهنگِ “یار دبستانی” گوشم را کرخت کرده و پارچه های سبز چشمانم را دیگر دارد می زند. نمی توانم چشم از عکسِ میر حسین در پشتِ ماشینِ جلویی بردارم و پیوسته و بگونه ای ناخواسته نگاهم بر چشمان و نیشِ بازِ میر حسین بر پوستر می لغزد. میر حسین در عکس لبخند زده و حالتِ چهره اش چیزی در خود دارد. انگار دارد چیزی بتو می گوید و بعد هم می خندد یا شاید هم برعکس. تقریباً دیگر دارم به آن حدی که نیچه تهوعَش می نامد نزدیک می شوم.

سر چهار راه، چشممان به جمالِ “عزیزانِ دانشجو” روشن می شود. دسته ای 200-300 نفره هستند. سلانه سلانه و با سرخوشی و گستاخ مشربی و وقاحت مسلکیِ ویژه ی یک دانشجو، درست وسطِ خیابانِ چهارباغ در حالِ تبلیغِ نمیدانم چه ی میر حسین اند. چهار راه را گذرانده اند، خیابان را بسته اند و راهِ سی و سه پل را در پیش گرفته اند. “پلیس راهنمایی” از سر ناچاری، ماشینِ ما را به خیابانِ میرفندرسکی حواله می دهد… در حالِ عبور از کنارِ این “عزیزان” فریاد می کشم: چهل و پنج دقیقه طلب ِ من!

و بعد فکر می کنم، واقعاً اینها از میر حسین چه می خواهند؟ خواسته ی میر حسین از آنها که تقریباً روشن است: “لطفاً من را به میز ریاست جمهوری برسانید! لطفاً مرا رئیس جمهور کنید! الباقیَش را هم تا ببینیم چه می شود.” اما این “عزیزان” را بگو که گویی همه ی آرزوهای جوانیشان در این مرد خلاصه شده. آرزوهای آتشینی که حتم دارم در صورتِ پیروزیِ میرحسین، به خاکستر خواهد نشست و همین “جوانانِ عزیز” پس از اینکه چون تفاله به دور انداخته شدند و تاریخِ مصرفشان گذشت، در مجالسِ لهو و لعبشان با حسرت خواهند گفت: بی خودی شناسنامه مون رو نجس کردیم!

Get free blog up and running in minutes with Blogsome | Theme designs available here